تبليغاتX
ابر اردیبهشت

آمده ام اینجا که با بیست و یک سالگی ام تنها باشم. نسکافه بیست و یک سالگی ام را بنوشم، سیگار بیست و یک سالگی ام را دود کنم... زرشک! پشت میز بدون سیگار نشسته ام.

از صبح همین طور موبایلم زنگ می زند. مثل سالهای گذشته نیست. حتما خوب مردم داری کرده ام که اینقدر تبریک برایم می آید.

اساسا کمی متوهمم. بیست و یک سال است که احساس می کنم بیست هشت مرداد روز خیلی بزرگی است. فکر می کنم حتما باید خیلی شکوهنمد برگزار شود. خطاست. هیچ فرقی با روزهای دیگر ندارد. جز اینکه دلهره و دلتنگی ام دهها هزار برابر می شود.

به دیدنم نیامده ای، اشکالی ندارد. روز تولدم را فراموش کرده ای، مهم نیست. این را هم به همان حسابی می گذارم که تا حالا همه کارهایت را به آن واریز کرده ام. لعنت بر تو. همیشه به نحو احسن به روزم گند می زنی. چیز تازه ای هم نیست. هر وقت برای روزگار تعیین تکلیف می کنم همین آش است و همین کاسه. اگر همین طور پیش برود پنج ساله عادت می کنم. تا تولد بیست و شش سالگی ام دیگر حسابی فولاد آب دیده می شوم.

روز جالبی است ولی. از سید رضا و عمو ابی هم تبریک داشته ام. از انگلیس و عربستان هم برایم پیام آمده.

چه غم؟ نشسته ام جایی که دوست دارم. یک عالمه کتاب برای خودم هدیه خریده ام. موهایم را صورتی کرده ام. لباس سفید پوشیده ام.

خوبم. فقط غمگینم. و غم تا به حال هیچ زن زنده ای را نکشته است.

نشر ثالث

۲۸/۵/۸۵

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 10:58 |
تنهایی رو نمی شه با یه جسم و یه صدا تاخت زد. فکرشو از سرت بیرون کن سارا خانم. حالا به قول علی صالحی «اگرعمری باشد طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان.»
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 0:57 |

اول

تاتی تاتی

بعد

تاتی تاتی

یکهو!

...

توی یک لحظه ی پر لهیب و شکوهمند، «دنی دل بردنی» راه رفت. قدم های اول، قدم های کوچک، قدم های سخت. چشم های درشت و سیاهش می درخشیدند. دندون های نصفه اش از میون لبخند پیروزمندانه و معصومش پیدا بود. اروند من راه می رفت. اروند من داشت اولین قدم های زندگی اش رو بر می داشت. چه قدر زیبا بود! چه قدر!

 

اشک تو چشم های من حلقه زد. و تو چشم های مرشد مادر، که با پای پیچ خورده ی باند پیچی شده اش نشسته بود و اولین گام های فرزندش رو تماشا می کرد. پسرش اولین گام رو وقتی برداشت که خودش نا توان بود از راه رفتن و باید که شش روز تمام می نشست. من نمی دونم چی بود تو فکرش. نتونستم بخونم. آخه اون مادر بود و من نبودم. اما ضعف کرد. و چنان ضعفی که مجبور شد رژیمش رو به خاطرش بشکنه. و بعد که شروع کرد به نوشتن من نتونستم بفهمم لحظه پر شکوه راه رفتن دنی رو می نویسه یا ماجرای کمپین تبعیت و سنگسار و ورزشگاه رو. و نتونستم بفهمم چرا با اشتیاق و صدای بی واک قدم های دنی رو می شمره: یک، دو، سه، ... ، هشت تا!

 

من به یاد اولین قدم های مغبچه افتادم. و گریه کردم. و بعد درد همه ی بدنم رو احاطه کرد.

-        همه ی بدنم درد می کنه مامان!

ساقی لبخند زد. یعنی که می فهمم. شاید به یاد اولین قدم های من و مرشد افتاده بود و سه فرزند دیگرش. چه قدر بزرگه ساقی. چه قدر بزرگه مرشد. آره. آره. من باید مادر بشم. به خاطر اون لحظه... به خاطر فهمیدن اون لحظه... به خاطر زندگی کردن اون لحظه... می فهمید؟

 

رسالت ما درک شکوه لحظه هاست، بی که در بندشون کنیم یا در بندشون بشیم.

 

عذر نوشت: به خاطر جسارتی که تو عنوان مطلب کردم از مرشد، قلندر، دنی و تاتی عذر می خوام.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 0:51 |

سلام و درود بر برادر پرده نشین. کجایی؟ انگلیس؟ اسکاتلند؟ اینجا در لی لی پوت فلرتیشیای شما هنوز دارد دست و پا می زند. می نویسم حسابی. گزارش و داستان و وبلاگ. دارم مبارزه می کنم. با همان اقتداری که از من سراغ نداری. راستی دیدی؟ لنین برایم کامنت گذاشته. اما لنین دیگر آن لنین نیست. کوه مویان است، کوهی از رگ به خود پیچان است به قول مایاکوفسکی. دلم برای لنین و بهمن های کوچکش تنگ شده. چه فاصله ای! از فاصله بیزارم.

این روزها از شما چه پنهان هم کار عشق دارم، هم کار سیاست. تازه یادم افتاده بشرم. دردهای بشری یکی یکی از توی سلول هایم سر بر می آورند. قلبم هم که دیگر حسابی سوراخ سوراخ شده. مثل سیب کرم خورده. چه تندرهایی می زند در گلویم! چه باران هایی که نمی بارم! همه قوانین فیزیک هم ثابت کرده اند، باران اگر ببارد دل ابرها خالی می شود.

می دانی؟ کار آنها که ادعا می کنند زن زنده اند خیلی سخت است. مثل من می زند به سرشان. آن وقت به جای نامه احوال پرسی برای دوستشان مصیبت نامه می نویسند.

خب! به سلامتی صلح شد برادر! از این که روزی دو سه تا کمتر می میرند خوشحالم. ولی امروز سی نفر در عراق مردند. و احمدی نژاد را توی اردبیل جو گرفته بود، می گفت: کی خسته است؟ جمعیت می گفت: دشمن! به نخست وزیر ژاپن هم همه خرده گرفتند که چرا به آرامگاه دو میلیون و نیم سرباز و چند جنایتکار جنگ جهانی دوم سر زده و ادای احترام کرده است. توی چین و کره با دمپایی افتاده بودند به جان در و دیوار سفارت ژاپن. راستی برنامه استادیوم (در راستای کمپین ورزشگاه) هم به دلایلی که هنوز به گوش من نرسیده کنسل شد.

راستی معجزه رخ داد و مایکروسافت را دیدم. برایم یک کیف خوشگل سوغاتی آورده. یکی برای خودش، یکی برای من. می فهمی که! (چشمک) کلی هم حرف های خاله زنکی زدیم به هم، این عقده های دل من وا شد. فقط در تنگنای حیرت بود از نخوت رقیب! می دانی؟ مرشد رفته به جناح رقیب پیوسته! منظورم را گرفتی؟ اگر ما و امای شما هم خوب است. با همان تعریف کلیشه ای که از خوب در ذهنمان داریم. از خواهرت هم چندان بی خبر نیستم. قرار شده بروم همدان و سیستم پیچیده تلپ را پیاده کنم.

از احوالات ما اگر جویا باشید سلامتی تموشا، شهر بچه موشا، مرسی بشی الهی! سعی کن حسابی خوش بگذرانی که وقتی برگردی پر انرژی ترینمان تویی! زیاده عرضی نیست.

با ارادت

فلرتیشیا

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 0:35 |
همه مصاحبه های من باید تلفنی باشن. چون در غیر این صورت خیلی احتمال داره من کنترل از کف بدم و منبع آگاهم رو شل و پل کنم. نتیجه می شه یه گزارش توپ واسه صراحی و بربط..

پی نوشت مایاکوفسکی: قرتی های زن باره!

پی نوشت من: خبرنگار خوبی نیستم. خودم می دونم.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 23:39 |

امشب می توانم غمگنانه ترین سرودهایم را بسرایم

شاید بسرایم: شب ستاره باران است

و لرزانند

ستاره نیلگون در دورست

دوستش داشتم، او نیز گاهی دوستم داشت

چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم؟

امشب می توانم غمگنانه ترین شعرها را بسرایم

اندیشه نداشتن او، احساس از دست دادنش

شنیدن شب سترگ و سترگ تر بی حضور او

و شعر به جان فرو می افتد، به سان شبنم بر سبزه

چه باک اگر عشقم را توان نگه داشتنش نبود

 شب ستاره باران است و او با من نیست

همین و بس

به دور دست کسی آواز می خواند، به دور دست

جانم به از دست دادنش رضا نمی دهد

گویی برای نزدیک کردنش، نگاهم به جستجوی اوست

دلم او را می جوید و او با من نیست

از آن دیگری، از آن دیگری خواهد بود

همان گونه که پیش از بوسه های من بود

آوایش، تن روشنش، چشمان بی کرانش

جانم به از دست دادنش رضا نمی دهد

«پابلو نرودا»

 

گاه می نشیند بر دلم یک سوال

چرا پایان نبرم جمله هستی ام را

با نقطه یک گلوله؟

امروز هر چه بادا باد

غزل بدرودم را می سرایم

«مایاکوفسکی»

 

ماریا

مرا نمی خواهی؟

مرا نمی خواهی!

افسوس

باید باز بکشم بار قلبم را

با درد و با اندوه

آن سان که سگی باز می کشد تا لانه

اشکریزان

پایش را که از جا کنده است قطار

من

با همه خون قلبم

با رخت یک دست سفید قلبم

با گل های خاکی که چسبیده است به آن

باز می گردم به جاده

«مایاکوفسکی»

 

شب

باز مزاحم است

شب

مشتی ستاره دارد

دستی خائن اما پراکنده کرده ستاره هایش

شب می آید

نه!

این شب سیاهتر از سیاه را

نگاه در هم نخواهد شکست

پنهان در کنج میخانه کپیده ام

می ریزم شراب بر جانم و بر سفره

«مایاکوفسکی»

 

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی

سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز

برایم شادی است و اندوه

در چشمانم اگر خیره شود کسی

آن را خواهد دید

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی جاودانه می کنند بی آنکه روح را از او بر گیرند

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی

«آخماتووا»

 

موضوع بسیار ساده است و روشن

هر کسی آن را می فهمد:

تو مرا دوست نداری

و هرگز دوست نخواهی داشت

من چرا چنین دلبسته ام به مردی کاملا بیگانه؟

چرا شامگاهان چنین از ته دل برایت دعا می کنم؟

چرا دوستم را، کودک مو طلایی ام را

شهر محبوبم را، سرزمینم را

ترک کرده ام

و در خیابان های این پایتخت بیگانه

چون کولی سیاهپوشی سرگردانم؟

«آخماتووا»

 

همه آن گل هایی که به دروازه خانه ام آویختی

باد پرپر کرد و پراکند

بر زمین پوشیده از برف

چرا می باید اکنون به خاطر آورم آنها را

و تو را که صدایم می کردی

آنگاه که از پشت پنجره نگاهت می کردم

همچون پرنده ای که جفتش را

«امبلا زونه دیپوکو»

 

گریستن با اشکی لبریز از زندگی، سیلاب وار گریستن

گریستن از گوارش، رویا را گریستن، بر آستان درها و بندرها گریستن

گریستن از مهربانی و زردی

سر میناها را گشادن، سیل گذرهای اشک را

روح را غرقه کردن، دلق را، معبرها و خیابان ها را به سیل فرو بردن

و با شنا خود را از اشکهای خویش نجات دادن

هق هق کنان در دوره های مردم شناسی حضور یافتن

هق هق کنان آفریقا را درنوردیدن

«اولیور خیروندو»

 

راز قلبم را تنها به عقابان خواهم گفت

اعتراف می کنم که دل از من ربوده ای

و آرزویم پیوستن به توست

می خواهم معشوقه خانگی ات باشم

دست در آغوش همدیگر

افسوس که چشمان تو جای دیگری است...

افسوس چشمانی که تو را در به در کردند

برای ابد سرگردان خواهند ماند

و من با همه این وجود رازم را به عقابان می گویم

پروازهای دیگرشان را نادیده می گیرم

اما اگر به سوی من بال بگشایند

دیگر باره هستی خواهم یافت

«عاشقانه های مصر باستان»

 

فصل دوم اندوهم آرام آرام به پایان خواهد رسید

اگر

این شعر را تمام کنم

یا کمی بهتر بخوابم

یا نامه ای برسد

یا چند خبر خوش از رادیو

«ناظم حکمت»

 

بر پل میان دو کلمه «به یادت دارم» و «از یادت می برم»

از تو ملتهب شدم و دوستت داشتم

و در دل آب های رو بر ساحل دیدار و فراق

مرگ دلخواهم را که از توست می جویم

«غادة السمان»

 

به راستی آیا من آن یار را

دوست داشته ام؟ از دست داده ام؟

آیا ممکن بود من کودکانش را به دنیا بیاورم؟

آه! مرا آن تابوت هایی شکنجه می کنند

که در جشنی بزرگ به خاکشان سپردم

بیمناک بر این گمان

که همه چیز در آن ها مرده است

و هرگز و هرگز ندانستم

که مدفون شدن در تابوت ها

به راستی مرده بودند یا نه زنده بودند

زیرا من در تابوت ها را استوار کردم

و روزگاری است که کار تمام شده است

«غادة السمان»

 

تا کی باید بیافرینمت؟

چون درویشی که خدا را

بگو تا کی؟

مانند عطار ها از خلاصه گل ها تو را می سازم

بگو تا کی از لاله زارهای هلند، از انگورستان های فرانسه و نارنجستان های اندلس

قطره قطره جمعت کنم؟

«نزار قبانی»

 

آیا راه نجاتی برای زورقی شکسته

که نه غرق می شود نه زنده می ماند داری؟

من تنها توان رسیدن به تو را دارم

به اندازه از آب دریاها نوشیده ام

و آفتاب صورتم را تفسیده

و ماهی ها گوشت هایم را خورده اند

تنها من رنج کشیده ام از سفر و در به دری

راه نجات داری برای گریز از این شمشیر

که به دو نیممان کرده و نمی کشدمان

و مخدری که به خلسه مان نمی برد؟

می خواهم بخسبم

بر هر تخته سنگی که باشد

و بیارامم

در هر آغوشی که شد

خسته ام از زورق بی بادبان و دریای بی ساحل

رهایم کن!

امضا می کنم!

بگذار بخوابم!

«نزار قبانی»

 

پی نوشت: توانستم بگویم؟

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 0:51 |
شب عجیبی نخواهد بود. مطابق همیشه لحظه های عشق ورزی را به یاد خواهم آورد. احتمالا ترانه ای خاطره انگیز را زمزمه خواهم کرد. چند خط خواهم نوشت. چند قطره اشک خواهم ریخت. چند لبخند خواهم زد. و به یادش، به یاد چشم هایش، - و اصلا نه! – به یاد گرمای تن و برش اندامش به خواب خواهم رفت.

 صبح عجیبی نخواهد بود. با نخستین تکان انگشت زندان بان از خواب هشیارم بیدار خواهم شد. لبخند پهنم تمام صورتم را خواهد پوشاند. به صبح سلام خواهم گفت و شب را کنار خواهم گذاشت. همراه او خواهم رفت و او مرا از سلولم بیرون خواهد برد.

 

تصور می کنم لرزش دستانم را. هر چه باشد از مرگ می ترسم. روزگاری زندگی را دوست داشته ام. تلاش کرده ام، عشق ورزیده ام. حالا به سوی مرگی می روم که از آن گریزی نیست. مرا خواهند کشت. چرا؟ نمی دانم. من معنی «روابط نا مشروع خارج از ازدواج» را هرگز نفهمیده ام.

 

چه لحظه ای! به تنم کافور می زنند. کفن می پوشانندم. تا کمرگاهم (و شاید کمی بالاتر) به خاک می سپارندم. فکر می کردم زنده به گور کردن زن ها منسوخ شده است! سنگ اول را چه کسی می زند؟ کسی که گناهش کمتر است. من مرجع تشخیص گناه کمتر را هم هرگز نفهمیدم. اما چه بسیارند این آدم های پر مدعا. یکی... دو تا... سه تا... آخ چشمم! گوشم! بینی ام! دهنم! ابرویم! تمام اجزای صورتم! آخ سرم! سینه ام! سرخ سرخ شد پیرهنم! کفنم! درد دارم! دَََََ  َ  َ  َ  َ  َ  َرد!

 

اینک مردم. کشتندم. خدا! می شود بگویی گناه من چه بود؟

 

پی نوشت: اشرف کلهری و هیچ زن دیگری را سنگسار نکنید

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:15 |

در دوستی من و تو چیز غریبی هست که به سرعت رشد می کند. چیزی فراواقعی که سخت بیمار است. تصویری غیر واقعی از ما برای همدیگر می سازد. پیام های دروغین از عشق من برای تو می فرستد، تو را دور می دارد، مرا مهجور. این مرا سخت نگران می کند. انکارهایت بی اهمیت است. راست نمی گویی. حس می کنم که این حالت برای تو خوشایند است.

 

نه دلم می خواهد ببینمت، نه می خواهم با تو حرف بزنم. با این همه نمی دانم چرا بودنت اینقدر برایم مهم است. بی تو هستم، در کمال خونسردی. اما بی فکر تو انگار نمی توانم باشم. نمی توانم که وجود ندارد. لابد هنوز نمی خواهم.

 

چه قدر دلگیرم خدایا! چه قدر دلگیرم. چه قدر زودتر از همیشه می رنجم از دوستانم. مثل پیرزن های هشتاد ساله پر توقع شده ام. احساس بیماران بستری در ساعات ملاقات را دارم. مدام منتظرم کسی به دیدنم بیاید، کسی سراغم را بگیرد، کسی با من حرف بزند... حق ندارم، می دانم، مردم کار و زندگی دارند. آرمان دارند. و آرمان گاهی رفاقت را هم مثل عشق و عاشقی از یاد آدم می برد.

 

گلایه آی گلایه آی گلایه

چه قد دلگیرم از گوشه کنایه

شکایت آی شکایت آی شکایت

از اینجا شاکیم تا بی نهایت

 

پی نوشت: شنیدم که منصور اسانلو آزاد شد. آزادی اش رو به همه آزادی خواها تبریک می گم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 17:34 |
امروز همه کتاب ها با من قهر بودند اینجا، خانم آنا آخماتووا، غیر از «خاطره ای که درون توست». یک ساعت تمام بین قفسه ها پرسه زدم. هیچ کس با من حرف نزد، نه امین السلطان، نه مصدق، نه فروغ، نه لورکا. فقط تو حرف زدی، آن هم بعد کلی منت کشی و اخم و تخم.

آنا آخماتووای عزیز

حالا که غیر از تو هیچ کس تحویلم نگرفته است بگذار خطاب به تو بگویم که کامبیز درمبخش کنارم نشسته است و به جای کاریکاتور کشیدن دارد یک سری اسم را درهم و برهم با خط وحشتناکی روز کاغذ می نویسد. لبخند دوستانه ای تحویلم داد که اصلا قشنگ نبود. بعشی از آدم ها خودشان را هم بکشند نمی توانند لبخند قشنگ بزنند.

آنا آخماتووای عزیز

ای کاش من آدم مهمی بودم، روزنوشت هایم را کتاب می کردم و پولدار می شدم. آن وقت دیگر نیازی نبود پا به این تحریریه و آن تحریریه بگذارم و نگاههای احمق اخمو را تحمل کنم. از تحمل من خارج است.

ظهر امروز، نشر ثالث

پی نوشت: تو هیچ جای این شهر احساس آرامش نمی کنم. دوباره گم شدم. به گمانم حالم خوش نیست. 

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 14:55 |
وقتی بچه بودم (یعنی تقریبا تو سال های دبیرستان) فکر می کردم فمینیسم یه چیز اخیه و فمینیست ها آدمای تندرویی هستن که می گن باید بدون مردها زندگی کرد، ازدواج نکرد و ... . خب من هم که یکی از آرزوهام این بود که شوهر کنم و باهاش برم بیرون بستنی بخوریم. در نتیجه این فکرایی که تو نا خودآگاهم بود فمینیسم همیشه یه بار منفی برام داشت. حتی اون موقعی هم که کمپین ورزشگاه رو امضا کردم و واسه تریبون فمینیستی نوشتم هم اصلا از این کلمه فراری بودم. همیشه می گفتم: من فمینیست نیستم اما فمینیست ها رو دوست دارم. و راستشو بخواهید تا حدود یک سال پیش هم این وضعیت ادامه داشت. عقیده و افکار منو نسبت به فمینیسم مایکروسافت عزیز و آشنایی با گروهشون عوض کرد.

امروز رفتم اولین یادداشت فمنیستیم رو پیدا کردم. نوشته شده در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۸۴. توسط ابر اردیبهشت. این نوشته یه دختر بیست ساله است که خر شده و قراره به زودی ازدواج کنه:

"امروز صبح زود پير مغان بيدارم کرد و گفت که می‌رسوندم. توی راه از خواسته‌های من پرسيد. «خواسته!» همه به چيزهايی که «بايد» فکر می‌کنن غير از من. گفت:«خوب! چی شد!» من هيچی نگفتم. اما خواسته‌هامو تو ذهنم مرور کردم.

چی بايد می‌گفتم؟ شايد اين يک نقصه که همه چيز رو خوش بين شروع می‌کنيم. به اين فکر نمی‌کنيم که لازمه حتما بگيم:« من تا هر وقت دلم بخواد درس می‌خونم، تا هر وقت دلم بخواد کار می‌کنم، تصميم گيری در امور شخصی با خودمه، برای من چيزی به اسم اجازه معنی نداره، تمام برنامه‌ريزی‌هايی که به من مربوط می‌شه بايد خودم انجام بدم،....»

خيلی زياده. و گفته نمی‌شه چون فکر می‌کنم نگفته پذيرفته‌اس. چون فکر می‌کنم نيازی به گفتن نداره. بديهيه. ولی شايد اين يه مشکله!

شايد اگه خيلی دقيق بشم بايد بيشتر پيش برم. مثلا: حق ادامه تحصيل، حق طلاق، حق حضانت فرزند... شايد يه زن اروپايی هرگز به اين چيزا فکر نکنه چون اين حق ذاتا بهش داده شده. اما يه زن ايرانی هم با اينکه نداردش بهش فکر نمی‌کنه. چون اخه. چون جيزه. چون آدم که زندگی رو با اين فکرا شروع نمی‌کنه!

احساس می‌کنم خودم هم وسط اين اعتقاد سنتی گير کردم. و يا شايد اونقدر به آفتابگردون اعتقاد دارم که اصلا نيازی نمی‌بينم به اين چيزا فکر کنم. "

حالا هم همچین روشنفکری نشدم ها. اما مطمئنم اگه تو شرایط مشابه قرار بگیرم اتفاقا اول به این فکر می کنم که طرف (خدا هم که باشه) حقوق منو به رسمیت می شناسه یا نه. و اگه مجبور شدم خواسته یا ناخواسته ازش جدا بشم کجای حقم تو قانون جمهوری اسلامی نادیده گرفته شده که سعی کنم حلش کنم. و همه شروط ضمن عقد رو می گیرم و مهریه نمی خوام که حق اون بنده خدا هم ضایع نشه. مگه مهریه چیه جز یه حربه بدوی که زن ها برای گرفتن حقوقشون از اون استفاده می کنن! مثلا مهریه رو می بخشن که حضانت فرزند رو بگیرن یا بتونن جدا شن. پس وقتی حقوق رو دارم مهریه می خوام چی کار. البته قربون این قانون برم که بعضی حقوق (مثل حضانت فرزند) رو فقط اسما می شه گرفت نه رسما.

پی نوشت: امروز صدمین سال درجا زدن ما تو به دست آوردن آزادیه. روح ملک المتکلمین و صور اسرافیل و باقی آزادیخواها شاد. اما مطمئنم که الآن تنشون داره تو گور می لرزه.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 15:49 |
آتش نشانی کمک!

اما آتش نشان ها درنگ!

تو را به چکمه هایتان

تو را به برق کلاهتان

قلب مشتعلم را با ملایمت خاموش کنید

خودم برایتان آب خواهم آورد

چلیک چلیک از همه چشم های اشک

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت 12:14 |

بیست و نهم تیر اولین باری بود که تهران متفاوت رو می دیدم. توی هر خیابون که پا می گذاشتم می دونستم تاریخ و هویتی داره. با دکتر همراه بودیم و اون برای هر کوچه ای و هر خونه ای داستانی می گفت. سر قبر آقا می دونید کجاست؟ اولین ساختمون ده طبقه تهران، اولین قنادی تهران، اولین کفاشی تهران می دونید کجاست؟ می دونید رضا خان اولین نشانش رو کجا گرفت؟ بعد بیست و نهم تیر همه اینها رو می دونستم.

 

یک بار دیگه این افتخار رو داشتم که با دکتر از خانه آبکار تا کافه نادری همراه باشم. برای شنیدن قصه کافه نادری حسابی هیجان داشتم. دکتر – که اخم و تخم همیشگی اش  فرو کش کرده بود و به نسبت خوش اخلاق بود گفت: ضبطت رو خاموش کن وگوش کردن رو یاد بگیر! اولین بار سال 44 با پدرم اومدم به اینجا. شش سالم بود. با هم پشت میز پدرم نشستیم. اوناهاش (آخرین میز گوشه سمت راست کافه رو نشون داد). میز و صندلی ها تو این چهل سال دست نخورده. ظروف همونه. هفت و نیم شب به بعد این بخش کافه تعطیل می شد و ویگن تو حیاط پیانو می زد و می خوند. اینجا تنها پاتوق نویسنده ها و هنرمندای دهه شصت بود. صاحبش یه ارمنی بود که از هنرمندا پول نمی گرفت. این طوری هم مشتری جذب می کرد و هم محبوبیت داشت. (منو به یه بستنی مهمون کرد بی اینکه نظرم رو بپرسه) بستنی کافه نادری همینجا درست می شه. به شیوه سنتی. مزه بستنی های مادربزرگ ها رو می ده. می دونی چرا روی بستنی بیسکوییت می ذارن؟ برای اینکه وقتی دندون یخ زد یه گاز ازش بزنی. چه طوره؟ از کافه نادری خوشت اومد؟

 

گفتم: استاد بیشتر از هر چیزی تو این کافه مدل میزهاشه که منو جذب می کنه. مثل میز مذاکره می مونه. می بینید؟ کرم و قهوه ای. سفید و سیاه. دو رنگ متضاد با حریم مشخص. دکتر حرفمو تایید کرد و قصه رو ادامه داد.

 

یه لحظه رفتم به هپروت. گفتم: حالا تو گوش کن دکتر. تلخ ترین قصه کافه نادری رو برای تو تعریف می کنم. کافه نادری زمانی هتل کالیفرنیای من بود. سوم اسفند پشت این میز نشستم. همونی که الآن دو تا دختر نشستن پشتش و سیگار می کشن. نشستم و «او» رو به مذاکره طلبیدم. موهاشو تازه کوتاه کرده بود. یه ریش مسخره هم گذاشته بود که شبیه سربازای عراقی یا جوونی های قاسم آقا کرده بودتش. کاپشن سیاه تنش بود. قرارمون شش و ربع بود و من یه نیم ساعتی دیر رسیدم. رفته بودم صومعه که جعبه زرد صدف و شکلات رو براش بیارم. داشت سیگار می کشید و دنبالم می اومد و من متوجه نشده بودم. تا اینکه سلام کرد. با هم اومدیم اینجا، جا نبود. تا چهار راه استانبول پیاده رفتیم و دوباره برگشتیم. من دم در منتظر موندم. وقتی زنگ زد فهمیدم جای خالی پیدا کرده. اون موقع بود که همین جا نشستیم. اون هم مثل تو نظرم رو نپرسید و قهوه شیرین سفارش داد. بهم گفت: «تعریف کن مهندس!» می دونی دکتر! اون موقع هنوز یاد نگرفته بود سارا صدام کنه. و البته آخرش هم یاد نگرفت. گفتم:«می خوای بریم سر اصل مطلب؟ راجع به مهریه صحبت کنیم؟» و حرف زدم. و پرسیدم. و محکومش کردم. و سر انجام اون جمله تاریخی رو از زیر زبونش کشیدم بیرون. بغض کردم دکتر. اما گریه نکردم. سیگارش رو روشن کرد و هر چه قدر خواهش کردم که نکش، سینه ام می سوزه گوش نداد. و چون زیر سیگار رو برده بودن با ته کفشش خاموشش کرد و گذاشتش لای دستمال کاغذی. و گفت: این جور صحبت ها خاطر آدمو مکدر می کنه مهندس! گفتم: خاطر منو آسوده می کنه مهندس. و خاطرم آسوده بود که نسخه «تو باشی و من نباشم» رو برام پیچیده. هفت و نیم شد و چراغ ها رو خاموش کردن و از ویگن خبری نبود دکتر. از اونجا بیرون اومدیم. به چهار راه استانبول رسیدیم ورفتیم اون ور خیابون. اونجا بود که من دفترچه خاطرات قشم رو بهش دادم. همونی که هنوز بهم پس نداده. بعد شعر «دفن شد عشق ما در این کافه» رو براش خوندم. گفت: اصلا قشنگ نبود مهندس. پیاده رفتیم و من سنگینی عجیبی روی سینه ام حس می کردم. به سختی نفس می کشیدم. و اون شروع کرد به صحبت کردن از تزار روس و شیر و خورشید پرچم ایران و گردش پول فرانسه و اکبر گنجی و ... . و من داشتم به گریه می افتادم دکتر. ازش خواهش کردم بس کنه و اون به من گفت: «سارای خوشگل من تو چه قدر خنگی!» سند این جمله به نام «اگر» خورده بود دکتر. شروع کرد به چرت و پرت گفتن. چه رنگی رو دوست داری؟ از چه گلی خوشت میاد؟ و تو همون لحظه ها بود که من چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست دکتر. فاتحه همه چیز رو خوندم. از خم اول میدون فردوسی که می گذشتیم، نزدیک بود یه ماشین به من بزنه. رنگ «او» که دیگه «ارتفاعات تخت سلیمان» شده بود پرید. یکی از شکلات ها رو همونجا بهش دادم و بقیه رو... سر بلوار... فقط 30 ثانیه تو دستش نگه داشت... و بعد...  تو این لحظه بود که از هپروت برگشتم: می فرمودید استاد.

 

و استاد ادامه داد. بستنی ها که تموم شد و کفش استاد رو هم واکس زنه براش پس آورد رفتیم بیرون. و استاد یه بسته چسب زخم خرید و به من داد. مرحم این دل زخمی.

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 15:57 |

نگارینا قد چارشونه داری لیلا خانم

کنارخونه ماخونه داری لیلا خانم

همون خونه که رو بر قبله باشه لیلا خانم
خودت مستو ما رو دیونه داری لیلا خانم جان لیلا لیلا لیلا
لیلا وفای تو رو گردم
نازغمزکای تو رو گردم
را میری نازک نازک جان
قد و بالای تو رو گردم جان
لیلالیلالیلا
دلم می خواد که دلسوزم تو باشی لیلا خانم

چراغ و شمع پیه سوزم تو باشی لیلا خانم

دلم می خواد که در شبهای مهتاب لیلا خانم

همون ماه دل افروزم تو باشی لیلا خانم

شتر از بارا می ناله من از دل لیلا خانم

بنالیم هر دومون منزل به منزل لیلا خانم

شترن اله که مو بارم گرونه لیلا خانم

مو هم نالم که دور افتادم ازت و لیلا خانم جان لیلا لیلا لیلا

 

وقتی از بین چادرهای عشایر عبور می کردیم «هایده» که رو صندلی جلوی من نشسته بود با صدای محشرش شروع کرد به خوندن این آواز. سمت راستم می دیدمش، تو تمام طول مسیر با من بود و از تپه ی گوگردی اش ابر می جوشید. دماوند! حالا با همه وجود شکوه این اسم  رو درک می کنم.

 

هرگز اینقدر نزدیک نبودم به دماوند. در تمام سه ساعتی که از دو راهی ورارو به سمت برف بن پیاده می رفتیم با همه معنایی که دماوند داره ایستاده بود. من راه می رفتم و دماوند کنار من بود. از بین تپه های سبز، برف های سمج مرداد و سنگ هایی که چند هزار سال پیش از دل دماوند بیرون اومده بودن می گذشتم و دماوند کنار من بود. و وقتی به برف بن رسیدیم و کنار برف ها کمپ کردیم رو به شرق که می ایستادم دماوند درست رو به روی من بود. چه دو روزی! زندگی کردم! زندگی می فهمید یعنی چی؟ یعنی زخم ها نسوزن، خونریزی نکنن و تو درد نکشی. نه تنها درد نکشی، بلکه با عمق روحت لذت ببری. من دو روز با عمق روجم لذت بردم. هرگز اون طور که آدم ها ادعا می کنن زخم هامو از یاد نبردم. اما درد نکشیدم، در ارتفاع سه هزار و چهارصد متری بودم و دماوند رو به روی من بود. چه غمی؟

 

شکوهمند نه، عین شکوه بود. دلم می خواست همه کارایی که آدما وقتی به شکوه می رسن انجام می دن، بکنم. دورش طواف کنم، صلیب بکشم، عود بسوزونم. تعظیم کنم، سجده کنم، نماز بخونم. زانو زدم و موهامو سپردم به دست باد. بادی که از جنوب می اومد.

 

دست و رومون رو با آب برف می شستیم. خورشید که به مغرب نزدیک شد دندون هامون شروع کرد به لرزیدن. برای ماموریت سه ساعته شبانه که «آسان بسته» بهمون محول کرد مجبور شدم گتر بپوشم تا دردی که سرما تو پام انداخته بود بهتر شه. شب تو کیسه خواب با پتوی اضافه لرزیدیم.

 

چه غروبی! خورشید دماوند رو سرخ کرده بود. آبی و سفید و نارنجی. چه شبی! شب رقائب بود. ماه رجب از غرب طلوع کرد. آسان بسته بهمون گفت که ماه نیمه اول از غرب طلوع می کنه، اوایل شب و طرف محدبش به سمت مغربه. فوق العاده بود. وقتی رو به جنوب می ایستادم ماه کف دست راستم بود و دماوند کف دست چپم. وقتی که نور خورشید کاملا محو شد آسمون طوری که هرگز ندیده بودم پر ستاره شد. آتشفشان ستاره بود. بی نظیر بود. محشر بود. راه شیری کاملا مشخص بود. دب اکبر و ستاره قطبی رو خوب شناختیم.

 

چه لذتی داشت یادگرفتن از «آسان بسته». با چهره آفتاب سوخته و لباس هایی که طرح نظامی داشت کار با قطب نما و نقشه، کروکی کشیدن، پیدا کردن مختصات نقطه، جهت یابی با آفتاب و ساعت و لونه مورچه و هزار تا چیز دیگه رو بهمون یاد داد. وقتی هوا تاریک شد چند تا گرا بهمون داد تا چند تا هدف بکاریم. بعد تو تاریکی مطلق شب رفتیم سراغ هدف هایی که گروه دیگه کاشته بود. و وقتی پیداشون می کردیم اونقدر خوشحال می شدیم که انگار مین خنثی کردیم.

 

شب بود و آتیش و آواز. و «هایده» شاهکارشو رو کرد:

«شب بلند و دل من در تب و تابه وای!

لحظه هام همه اش پر از حسرت خوابه وای!

ذره ذره دل من آب می شه تو سینه

آرزوی دیدنت مثل سرابه وای!

نکنه تو قلبت خبری باشه!

نکنه دلت با دگری باشه!»

 

و به عمق شب که نزدیک شدیم آفتابکاران کوهستان بود.

 

با دو ساعت پیاده روی می تونستیم به جایی بریم که دریای خزر رو ببینیم. اما وقتمون کم بود. ظهر جمعه برگشتیم. حسابی سوختیم. اما از تک و تو نیفتادیم و با مینی بوس رقیب تا تهران حسابی کل انداختیم. تهران تنگ بود، تاریک بود، تاریک بود، کثیف بود. و شروع دوباره غم بود.

 

پی نوشت: تو طبیعت گردی یه اصل کلی وجود داره: تو طبیعت همه با هم خواهر برادر می شن، غیر یه عده که دوست دختر، دوست پسر می شن. تو گروه بیست و چند نفره خودمون تو راه برگشت پنج تا زوج شمردم. و اونهایی که دوتایی نبودن، یا به کهولت سن دچار بودن، یا بزرگتر بالای سرشون بود، یا مثل من دلیلی داشتن که باید مث یه رازی تو سینه شون نگه می داشتن. «قطرین» ازم پرسید: چرا تنها می ری سارا؟ و من قانون اول پرده نشین رو بهش گفتم: تنهایی و رعنایی!

 

پی پی نوشت: «اونا» همشون پشت ظاهر حلبی شون، قلبی از طلا دارن. ولی دیر یا زود از فندک خریدنشون پشیمون می شن.

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 15:18 |
دیروز سر کلاس عباس با مقوله ای آشنا شدم به اسم صعود تضمینی به دماوند. احتمالا این صعود یعنی اگه طرف نتونست بره با اردنگی و پس گردنی می برنش. یا اساسا این صعود تضمینی فرود تضمینی رو در بر نمی گیره. یعنی عمودی می برن افقی بر می گردونن.

اما اگه حقیقت داشته باشه... فکرشو بکن! تضمین توی هر چیزی. اگه یه آژانسی پیدا بشه بتونه منو تضمینی به ۴۰ سالگی برسونه همه دار و ندارمو بهش می دم. اگه تضمین کنه راهی که می رم درسته... آخ که چه قدر دست های من برای سنگ نوردی ضعیفن.

داشت یادم می رفت! باید عجله کنم. در راستای گل بازی و این جور صحبتا امروز با آقای سنقری قرار دارم!

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 10:18 |

نفس های عمیق پی در پی می کشیدم و احساس می کردم یه آدم با وزن تقریبی حسین رضا زاده جفت پا پریده روی سینه ام. با نهایت سرعتی که می تونستم از جا جستم، لباس هامو عوض کردم و از خرابات خارج شدم. چیزایی که برای سفر لازم داشتم خریدم و پیچ عینکم رو هم سفت کردم. برگشتم به خرابات، دفترچه یادداشتمو گذاشتم جلوم و همه چیزایی که «آسان بسته» گفته بود یه کیف بقا لازم داره گذاشتم تو کیف کمری ام. یک ساعت طول کشید و من حالم خیلی بهتر شد. یه سفر دو روزه در پیش دارم به دشت لار. قراره آسان بسته کار با قطب نما و نقشه رو بهمون یاد بده. قراره دوباره شب گردی کنیم و دنبال هدف بریم. قراره برای چند ساعت تکاور بودن رو تجربه کنیم. وای که من عاشق این آدم و درسشم!

 

 یک بار مایکروسافت بهم گفت: «خوب شدن یک زخم فقط به عمقش بستگی نداره، به این هم بستگی داره که چه طور ازش مراقبت کنی و روش نمک بپاشی یا نه.» و این به تحقیق عاقلانه ترین و درست ترین جمله ای بود که من از مایکروسافت شنیدم.

 

آره دختر خوب! باید به قول پرده نشین، از کار دل بیای بیرون و بزنی تو کار گل. به خودت کمک کن. دیگه به هیچ بهونه ای مگر خوش گذروندن کلاس هات نباید دودر بشن. بنویس. بخون. حرف بزن. تفریح کن. و همه چیزهایی که فکر می کنی نداری به دست بیار. خودت رو به رسمیت بشناس. تو مادر بشریت نیستی. تو جزء کوچیکی هستی از این کل. کمتر خود شیفته باش. «نه» گفتن رو یاد بگیر. از زندگی لذت ببر. شاد باش.

 

پی نوشت: به زودی می رم یه جفت کفش کوه می خرم و هفته ای چند روز می زنم به ارتفاع. به زودی برای قوی تر شدن تلاش می کنم. جسم و روحم رو برای یه زندگی طولانی شاد لازم دارم.
+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 12:47 |

همه چیز مطابق وعده. من چای رو دم می کنم و تو می ریزیش. اما بعید می دونم کسی جرات داشته باشه به این چای لب بزنه. تو شعاع دو متری من پیدات نشه! ساعت خوش نیست. زحل از رو به روی ماه در گذره. حلقه های غبار دور سیاره نمی ذارن اخترکت رو ببینم آقا کوچولوی من.

 

دوباره خودم شدم. سه روز بود که خودم نبودم. 16 ساعت می خوابیدم و هشت ساعت می خندیدم. کلاس هامو مرتب می رفتم. ترانه می خوندم. قهقهه می زدم. وقتی که خودم می شم، آخ، یخ های نیاگارا آب می شه. یه نگاه به تو، یه نگاه به استکان های چای و یه نگاه به قطره ای که از گره مژه هام رها می شه و روی لب هام می غلته. آخ! مغز استخونم تیر می کشه. نمی تونم روی پاهام بایستم. اما آیا کاری هست که من نتونم انجام بدم؟

 

اعتراف می کنم آقا کوچولوی من، که در فلان روز و فلان ساعت و فلان دم با گفتن فلان جمله به تو خیانت کردم. من در فاصله میان دوستت دارم و دوستت ندارم، هفت بار سعی کردم. اما لباسم سفید نبود گویا، یا عطری به خودم زده بودم، یا گیاهی رو آزرده بودم. احرام رو شکستم آقا کوچولوی من. و هیچ گوسفند و شتری نکشتم. زود باش! منتظرم که اخراجم کنی!

 

در رو باز می کنی. می آیی کنارم. نزدیک نزدیک. انگشت های بلندت رو لا به لای موهام حرکت می دی. تطهیرم می کنی. و کلمه ای از شکستن احرام حرف نمی زنی. کاتولیک تر از پاپ بندیکت شانزدهم تویی آقا کوچولوی من. چه مومنانه با گناهکاران تا می کنی! دوست داشتم رو به روم بایستی، شمشیر عدلت رو به روم بکشی و با یک ضربه کار رو تموم کنی. قلب من سوراخ داره آقا کوچولو. این دل واسه ما دل نمی شه. مگه اون دهلیز دست چپی که بلد نیست دوباره عاشق بشه.

 

همه اونهایی که می گن من، دارم برای تو و خودم نقش بازی می کنم، نمی دونن که چه قدر دوستت دارم. تو می دونی، لمسش کن، ببین از جنسی هست که بتونه منو کنار تو نگه داره؟ من جواب و حکم تو رو چشم بسته قبول دارم آقا کوچولوی من.

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 22:12 |