- چی؟! فردا؟!
- آره. یکی از بچه ها کیسه آبشون خشک شده.
قلبم ریخت. رسما ریخت. به قدری اضطراب داشتم انگار که قرار بود خودم بچه به دنیا بیارم. داشتم با «ماداگاسکاری» (زیارتش قبول) صحبت می کردم که «قلندر» اومد پشت خطم. یه خداحافظ سریع و بدون توضیح به «ماداگاسکاری» گفتم و کیفم و برداشتم و از میکده زدم بیرون. صبحش که «بهمن شیر» گفته بود قراره برسام فردا به دنیا بیاد من کلی آه و ناله کردم که به تولد دوقلوهای ما دو سه هفته مونده و حالا... . دم در «دویچه وله» منو دید که با عجله دارم بیرون می رم و گفت: کجا؟ و وقتی توضیح دادم از خوشحالی یه جیغ کشید.
با قلندر تو میدون آزادی قرار گذاشتیم. سردرد وحشتناکی داشتم. ماداگاسکاری سعی کرده بود بهم دلداری بده اما من اظطرابم بیشتر از این حرفا بود. و قلندر... وای! نمی دونید چه شکلی بود. تریپ پدری ورش داشته بود و راهش رو گم کرده بود. یادمه یه بار برگشت ساک مرشد رو بیاره و دوباره که اومد دم ماشین گفت: ای وای بازم یادم رفت!
همه منتظر بودیم. من و ساقی و قلندر و صراحی و بربط. صراحی مطابق معمول گریه می کرد و بربط براش آب میوه می آورد. ۹ شب دکتر اومد بیمارستان و گفت دلش طاقت نمیاره تا فردا صبر کنه. ۹ و پنجاه دقیقه شب دوقلوها به دنیا اومدن. اول تاتی و دو دقیقه بعد دنی. من در تمام عمرم آدمایی به اون کوچیکی ندیده بودم. تاتی یک کیلو و ۸۰۰ گرم بود. دنی دو کیلو و ۲۰۰ گرم. تاتی اونقدر ورجه وورجه کرده بود که پاش از تو دستگاه افتاده بود بیرون.
مرشد دیدنی بود. مدام از بچه ها می پرسید و ما که تعریف می کردیم می گفت: جانم! جانم! درد داشت و نمی تونست درست حرف بزنه. اما مدام سراغ بچه ها رو می گرفت. اجازه ندادن بمونم و صحنه با شکوه اولین برخورد مادر و فرزند رو ببینم. ولی ساقی موند، ساقی که تو تمام لحظه ها با مرشد و بچه ها بود.
بیرون دم در بیمارستان آتیه نشستم و به همه زنگ زدم. یادم میاد به بازاری هم زنگ زدم. از خوشحالی مست بودم. احساس می کردم که دیگه هیچ چی تو دنیا نمی تونه ناراحتم کنه. اگر چه ...
تولدتون مبارک دنی و تاتی!
پی نوشت: نه میکده ای در کاره و نه ماه تا ماه دویچه وله و بهمن شیر و بازاری رو می بینم. عوض شدم. هممون عوض شدیم. این تغییر شاید خوب باشه اما منو سخت پریشون می کنه. روزگارم خوب نیست. با تمام معنی ای که کلمه غم داره غمگینم.
+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت
20:46 |