پرده نشین به من می گفت فلرتیشیا. می گفت که فرم دست هام برای چیدن میزهای اشرافی خوبه یا گره زدن کراوات یک جنتل من. همه هفت سوار منو به این نام می خوندن. فقط هفت سوار منو به این نام می خوندن. پرده نشین و بانو و لنین و مایکروسافت و آتیش به سر و ... شلنگ که از عزیزم جونم به هیچ رسید و خوابیده تا ظهر هم که با طنین همیشگی: «استاد خراباتی!»
اون سال، دو سال پیش، آخر اسفند بود. تازه اسباب کشیده بودیم به خیابون ویلا و سایت هم در حال تغییر بود و شبه جنگ جو پشت میز چرت می زد و گاهی می گفت: «افراد! بخوابن!» مرشد تو خرابات خوابیده بود و تو شکمش تنب بزرگ و تنب کوچک ورجه وورجه می کردن. و شلنگ نمی خواست از من جدا بشه و می گفت: اون روباهه وقتی می خواسته از شازده کوچولو جدا شه چی می کشیده! خوابیده تا ظهر از همه خواست برای مطلع بنویسن و از من نخواست. چه قدر به من برخورد! مهرناز شاکی بود که هنوز وقت نکرده بره آرایشگاه و سارا با هزار تا شگرد انگشت نگین رو اندازه زده بود برای انگشتری که سام می خواست بهش هدیه بده.
از اسفند متنفرم.
پارسال کجا بودم؟ بازم اسفند بود. شب خونه صراحی بودم و تنب بزرگ و تنب کوچک هم اونجا بودن و تا صبح گریه کردن. برای مرشد نون خریدم و رفتم که آقا کوچولو رو ببینم. جسته گریخته با مطلع همکاری می کردم. خوابیده تا ظهر خاطرات اسفند پیش رو با آقا کوچولو مرور کرده بود و اینکه با شلنگ همسفر بوده و این شده و اینکه وبلاگ خانم خراباتی رو می خونه و «او» شخصیتیه که به زودی از زندگی اش حذف می شه. منصور خان ( که اون روزها اسمش «او» بود) غم بزرگی روی دوشم گذاشته بود از محبتی که دریغ می کرد و آقا کوچولو جز محبت کردن کاری نداشت و من در حضور مایکروسافت اعتراف کردم که نمی تونم مقاومت کنم و مایکروسافت بر حذرم داشت و من نشنیده گرفتم. می ترسیدم که دستمو بگیره و من فرار کنم. وسط بلوار راه می رفتم و اون عطر گنگ توی دماغم بود و دلم می خواست بمیرم.
از اسفند متنفرم.
موهای سفیدم رو توی آینه شماره می زنم. این همه در عرض چند ماه؟ راستی چرا شب ها نمی خوابیدم؟ یادم نیست. غم های جدید غم های گذشته رو از یادم برده. چرا باید غم هامو با غم از یاد ببرم؟ وقت این نیست که از زندگی لذت ببرم؟ چرا به من مهلت داده نمی شه؟
احساس می کنم که روحم زمخت شده. دیگه نمی شه بهم گفت فلرتیشیا. اینطور نیست پرده نشین؟ هنوزم فکر می کنی که فلرتیشیا ناز و خواستنیه یا تو این مدت هزار بار حرفت رو پس گرفتی؟
از اسفند متنفرم اما دوستش هم دارم. پوست انداختنه، دردآور و رقت باره اما به پوست جدید و بال های رنگی می ارزه. خیلی دو گانه است این حس. و خیلی زجرآوره.
زیباترین ترانه روی زمین چه قدر اسفندیه...
بانوی موسیقی و گل، شاپری رنگین کمون
به قامت خیال من، ململ مهتاب بپوشون
بذار نسیم در به در، گلبرگو از یاد ببره
برداره بوی تنتو، هرجا که می خواد ببره
دست رو تن غروب بکش، که از تو گلبارون بشه
بذار که از حضور تو، لحظه ترانه خون بشه
همسایه ی خدا می شم، مجاور شکفتنت
خورشید و باور می کنم، نزدیک رفتار تنت
قطره ام از تو من ، ولی، درگیر دریا شدنم
دچار سحر عشق تو، در حال زیبا شدنم
بانوی موسیقی و گل، اسطوره ی عاشق شدن
تا من دوبارم من بشم، دوباره لبخندی بزن
لبخنده ی تو جانمو، مغلوب رویا می کنه
انگار جهان وا میسته و ما رو تماشا می کنه
بانوی موسیقی و گل، شاپری رنگین کمون
به قامت خیال من، ململ مهتاب بپوشون
بذار نسیم در به در، گلبرگو از یاد ببره
برداره بوی تنتو، هرجا که می خواد ببره
بانوی موسیقی و گل، تندیس شاعرانگی
نوازشم کن و ببر، منو به جاودانگی
شب از نگاهت آینه رو، پر از ستاره می کنه
برهنه می شه از خودش، به من اشاره می کنه
بانوی موسیقی و گل، شاپری رنگین کمون
رو قامت خیال من، ململ مهتاب بپوشون
پی نوشت: آرامشی به حجم یک متر مکعب... شاید اون دو دست، اون ده انگشت، اون یک شونه... خدایا! خواهش می کنم!
+ نوشته شده توسط سارا در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت
20:19 |