تبليغاتX
ابر اردیبهشت
حكومت جمهوري اسلامي ايران با امضاي  كنوانسيون بين المللي حقوق سياسي و مدني ملزم است به رعايت ماده 6 اين كنوانسيون كه تصريح مي كند "هيچ كس نبايد در معرض شكنجه يا رفتار تحقير آميز و مجازات غير انساني و ترذيلي قرار بگيرد."

اين در حالي است كه نه تنها دو حكم سنگسار در ارديبهشت ماه سال 1385 در شهر مشهد به اجرا درآمده، كه در چند روز گذشته نيز خبر تدارك اجراي حكم سنگسار دو فرد در تاكستان قزوين، فعالان حقوق زنان، مجامع حقوق بشري و نيز رسانه ها  را به تكاپو براي توقف اجراي اين حكم ، واداشته است.

اگرچه اعلام رسمي خبر توقف اجراي اين حكم توسط رئيس كل دادگستري استان قزوين، با تاكيد بر بخشنامه ياد شده رئيس قوه قضائيه، حكايت از نجات احتمالي اين دو فرد از اجراي حكم سنگسار دارد، اما دليلي بر لغو حكم ايشان و سندي بر عدم اجراي احكام مشابه در ديگر نقاط كشورمان نيست. با وجود حداقل يك بار اجراي اين حكم، در سال گذشته، چه تضميني وجود دارد كه بخش نامه اجرايي رئيس قوه قضائيه ، همچنان پنهان از ديدگان و ديده بانان حقوق انساني و افكار عمومي نقض نشود؟

متن کامل بیانیه

مرتبط:

 بيانيه سازمان ديده بان حقوق بشر: اجراي حکم سنگسار را متوقف کنيد

نامه سرگشاده کميسيون حقيقت ياب مجازات سنگسار در ايران به هاشمي شاهرودي: سنگسار را علنا و رسما لغو کنيد!

پرگاس

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 22:38 |

می خواهم بروم تاکستان. بروم ببینم آن هزار باده ناخورده ای که در رگ تاک است چه مزه ای دارد. بروم به پایکوبی چیدن انگور. توی خم هایی که قرار است پر از شراب بشوند قایم بشوم. می خواهم بروم تمام کنم این خماری کسالت آور کشنده را.

 

می خواهم بروم تاکستان در برابر هر چه سنگ است سپر شوم. بروم تمام کنم این خون بازی را. نگذارم درخت ها بخشکند و آفتاب تیره شود. نگذارم که رود بماند از رفتن و دریا بگندد. نگذارم بلبل ها بمیرند و جغدها مدح مرگ بخوانند. بروم و اجازه ندهم «انسان» سنگسار شود.

دستم را می گیرید با هم برویم؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 16:13 |
مکرمه فعلا سنگسار نمی شود. یک نفس کوتاه راحت بکشیم و ننشینیم. قانون سنگسار باید برای همیشه از قوانین ایران حذف شود. این ترانه را برای دختر ۱۷ ساله ای ساخته اند که سنگباران در تاریخ ثبت شد. حالا باید برای آنها که بی نام و نشان چنین وحشیانه به استقبال مرگ می روند تا آخر عمر ترانه بخوانیم. 

پی نوشت: دستور رییس دادگستری قزوین برای توقف سنگسار مکرمه

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 15:29 |
پسر ملوس دوست داشتنی

روزی که تو را شناختم، با آن آرامش عجیب دوست داشتنی ات، نیروانای من، اصلا حواسم نبود یکی دارد به آنها که نمی فهمند چه می گویم اضافه شود. و وقتی گفتی دوستم داری - «راستش من از شما خوشم اومده» دقیقا این جمله را گفتی - من که همیشه فکر می کردم این جمله چه قدر زشت است، مگر آدم بستنی دایتی و کارتون شرک است که قابل خوش آمدن باشد و آدم ها را باید دوست داشت، به خودم گفتم: آخ! زن شیدا! دوباره کوچه شدی و یک نفر قرار است از تو بگذرد. گفتم ان شا الله این بار تلفات جانی نمی دهیم و سرت هم نمی شکند و چه خوشبخت بودم در فاصله کوتاه میان این دو بدبختی.

تقصیر تو نیست اصلا. به قول «دانا» نیمه گم شده من علی الظاهر در آفریقای جنوبی به سر می برد و من ظنم بیشتر به قبایل آدم خوار آنجاست. همه نیمه های گم شده که مثل ما شما توی زمین بدمینتون پیدا نمی شوند. گاهی برای پیدا کردنشان باید سه میلیون پول بلیط هواپیما داد یا راه برادران امیدوار را پیش گرفت.

نیروانا، نیروانا، نیروانا

صد بار باید بمیرم برای رسیدن به تو و زنجیر این تناسخ لا مذهب کی پاره می شود، نمی دانم. به صدای این پرندگان صبحگاهی قسم، دوباره که به دنیا بیایم این بار، سوسک بشوم یا گنجشک، فرقی نمی کند، نه فکر کنی ترسیده باشم، باز هم عاشق می شوم. یادم می آید یکبار به پیر مغان گفتم: عاشقی نکشیدی که گشنگی از یادت بره برادر!

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 10:13 |
پسر ملوس دوست داشتنی

یک سطل آب یخی که توی دستت است می تواند وزووای مرا دماوند کند؟

تو عین آرامشی عزیز دوست داشتنی و چون زلف تو نآرامم، رسوا و پریشم من. زودتر برو. گور پدر تشویش و غمی که در دل من هی روی هم تلمبار می شود.

نگرانم عزیزکم. تو از مهر من حرف می زنی و نمی دانی که در کشتن چه مهارتی دارم. من تیر خلاص را مثل فرمانده سایگون توی مغز آن ویت کنگ بیچاره، خیلی راحت تر از آنچه فکرش را بکنی خالی می کنم. با سه شماره.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 12:53 |
پسرک ملوس دوست داشتنی

باید از تو سپاسگزار باشم به خاطر این چند شبی که با لبخند به خواب می روم. این فاصله میان دو بدبختی بدجوری دارد به من خوش می گذرد. فعلا ناراحت نمی شوم به خاطر اینکه هر حرف یک جمله ای ام را باید در سه چهار جمله برای تو توضیح دهم.

دلم یک فیلم فارسی می خواهد. می دانی؟ دلم می خواهد تو واقعا همین نباشی و یهو رو شود که سارتر را می گذاری توی جیبت و زیر بالشت دیوان خاقانی می گذاری و نصف کتاب های کتابخانه صدیقه دولت آبادی را تو اهدا کرده ای. انجمن امیر کبیر را تو ترکانده باشی و علم سماوات بدانی و این روزها محسن نامجو گوش بدهی.

کوچک دوست داشتنی من! اولین نفری که بهش گفتی دوستش داری، نهمین باری بود که این جمله را می شنید. 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 13:9 |

پسرک ملوس دوست داشتنی

 

میان شما که هر دو تاستان شش می افتد و ما که اگر یک شش بیاوریم (به قول زرتشت نیچه) احساس می کنیم که قمار بازی فریبکاریم تفاوت از زمین تا آسمان نباشد، از شرق تا غرب است. بله. با شجاعت تکرار می کنم که همراهت نیستم و دستت را گرفته ام که رد شوی. اما کتمان نمی کنم که در پی آنم که در «بخشش» بکوشم اما «گرفتن» را هم یاد بگیرم. تاریخ به من نشان داده که خون از دست دادن هنر نیست، ماکسیموم هر سه ماه 450 سی سی و نه بیشتر. بیشتر بشود مرگ دارد و مردن هنر نیست. احتمالات را البته نا دیده نمی گیرم. شاید تو بزرگ بودی کوچک من. آن وقت قول می دهم همراهی ات کنم و بشوم سارای کوچک تو که دستش را گره کرده توی دستت یا آنکه انگشت هایش میان درختان تو گم شده.

 

پسرک سر به زیر

 

قول می دهم – هر چه که باشد - آنچنان که خواستی با تو رو راست باشم. اما عزیزکم، عزیزک کاف تصغیر دار و تحبیب دارم! مبادا فکر اینکه روحم را در برابرت عریان کنم از ذهنت گذر کند! مگر از جانت سیر شده ای؟ نکند می خواهی سکته کنی؟

 

با تو از عشق و اشتیاق دیوانه وارم به آزادی حرف بزنم چه طور است؟ نمی ترسی؟ از آن دنیای آرمانی بی بند بگویم نمی هراسی؟ و از باور به خدایی که در قید نیست وحشت نمی کنی؟

 

نه عزیز من. در محضر من آدم ها جرات «نه» گفتن دارند. هیچ کس به مبارزه «چه فایده» نمی گوید. آدم ها امیدوارند که زنجیر ها را پاره کنند. آدم ها نمی روند. می مانند. «در برابر تندر می ایستند، خانه را روشن می کنند و می میرند». بله عزیز من. در محضر من زن ها جلوی مردها دست توی جیبشان می کنند، پنچری ماشین می گیرند، بنزین می زنند و توی خیابان تنها راه می روند. در خلوت من، عزیزکم، وقت اذان صداها به موذن مهلت نمی دهند و خدای من جای آنکه چشم هایش را میان مربای ابرها بچرخاند از پشت یک پیکان جوانان گوجه ای به من چشمک می زند.

 

همه این ها به کنار! چه طور با تو بگویم گل بی خار من، که زیاد زیاد باشم خاری بی گلم. دیوانه شیدایی که پایش بیفتد – به جرات می گویم – آن ایسم هایی که هنوز در مفهومشان تردید دارم با تمام عقل و شعور و منطقی که کمتر در خود سراغ دارم در عمق چهار متری مغاک خاک می کنم در راه عشقی که شاید بزرگ نباشد و به خاطرش می گذرم از هر چه فکرش را بکنی – باشد که «زن» نه! –

 

از این ها هم گذر کنیم. «رازهای مگو» را چگونه با تو بگویم عزیز من؟

 

پی نوشت: حس «در» بودن، وقتی که با تو حرف می زنم تا «دیوارها» بشنوندم چه طور است پسر ملوس دوست داشتنی؟

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 12:34 |
عباس حکیم زاده بازداشت شد.

به جای نوشتن از لبخند دلنشینش که در اوج عصبیت هم پاک نمی شود، ترجیح می دهم از کرامت انسانی بگویم که در میان قوانین ما انگار دیگر گم شده است. حمله شبانه و بازداشت؟ خدای من!

متن اصلی خبر

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 11:58 |
نشسته ایم که بیایی، من و تمام سیگارهایی که دود نکرده ام.

بیایی که دود کنم توتون عقل را، به جای تمام سیگارهایی که دود نکرده ام.

بخندی به ریش من و به مارک و رنگ و اسانس تمام سیگارهایی که دود نکرده ام.

بیست و شش ساله می شوی فردا، با هزار سیگار برگ بر لب و من هنوز در نخ نخستین اسه هایی که دود نکرده ام.

عشق وجود ندارد، مرگ حق است، می دانم اما، تو آتشی و نمی شود بشوی جزو آن سیگارهایی که دود نکرده ام.

خودم را گول می زنم و می گویم: نمی کشمت که ختم نشوی به دو سانت نارنجی خاموش، مثل تمام سیگارهایی که دود نکرده ام.

ته نوشت: کلاردشت زیبا بود. مست می شدم از ابر و بارون و رود و کوه و درخت. و تحمل شب آسون تر بود. بیشتر خوب بودم و کمتر بد و این اتفاق خوبی بود. مرسی از این دوست عزیز به خاطر همراهی اش و زحمت هایی که به خودش و بهادرش دادیم. مرسی از ۱۴ لنگ به خاطر همراهی شون. مرسی از مرشد و قلندر عزیز. و مرسی از خودم که روز وسط و شب ها رو سخت تاب آوردم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 20:42 |
نگرانم پسر ملوس دوست داشتنی، پسرک کاف تصغیر دار و تحبیب دار من

یادت نرود - و یادم نرود - که همراه تو نیستم. دستت را گرفته ام که رد شوی.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 12:54 |

این روزها وقت نوشتن، پرده را کنار می زنم تا به قول افغان ها شمال بیاید از پنجره. و ابرهای دیرپای اردیبهشت را ببینم که از پشت کوهها طلوع می کنند. پرده را دوست ندارم دیگر. آشتی کرده ام با خورشید. با آسمان. با ابر.

 

آهای غریبه نزدیکی که با آمدنت، تمام محاسباتم را به هم زدی! نمی دانی چه حس خوبی است دور کردن اضطراب از تو، وقتی که زانوهایت از ترس، مثل آهوی بی جفت می لرزد. نمی دانی چه سخت بود در آغوش نگرفتنت وقتی که به گوش و هوش کودکی، هر چه گفتم نشنیدی و نفهمیدی و به زبان خام، هر چه نباید گفتی. مردن برای تو آسان بود آن لحظه، وقتی که تمام زندگی بودی.

 

چه قدر حسودی ام می شود، به آرامشت و ندانستن هایت. به خطر کردنت که از روی نادانی است. به احساست که حس نخستین است. چه قدر به رنگ آبی ات حسودی ام می شود. به توی باغچه افتادنت، به لرزیدن صدایت، به لحن محتاط و آرامت.

 

اشکال ندارد که حرفم را نمی فهمی. من دلخور نمی شوم. منم که حرف زدن و زندگی کردن را از یاد برده ام. منم که مرده ام، تویی که زنده مانده ای. آن اریکه قدرتی که در یک راکت ساده بدمینتون می شود پیدا کرد، من یادم رفته است. آن زندگی که دیدن چهره ای آرام است که برای ضربه زدن پرواز می کند، من از یاد برده ام. هر چه طراوت و نشاط در من نیست، در توست. هر چه تشویش و غم در تو نیست، در من است.

 

اشکال ندارد که من هنوز تنها هستم. شاید ما بودن را از یاد برده ام. اشکال ندارد که هنوز هم وقت غم مجبور می شوم تنها، با دو ابروی گره خورده تمام خیابان های تهران را زیر پایم له کنم. دست کم شنیدن اسم تو جای اینکه زندگی ام را خراب کند آرامم می کند.

 

یک حقیقت تلخ است اینکه قرار است باز کوچه باشم و تو از من رد شوی که قد بکشی. کاش من هم «گرفتن» را یاد بگیرم.

 

چاقاله بادام سبز، من تو را همین طور که هستی دوست دارم. اصلا دلم نمی خواهد پوست سختت را بشکافم. احتمال تلخ بودن بادامت بسیار است.

 

پی نوشت: دنبال حرف های روشنفکرانه نباشید اینجا. من هر چه دلم بخواهد، هر جور دلم بخواهد می نویسم.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 18:8 |
مرید: می خوام برم پاریس پسر بازی

مرشد: حالا چرا پاریس؟

- دنبال سارتر می گردم

پی نوشت: شک دارم که سارتر آرامش تو رو داشته باشه، پسر ملوس دوست داشتنی

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 13:53 |
دوست نداشتم بیام اینجا. همیشه شروع کارم بی علاقه است. بعد علاقه مند می شم. مثل آدم های سنتی که اول ازدواج می کنن بعد علاقه مند می شن. اما امروز برای اولین بار احساس کردم که روزنامه دوم رو دوست دارم.

تو روزنامه دوم - هر چه قدر هم که خوابیده تا ظهر تکذیب کنه - ما سعی می کنیم به سوژه های زرد نگاه روشنفکرانه و به سوژه های روشنفکرانه نگاه زرد بندازیم. چیزی که شاید بشه بهش گفت مردم شدن. سعی می کنیم مردم شیم که پس فردا اگه یه احمدی نژادی شد رییس جمهور تعجب نکنیم، بلکه بتونیم این موضوع رو از قبل حدس بزنیم.

عاشق زندگی چند بعدی ام. عشق و شعر و فمینیسم و اجتماع. رنگ رنگ و لایه لایه مردم. دوست دارم وقتی که دغدغه ۵۰ دانشجوی ستاره دار فکرمو داغون کرده بتونم از ماهیت آرایش که همیشه تابو بوده و بد شمرده شده دفاع کنم و تیتر بزنم: "حکایت سرخ ماتیک" که بعد عوضش کنن: "آرایش نقابی که آدم ها پشت آن پنهان می شوند." من خودم رو این طور می پسندم.

مطلبم رو حذف کردن. نوشته بودم:

او هر روز صبح ساعت شش از خواب بيدار مي‌شود. دست و رويش را مي‌شويد، صبحانه مختصري مي‌خورد و بعد سراغ ميز كوچك آرايشش مي‌رود.

صورت و دستانش را كرم ضدآفتاب مي‌زند، بعد تكه ابري را به پودري آغشته مي‌كند و به صورتش مي‌مالد. مژه‌هايش را با فلز سرد فر مي‌زند. لب‌هايش را برق مي‌اندازد. موهايش را با گيره‌اي كوچك بالاي سرش بند مي‌كند و چند طره مي‌اندازد توي صورتش. لباس خواب صورتي‌اش را درمي‌آورد، مانتو و شلوار سرمه‌اي مي‌پوشد و موهايش هم زير مقنعه مشكي پنهان مي‌شوند. مجموعه اين فرآيند 45 دقيقه طول مي‌كشد تا مريم يك ربع مانده به هفت براي سوار شدن به سرويس مدرسه از خانه خارج شود.

 

قسمتی که مربوط به در آوردن لباس خواب بودن حذف کردن. آقای خوابیده تا ظهر گفت: تحریک آمیزه خانم!

 

من یکی دو ساعتی قاه قاه به ریش خودم خندیدم و به حال مطبوعات ایران با این (از خط گذشته) صفحه های قرمز گریه کردم.

 

اما باز هم می نویسم. تازه جوهر خودکارم راه افتاده!

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 16:24 |
۴۸ ساعت گذشته و من فقط پنج ساعت خوابیده ام. قصه ام را در گوش ماه و پروین و تو می گویم، پسر ملوس دوست داشتنی من. این خطوط را غریبه ها هم می خوانند.  همینقدر بگویم که احساس می کنم، خورشید از خرابه هایم طلوع می کند.

پی نوشت: با دست تو حلقه در کمرم، احساس می کنم یکی از فراعنه ام (عاشقانه های مصر باستان)

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 23:17 |
نشسته بودم توی تراس و غاده السمان می خوندم. خوابم نمی بره و وقتی هم که می خوابم با درد بیدار می شم. شب زنده داری من تا طلوع آفتاب با هم نوازی گنجشک ها و کلاغ ها حاصلش این شد:

بگذار که آسمان هواری بکند

یک گریه سیر نوبهاری بکند

حالا که قرار است به تو من نرسم

بگذار کلاغ قارقاری بکند

***

از قلب تو خوب پاسداری کردم

شب را که همیشه زنده داری کردم

هر وقت به طاووس تو چشمم افتاد

مانند کلاغ قارقاری کردم

***

دل گوشه سینه را کبابی کرده است

یک کاسبی توپ حسابی کرده است

این آمدن و رفتن بی هنگامت

آقا به خدا کار خرابی کرده است

***

از کل پسرهای محل سر هستی

تو از همه شان بلندقدتر هستی

یک گوشه چشمی به من خسته اگر

دنبال کشف دوست دختر هستی

***

در آمریکا رییس کیلینتون بود

او ساکن کاخ وایت واشینگتون بود

من اریکه قدرت عاشق شدنم

یک راکت معمولی بدمینتون بود 

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 14:15 |
خدای عزیز

سخت متعجبم می کنی، با دست تکان دادن شیطنت آمیزت از لابه لای بوته ها، وقتی که دارم برای بغل دستی ام، از نبودنت حرف می زنم. از اینکه غیبت زده یا اینکه اصلا نبوده ای و ما غلط کرده ایم و چنین انگاشته ایم.

بعد ظاهر می شوی و دست های مهربان ترین مادر دنیا را روی سرم می کشی. چه کسی گفته تو مرد هستی؟ تو مادری. وقتی به نبودنت فکر می کنم درست به کودکی بی مادر می مانم. و وقتی به نبودنت از اول فکر می کنم، شبیه آدمی می شوم که به او گفته اند در بطنی به وجود آمده و از آن زاده شده، و روزی می بیند که نه بطنی هست و نه مادری و وجودش زیر سوال می رود. گیج می شود، فرو می پاشد و زندگی اش شبیه مرگ می شود.

با یک اتفاق ساده می آیی. من احساس می کنم که به خلسه می روم، نشئه یا مست می شوم و دیگر هیچ چیز نمی فهمم. دست و پایم درد می گیرد، لبخندم محو نمی شود، دلم غنج می رود و خوابم نمی برد. در وجودم انگار چیزی می جوشد. چیزی شبیه آتش، آتشی شبیه شراب.

من از هبوط آقای ملوس دوست داشتنی، خدای عزیز، متعجب نیستم. بنفشه هایی را که از زیر برف در می آوری دوست دارم. اما نمی گویی، من و حلول آرامش و نشاط و پاکی و زیبایی... من چه طور نسخه بپیچم برایش، خدای عزیز من، حال آنکه مرضم هنوز کشف نشده است؟

دلم می خواهد عادی بشوم. مردم چه کار می کنند که عادی می شوند خدای من؟ دلم موی بلند می خواهد، موی بلند.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 23:10 |

آهای خدایی که قطره قطره تمام شدنم را، میان این همه آهن و سیمان، نشسته ای روی این نیمکت و نگاه می کنی! اگر همه چیز دست من است پس تو چه کاره ای؟ رجز نمی خوانم برایت، برعکس، التماس می کنم. تمام کن این خون بازی را. می خواهم خودم بشوم.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 21:24 |
آنقدر به سارای «خون بازی» شبیه ام که گاهی از خودم می ترسم. سقوط می کنم هر روز، در محفظه ای شیشه ای، به سمت پایین. انگار که در آسانسور پاساژ قائم باشم. و دست و پا می زنم در گل و لای و لجن، انگار که در اوج استیصال می کوشم که زنده باشم. و هر بار گریه کنان، گویی که پرهیزی افیونم التماس می کنم که: بار آخر است. رو به زوالم، و روزنه امیدم، «آرش»م، آن سوی آب ها مرده است.

پی نوشت: اگه این بهارم برنگردی خونه، دیگه چیزی از من یادت نمی مونه.

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 23:1 |
یک روز باید بروم.

نه دلش را دارم، نه دماغش را. به تمام کسانی که دوست دارند جای من باشند بفرما می زنم. اما فکر می کنم که باید بروم.

اینکاره نیستم. چه کاره ام؟ نمی دانم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 12:10 |

 

 

پی نوشت: بگذارید در این کشتزار گریه کنم

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 21:42 |
شهاب حسینی نقش یه روشنفکر آزادیخواه فیلسوف رو بازی می کنه. قراره عاشق یه سارای یهودی بشه (که احتمالا اواخر فیلم به اسلام خواهد گرایید) و برای عشق همکلاسی هاش شعر می خونه. این صدا و سیمای جمهوری اسلامیه که دختر و پسر رو در حالی که دست هم رو به سختی می فشارن نشون می ده، وقتی که حبیب پارسا خوندن شعر عاشقانه اش رو خطاب به اونها تموم می کنه.

اگه بگم چرا عشق یه دختر بی حجاب و یه پسر اتو کشیده رو تقدیس می کنید اما عشق و ظاهر من رو گناه می دونید و به خاطرش کتکم می زنید و می اندازیدم زندان، می گن چون اون مسلمون نیست ولی تو هستی. هیچ راه در رویی هم نیست. مسلمون به دنیا اومدی و مسلمون باید از دنیا بری. در نتیجه تا آخر عمرت باید حجابت رو سفت رعایت کنی و دور عشق رو خط بکشی.

آیا من اشتباه می کنم یا این برادران و خواهران کج اندیش ما مدام خودشون رو نقض می کنن؟

پی نوشت: آقای پلیس! دوستتان ندارم. چون وقتی می بینمتان از ترس دست و پایم می لرزد.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 0:38 |