تبليغاتX
ابر اردیبهشت

هی! آقا!

زندگی من خلاصه می شود به چند لحظه کوتاهی که عشق را با نوک انگشتانم لمس کرده ام. حس شکوفه های باران زده را داشتم، چشمه هایی که یخ های درینشان با نخستین اشاره خورشید آب می شود و می جوشند، آهو بره ای که زاده می شود از مادری که درد می کشد و می لیسدش.

مرگم اما، لحظه های ماتم زده ای است که تن سپرده ام به هر چه باد، سر به هر چه فریاد و دل به رخت باران زده ای چنگ زده به جسم سرد مردی.

طالع اگر مدد دهد، آن لحظه های ناب را دوباره خواهم زیست، ورنه به تقدیری خود خواسته خواهم کشت، منی را که زنده نباشد، تویی را که بی شور عشقی در سر، چشم برده باشد به مردمکانم و هم اویی را که ندانسته و عاشق، انگشت ها و لبانم را دزدیده باشد.

حاشا! حاشا! من دخترک چشم سبز زشت نیستم.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 23:21 |
شنبه سوراخ

یکشنبه سوراخ سوراخ

دوشنبه سوراخ سوراخ سوراخ

...

در طور هفته آمپول، دیروز سرم و آمپول، امروز آزمایش. انصافا دیگه در بدنم جایی برای فرو بردن سوزن سرنگ نموند.

پی نوشت: خدا هیچ کس رو تزریقی نکنه داداش!

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 8:24 |
تو را می خواهم. همین الآن! حتما باید زور آقای کارشناس بالای سرمان باشد که دستت را از روی شانه ام بر نداری؟

پی نوشت: نه با مرگم، نه با خدا. با خود خودت هستم.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 22:35 |

لطیف چهار شنبه عزیز

سلام علیکم

احتراما بدین وسیله به اطلاع می رساند، اینجانب معتقدم یکی از ریشه دار ترین مشکلات بشری مشکلی است که آدم ها با احساساتشان دارند. آدم ها نه تنها حسی که دارند نمی شناسند، بلکه مرز بین احساساتشان را گم می کنند. این اتفاق ها که پیش می آید سر در گم می شوند و وحشت همه وجودشان را در بر می گیرد. من برای جلوگیری از این اتفاق راه حلی ساده دارم: بازگویی احساس بی هیچ ترسی.

همان طور که اطلاع دارید بنده از به کار بردن کلمه "خوش آمدن" در مورد انسان ها بیزارم. به جایش می گویم "حس خوب". لذا احتمالا شما هم با بنده هم عقیده هستید که روزانه در جهان ممکن است پانصد هزار نفر نسبت به یک میلیون و پانصد هزار نفر حس خوب پیدا می کنند. نه عجیب است، نه غریب. چیزی است که وجود دارد. شرایط مختلفی که بر هر کس حاکم است بر حسی که این احساس خوب به او می دهد تاثیر گذار است.

واقعیت ماجرا این است که من در بیان حس خوبی که نسبت به آدم ها پیدا می کنم همیشه بی دریغم. به محض اینکه احساس کنم حس خوبی به سراغم می آید عین بز (بگویم عین گراز که برای شما ملموس تر است) به زبان می آورم. حتی اگر بدانم که این حس خوب از جانب رو به رو بیشتر است. حتی اگر مطمئن نباشم این حس خوب دیر بپاید. حتی اگر فکر کنم این حس خوب پیامد تنهایی دو جانبه است. حتی اگر بدانم این آدم، اهل آن قبیله خاص، که نیمه گم شده مرا در خود جای داده نیست. ممکن است خیلی ها نسبت به من حس خوبی داشته باشند (انقزه هستن، دل به من بستن) اما همه لب هایشان را مهر و موم کرده اند. من مثل آنها نیستم. خوب یا بد، من همینم که هستم. بی دریغ و بی پروا.

زیاده عرضی نیست

قربان شما، نظیر شنبه (شیدا)

پی نوشت: در من خصلتی هست زنانه که باعث می شود، وقتی کسی حرف خاصی برای گفتن به من ندارد، به میزان شش برابر، هیچ حرف خاصی برای گفتن به او نداشته باشم.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 12:14 |

نیمه من

به آسمان بی ستاره شمردن من، خورشید شمردن را هم اضافه کنید تا بدانید چه قدر در انتظار آمدنتان هستم. کتمان نمی کنم، گریزم را از تنهایی و دردی را که نیمی اش نبودنتان است. نیمه ای دیگر را هم بگذارید به حساب روزهای سخت. روزهایی که رنگ شب دارد. در زمینی که عاشقش هستم و دوست دارم خاکش را یک سره رنگ سبز و زرد بزنم جز چرک و خون چیزی نمی بینم. با دهان بسته راه می روم، می دانید؟ چون دهانم همیشه بوی "دوستت دارم" می دهد. همه زندانیم. با سلول های گاه بزرگ تر و رنگین تر. دست و پا به زنجیر بودن که شاخ و دم ندارد.

در گیر و دار این نبرد نا برابر حتما می خواهید بدانید شما را خواندنم از چه روست. مگر نمی شناسیدم؟ نامم شیداست. در ساعت صفر عاشقی بر بستر یک ساقی مست زاده شدم. در چشم من زندگی، شراب امن و می بی غش و رفیق شفیق است. در آغوش مامی آزاده و عاشق. در سایه پر نور دماوند.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 23:54 |
آقای محترم

می شه لطفا قدم رنجه کنین از اون قبیله تون یه توک پا تشریف بیارین این دور و برا، ببینین نیمه گمشده تون خیر سرش چه جوری داره جون می ده؟

مرتیکه! گم و گور می شن، یک ماه، دو ماه، یک سال، نه بیست و دو سال!

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 23:15 |
حالم از خودم به هم می خورد. تمام آینه ها را خواهم شکست و خودم را.
+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 20:59 |

رفیق من

دستم را بگیر و بگذار روی زخمت. دهانت را که بوی "دوستت دارم" می دهد نزدیک بیاور و چندان که گوش نامحرم نشوند، نجوا کن پیام سروش را. به من بگو با دو آفتاب پرفروغت از زیر چشمبند چه دیدی و روی دیوارهای صد و یک ساله که در باغ آزادی کشیده اند به یادگار چه نوشته. بیهوده گریه نکردم. با الماس اشکهایم دو شمشیر جلا داده ام. یکی برای من، یکی برای تو.

اینک وقت ما شدن است

وقت برپا شدن

آنک وقت جنگیدن است

وقت فریاد پیروزی سردادن

بس است تنهایی با من

تنهایم اگر می گذاری با تو تنهایم بگذار

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 0:0 |
به یاد آنان که در برابر تندر می ایستند، خانه را روشن می کنند و می میرند

۱۴ مرداد اسم همه وبلاگ ها "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" است.

برای پیوستن به این حرکت، در قسمت نظرخواهی 14 مرداد نام وبلاگ خود را وارد کنید يا به آدرس h14.mordad@gmail.com ميل بزنيد تا به ليست وبلاگ ها اضافه شوید.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 21:15 |
پروردگارا! بار الهی!

اگر به او یک جو شعور نمی دهی که با شائبه اینکه هنوز گوشه هایی از وجودش برای من پنهان است از من فرار نکند، به من ارزنی شعور عطا کن تا بی خیالش شوم.

آمین!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 0:28 |

در زندگی ام به خیلی چیز ها احتیاج دارم. به شغل خوب و پول زیاد. خانه ای که مال خودم باشد و یک ماشین معمولی. جسم و روحی سالم و عشق و حال و همسفرهای خوب. خوبی نزدیکانم و شریکی که آدم باشد.

آیا در این میان چیزی به اسم رحم و دلسوزی که از جانب تو باشد می بینی؟ حاشا عشق من! در من خصلتی هست زنانه که باعث می شود کسی که نخواهدم دو برابر نخواهم. اینکه چرا به تو ابراز عشق می کنم دلیلش خواستنت نیست. علتی ساده تر دارد: دلم این طور می خواهد.

افتخار کن که دوستت دارم! سرت را بالا نگه دار! بخند! پز بده! اما دلت برای من نسوزد. این یکی را طاقت نمی آورم.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 21:18 |

نمی دانم چرا این روزها مدام یاد آن دیوارهای سبز می افتم با پنجره هایی از فلز سرد. یاد ساقی و ناهید که دیدن ماه از پشت توری های فلزی چه قدر خوشحالشان کرده بود. یاد قیافه آرام و درهم الناز که پتوی زمخت و بدبوی توسی رنگ را می کشید سرش و راحت به خواب می رفت و وقتی دهنم را می بردم طرف گوشش و آرام می گفتم: "نوبت بازجویی توه، بیدار شو" چند دقیقه ای دور خودش گیج می زد و بعد بلند می شد. آرام می رفت و آرام می آمد: "بشکنو بالا بنداز! اوین صاحاب نداره!"

ناهید را از رضوان جدا کردند و آوردند توی سلول ما. رضوان زونا داشت و ناهید می ترسید حامله باشد. با کلماتی نیمی بوشهری، نیمی فرانسوی حرف می زد و نوبت تلفن ها که شد به بهانه توالت و پر کردن پارچ آب و هر چه که می شد در می زد تا در را باز کنند و او نوشین یا پروین یا مریم یا جلوه یا بچه های دیگر مرکز فرهنگی را ببیند و جانی تازه کند.

ما هفت نفر بودیم. من و ساقی و دو تا ناهید و الناز و آزاده و خانم گوارایی. خانم گوارایی همه اش خواب بود. قرآن را پتو پیچ می کرد و می گذاشت زیر سرش و می خوابید. بیدار که می شد وضو می گرفت و قرآن زیر سرش را می خواند. خاطراتش از چهار سال زندان دهه شصت که یک سال و نیمش انفرادی بوده شگفتمان می کرد. می گفت اولین بار موقع بازداشتش چه قدر خوشحال شده چون وقت برای استراحت داشته و یکی دو روزی فقط خوابیده. می گفت هم بندی هایش فکر می کرده اند معتاد است که بیدار نمی شود. می گفت توی سلول انفرادی در بند مردان نگه داشته می شده و همه هم بندی هایش رویش تعصب داشته اند. می گفت آن موقع ها چند نفر را توی یک سلول انفرادی نگه می داشته اند با یک توالت که همه مجبور بودند از همان استفاده کنند. بچه ها نایلون هایی که هر بار برای غذا یا چیز دیگری بهشان می داده اند به هم می دوختند و برای توالت پرده درست می کردند و هر وقت یکی به توالت می رفته با هر چیزی که دستشان می آمده صدای خش خش تولید می کرده اند که طرف معذب نشود.

می گفت بند عمومی که بوده همه چه قدر به او احترام می گذاشته اند. جلویش حرف های بدبد نمی زدند و هوایش را داشته اند و نمی گذاشته اند ظرف بشورد. می گفت زن های بند عمومی چه طور بزک می کرده اند و تن لختشان را با مانتویی که یکی دو دکمه اش "سهوا" باز می مانده می رفته اند بهداری تا تنها مردهای ممکن را ببینند و دکترها هم چه طور دست رد به سینه شان نمی زدند و چه سوء استفاده هایی که نمی کرده اند. و چه قصه هایی، از بازجویی و بازداشت و روزهای سخت...

نگران حال مریم بودم. می دانستم موقع بازجویی اصلا فروتنی به خرج نمی دهد و یک قدم کوتاه نمی آید و می گوید "خوب کردم" و حالش را می گیرند. چه سخت فشرده بودم دستش را توی سلول های سرد و لخت وزرا. از حال خودم گفته بودم و از حالش نگفته بود. از ازدواج قریب الوقوعش با شهاب چیزی نگفته بود، چرا نمی دانم.

آنجا، خانم مقدم سفت بغلم کرده بود:"چند سالته؟" گفته بودم:"بیست و یک" گفته بود اولین بار هم سن من بوده که بازداشت شده و یک سال بعد شوهرش را کشته اند. و چه خاطراتی که مو به تن آدم سیخ می کرد. "یکی از بچه ها را آنقدر شکنجه کرده بودند که مدفوع خودش را می خورد و نمی فهمید." "یکی از بچه ها را چون با خودش مداد آورده بود توی سلول اعدام کردند" " بعضی ها از زمان بازداشتشان تا اعدام چند ساعت بیشتر طول نمی کشید"

وقتی چشم هایمان را می بستند و از بند می بردندمان بیرون، سعی می کردم پله ها را بشمارم و مسیر را به خاطر بسپارم. اضطراب نمی گذاشت یادم بماند. اگر همراهمان زن بود دستمان را می گرفت، اگر مرد بود روسری مان را یا آستینمان را مثل افسار. با آن دمپایی های پلاستیکی شان. اه اه. حالم را به هم می زدند. قرار بود چیزی بهم بر نخورد و انرژی ام را نگه دارم برای وقتی که بیرون می آیم. سعی می کردم خوب ببینم و وقتی مجبورمان می کردند پشت به دیوار بایستیم دیوارها را دید می زدم. تابلوهای زیبایی بود. منظره های قشنگی از دماوند و دشت های پر از گل و بلبل. توی اتاقی که برای تفهیم اتهام رفته بودیم چشم بندمان را برداشتند. رییس بند نشسته بود توی اتاق و آواز می خواند. کسی که پشت میز نشسته بود نگفت چه کاره است. متاسف شد که ساقی دو تا بچه شیر خواره دارد و وعده (دروغ) داد که زودتر آزادش کند. روی میزش چند بشقاب میوه خوری بود و چند چاقو. یکی دو مجله خارجی داشت با عکس بزرگ لاریجانی. کتابخانه داشت و چند عکس از تندیس های شکنجه شده موزه عبرت که زیر چند کاغذ پنهانشان کرده بود. وقتی تعریف کردم ناهید گفت: "لابد از دیدنشان لذت می برند"

چشم هایم رنگ تاریخ گرفته می دانید؟ بزرگ که شدم فهمیدم سه ساله که بوده ام، درست در زمانی که دامن کوتاه قرمز می پوشیده ام و شیرین زبان بوده ام و با عروسک هایم خلوت می کرده ام، در یک تابستان گرم خونین چهار هزار نفر را پشت همان میله ها که هجده سال بعد دیدم کشته اند.

پی نوشت: موزه عبرت یادت هست عزیزکم؟ برای دیدن تو همه موزه های تهران را با ساعت بازدید و آدرس و اطلاعات دیگر کشف می کردم. به موزه عبرت که رسیدیم گریه کردم و گفتم نمی خواهم ببینم. تو گفتی "سرت را مثل کبک توی برف فرو نکن. اینها پدران منند." من تمام طول مسیر را گریه کردم. از موزه آبگینه و دروازه تهران گذشتیم. خیس شدیم از باران و باز راه رفتیم. من سردم بود و "یک شکلات داغ می تواند گرمت کند" تو... هیچ وقت گرمم نکردی فراری بزرگ تاریخ از من! چه قدر دلم می خواست تو زری بودی و من یوسف. تو گل ها را آب می دادی و من می جنگیدم. نگران کشته شدنم بودی و باز اظهار نظر نمی کردی. به فکر این بودی که محصول خوب باشد و صدای اسب من توی حیاط خانه بپیچد و دوقلوها شیر برنجشان را تا ته بخورند و اصلا برایت مهم نبود عباس عبدی فلان سال و بهمان روز چه غلطی کرده که حالا نمی تواند جبران کند و به همین خاطر تو چشم دیدنش را نداری. برایت فرقی نمی کرد فلانی چپ است یا راست یا وسط و شکری که اول انقلاب خورده دامنش را تا ابد آلوده کرده یا نه. تو استعدادش را داشتی. نه فقط صدایت مثل مخمل نرم است، چشم هایت آتش جاودانه است و موهایت پرهای چلچله... تو که حکمش را داری و خنجر نمی کشی و نمی جنگی و نمی میری. ای کاش لا اقل زندگی کردن بلد بودی. ای کاش می فهمیدی که زندگی به "مبارزه" و "شرافت" خلاصه نمی شود. قبولت نداشتم و عاشقت بودم. درست مثل مردهای اصیل احمق ایرانی. از تو هم رزم در نمی آید. راست گفتی آخرین بار. من تو را برای گل و بلبل می خواستم. من، هم رزم، به اندازه کافی دارم.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 20:22 |
رنجنامه افشا گرانه خانواده هاي مجيد توكلي،احمد قصابان واحسان منصوري به رياست قوه قضاييه:جزييات شكنجه دانشجويان دربند پلي تكنيكي

ضرب و شتم شديد دانشجويان با زدن ضربات مداوم و وحشيانه كابل و شلاق به كمر و پشت آنان، ضربات شديد مشت و لگد به سر و صورت دانشجويان به نحوي كه منجر به شكستگي سر و بيهوشي آنان و انتقال به بهداري اوين شد، ايستادن 7 نفر از بازجويان بر روي بدن(كمر،سر و صورت) دانشجويان توام با زدن لگدهاي مداوم به بدن آنان، سرپا نگه داشتن اجباري و مداوم به مدت چند شبانه روز همراه با ضرب وشتم، تهديد به قتل اعضاي خانواده و خود دانشجويان،نگهداري در سلول هاي 1×1 به صورت طولاني مدت ،گرسنگي دادن چند روزه،ضرب وشتم شديد در هنگام دستگيري به نحوي كه مسول بند 209 از تحويل گرفتن دانشجويان خودداري مي كند، فحاشي و تحقير مداوم با كلمات ركيك و توهين آميز،ممانعت از ويزيت دانشجويان توسط پزشك بند،پخش صداهاي زجرآور در سلول انفرادي دانشجويان و بسياري موارد ديگر بخش هايي از شكنجه هاي قرون وسطايي انجام شده بر روي دانشجويان مظلوم پلي تكنيك طي 80 روز گذشته براي اخذ اعترافات دروغين بوده است.

 

دانشجویان بازداشت شده مورد انواع و اقسام آزارهای جنسی قرار گرفته اند. بازجوهای وزارت اطلاعات در طول مدت بازجویی، دانشجویان را به شیوه های مختلف مورد اذیت و آزارهای جنسی قرار می دادند. به عنوان نمونه دانشجویان را به پشت روی زمین می خواباندند و لباس هایشان را از تنشان خارج کرده و به شیوه های مختلف مانند بطری نوشابه، تخم مرغ داغ و… آن ها را مورد تهدید قرار می دادند. شدت ضرب و شتم و شکنجه های روحی روانی دانشجویان به حدی بوده که صدای گریه و ناله های ایشان از اتاق های بازجویی و سلول های انفرادی به گوش دوستانشان که در اتاق های بازجویی یا سلول های مجاور قرار داشتند می رسیده است. در اثر آزار و اذیت دانشجویان توسط تیم بازجویی و برخی از نگهبان های بند 209 زندان اوین چند نفر دانشجویان در طول مدت بازداشت دست به خودکشی زده اند که آثار این عمل هنوز روی بدن آن ها قرار دارد.

جزئیات تکان دهنده دیگری از شکنجه دانشجویان بازداشت شده فاش شد

دانشجویان بازداشت شده مورد انواع و اقسام آزارهای جنسی قرار گرفته اند. بازجوهای وزارت اطلاعات در طول مدت بازجویی، دانشجویان را به شیوه های مختلف مورد اذیت و آزارهای جنسی قرار می دادند. به عنوان نمونه دانشجویان را به پشت روی زمین می خواباندند و لباس هایشان را از تنشان خارج کرده و به شیوه های مختلف مانند بطری نوشابه، تخم مرغ داغ و… آن ها را مورد تهدید قرار می دادند. شدت ضرب و شتم و شکنجه های روحی روانی دانشجویان به حدی بوده که صدای گریه و ناله های ایشان از اتاق های بازجویی و سلول های انفرادی به گوش دوستانشان که در اتاق های بازجویی یا سلول های مجاور قرار داشتند می رسیده است. در اثر آزار و اذیت دانشجویان توسط تیم بازجویی و برخی از نگهبان های بند 209 زندان اوین چند نفر دانشجویان در طول مدت بازداشت دست به خودکشی زده اند که آثار این عمل هنوز روی بدن آن ها قرار دارد.

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 16:23 |