تبليغاتX
ابر اردیبهشت
می خوام تخته کنم در اینجا رو. خسته ام از زورق بی بادبان و دریای بی ساحل.

دیگه از خودم نمی نویسم. از این ور و اون ور شاید. شاید احساس می کنم همه به طرز عجیبی غریبه و نامحرمن. دیگه کافیه روشنگری. شاید زمان روشنفکر شدن ما فرارسیده. یه بار استاد عزیزم که در مطبوعات طرفدارای چندان نداره گفت: از مردم متنفرم.

همین. زیاده حرفی نیست.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 18:39 |
در این روزهای برفی بهروزی

در اوج کپک زدن چه می اندوزی

نه یک اس.ام.اس، نه یک تماس کوتاه

مرتیکه خر چه قدر تو ...

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 12:48 |

Allright, something is happening

Cause everyone is around but

You’re the only one I see

 

I can’t take my eyes off of you

Feelings like I never knew

I can’t take my eyes off of you

From the start. Got my heart

Yeah, you do

Can’t take my eyes off you

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 18:3 |
بار اولم نیست که دل می بازم

با وسوسه های قول تکراری تو

بار آخرت نیست که به من میخندی

دلگیرم از این رسم دل آزاری تو

فردا همین قصه نباشه از شروع

از صبح تا غروب و از غروب تا به طلوع

من حوصله باختم از این بازی عشق

این بازی بد با من عاشق ممنوع

بازیگر قصه های تو من نیستم

عاشقم ولی عاشق مردن نیستم

من صبور و ساکتم ولی نه بیش از این

تا مرز جنون اهل رفتن نیستم

یک بار و فقط یه بار تنهای دیگه

می تونی منو صدا کنی عاشق وار

این فرصت آخرین بین من و تو

طنازی و هر بازی دیگه به کنار

پی نوشت: این یک ترانه فراروشنفکری است.

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 15:26 |
پسر رییس قبیله

چه اصراری داری برای حک کردن اسمت، رو اون تخته سیاه، کنار آدم هایی که با سنگ بزرگی از میون شیشه من گذشتند؟ چه علاقه ای داری به نابود کردن من، به شکستن من، له کردن من، اون هم از راه دور، وقتی نیستی که شکسته از غمی که سرچشمه اش تویی، فرار کنم به آغوشت، به عطر تنت، به کمرت که دستام از دورش به زور به هم می رسن و گریه کنم؟ چرا می خوای اون روزهای سخت و سرد رو به یاد بیارم هر شب، که آفتابی نبود برای آب کردن یخ های من، از سردی آدمی که وزووا رو دماوند می کرد؟

مگه تو شریک زندگی من نیستی؟ مگه نیمه گمشده من نیستی؟ مگه همون نیستی که از آفریقا اومدی؟ از قبیله آدم خوارها؟ مگه تنها عضو قبیله نیستی که روی خون خط کشیدی و نه گفتی؟ هیچ کس مال هیچ کس نیست، درسته، اما، مگه تو مال من نیستی؟

تمومش کن این جنگ گاه به گاهو. بیا مرزو بر داریم. رنگ هم شیم. نفسم رو با نفس تو همساز کردم، دمم رو با بازدمت. می دونی؟ مثل گیاهم. زیر سایه و نورت، فوتوسنتز می کنم. بیا. مثل هر کس نباش. بمون. مثل هیچ کس نباش.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 22:35 |
اینجور که پیش میره این روزنامه تا ماه دیگه در نمیاد. هنوز کسی نیومده سر کار و من تو گروه چامعه تنهام. تا الان داشتم سیب زمینی می خوردم. از این به بعد هم به این فکر می کنم که چه کنم که حال مجریان طرح مبارزه با بدحجابی گرفته شده. روزی رو می بینم که من با چکمه افتادم دنبالشون، اونا با باتوم می زنن در کونشون تا سریعتر فرار کنن.
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 15:9 |
اتاق گرمه و من تنهام. دو تا کامپیوتر دارم و یه عالمه کاغذ و خودکار. حسابی می تونم هوس رانی کنم. اگه سرماخوردگی لعنتی بذاره.

نمی دونم چی شد دوباره خر شدم و هوای روزنامه زد بسرم. فکر می کنم اثر بیکاری بود و اینکه من کاری جز این بلد نیستم. فکر می کنید چه قدر عمر داشته باشه؟ یک هفته؟ دو ماه؟

دل نباید بست. وگرنه کلاهت پس معرکه است.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 13:54 |

من با این تصویر زندگی کردم. بارها در زندگی روزمره این تصویر رو به چشم دیدم.

حکایت اون کارت پستال ها رو شنیدید که به آدرس نماینده های مجلس فرستاده شدن تا پیام مخالفت مردم رو با لایحه حمایت از خانواده به گوششون برسونن؟

ما مانده ایم و راه طولانی پیش رو: لایحه حمایت خانواده نباید تصویب شود تا زمانی که ازدواج مجدد و موقت را حمایت می کند، تا زمانی که برای مهریه مالیات وضع می کند و حضور قاضی زن را در دادگاههای خانواده به رسمیت نمی شناسد. لایحه حمایت خانواده نباید تصویب شود بی حق طلاق، حق حضانت برای مادران، حق خروج از کشور بدون اجازه شوهر، حق اشتغال و تحصیل بی هیچگونه محدودیت برای زنان شوهردار، و حق دادن تابعیت مادری به فرزندان.

خبر شاد اینکه مریمم برگشت. و پی نوشت اینکه به زودی به شما ثابت می کنم ناتوانی در نه گفتن چه طور زندگی یک زن رو نابود می کنه.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 15:44 |

یه حسی به من می گه واسه این "تبرج" یه شعر بگو. اینو دیدید:

باید امشب چمدانی را که
به اندازه دمپایی و مسواک و دوتا چیز دگر جا دارد
بردارم
و به آن‌جا بروم
پشت دیوار بلند
که درش با دو سه قفل
پشت آن تپه سبز
پشت آن پیچ به چپ
ته آن شیب عمیق

هفته پیش به من می‌گفتند
سایزهای تو همه ایکس‌ال است
همه جاهای تو از قانون بیرون زده است
پشت، پهلو، بالا، اندکی پایین‌تر
همه جای تو تبرج شده است
طبق قانون درخت
یک درختان زیاد، مثل یک جنگل قانونی سیز
با همین جرم تبرج دو سه روز
می‌روی آب خنک می‌نوشی
تا تبرج گاهت رفع شود

هفته پیش به من می‌گفتند
هشت کیلو تو تبرج داری
یا رژیمی تو بگیر
یا رژیمی که تو را می‌گیرد

و اینکه:

آبجی شکوفه گل‌خو، رییس جدید دانشگاه الزهرا گفت: «بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل می‌شود.» وی توضیح داد: «به همین دلیل در کشورهایی مثل فرانسه و آمریکا و انگلیس و سوئد که خواهران لباس لختی می‌پوشند، به همین دلیل مردان در افغانستان و عراق و عربستان تحریک می‌شوند و دائماً بچه‌دار می‌شوند؛ ولی در خود فرانسه و سوئد هیچ کس بچه‌دار نمی‌شود.»

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 11:55 |
خوابم مدت ها بود که درست شده بود. امشب فکر پریسا نمی ذاره بخوابم.

چه قدر امکان داره من دختر باهوشی باشم که از خطا کردن نترسم، شوهرم تشویقم کنه که تن فروشی کنم و من بپرهیزم؟

چه حسی داره وقتی که چشم یک غریبه یا دستاش صورت تو رو، چشمای تو رو، لب های تو رو، سینه هاتو، شکمت رو و کشاله ات رو لمس می کنه؟ چه حسی داره وقتی کسی که روزگاری عاشقش بودی و عاشقت بوده نظاره گر این بازی بدون عشق بی وضو باشه؟ و در تدبیری خودخواسته نشسته باشه دم در و مثل یک مامور با دقت اداره بهداشت به مشتری ها کاندوم بده که زنش مریض یا حامله نشه...

چه حسی داره وقتی تو تیکه تیکه تنت رو بفروشی و شوهرت، عشقت، ذره ذره تریاک رو فرو بده و بهت بگه: کی برام سمند می خری؟ کی خونه بزرگ تر می خری؟ چه حسی داره وقتی دختر پونزده سالت رو اتاق حبس کنی و وقتی کارت تموم شد به پسر شیر خواره ات شیر بدی، با همون سینه ها که دست غریبه لمسشون کرده؟

کی مدعیه که محاله جای پریسا باشه؟

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 2:33 |
دلم می خواد فاصله بگیرم. ببینم منی که بودم چی بودم. نگرانم. برای همه و همه چیز الا خودم. چیه؟ چه ام شده؟ اثر قطع کردن قرص هاست؟ شاید مهم ترین فرق من با آدم های شبیه من اینه که، من نسبت به مشکل روانی ای که دارم آگاهم. وگرنه همه می شنگن.

دچار ترسم و تردید و گاه تنهایی. عطری که زمانی، کرم تکیلای من بود، حالا حکم سه لیوان آب ولرم رو داره برام. تلخم و بی اعتماد. می ترسم از تکرار. ممکنه خدا هم اشتباه کنه؟ من فکر می کنم نفسی که "لا یکلف الله الا وسعها" نبودم. یا که وسعی نداشتم. درد کشیدم و خم شدم و حالا گاه به گاه می لنگم. می مونم از رفتن.

به قول رانیتیدین « نه؛ ربطی به قیافه نداره؛
تو اگه سر بطری شیرکاکائو هم بودی می تونستی ازش لب بگیری؛
قضیه اینه که به بی آزاری سر بطری شیرکاکائو اعتماد داره،
به تو نه. »

همیشه فکر می کنم، زن ها اگه به فروختن تن هم بیفتن، لب ها آخرین عضوی هستن که حاضر می شن از دستشون بدن.

خنجر نوشت: سکوت می کنم.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت 0:21 |
دلم خیلی برات تنگ شده. کی تموم میشه این صد سال اول سخت، پسر رییس قبیله؟

- تو منو زنده کردی

- و تو منو دیوانه

یادت میاد؟

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 14:40 |
آهای! همه شما! احساس نمی کنید من به طرز عجیبی بهتر از همیشه ام؟ سرخی صورتم، تتوی دایم سیلی این همه ساله، که حالا مصداق تبرج شده محبانو!

پسر سر بلند رییس قبیله! خوشم که هستی و ناخوش از ترس نیست شدنت. به سرت نزنه هوای تازه تر، از سرت نپره هوای ما! دریچه قلب ما آخه، از افتادگی گذشته، شرحه شرحه شده. دست و پا نزنی، سکته ندی ما رو! اشک نشی نیفتی از چشم سبزمون!

آخ که چه قدر دعوا نکردن با تو خوبه.

پی نوشت: یکی از تنهاترین غم ها دوری توه، مریم بهاری من! برگرد!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 23:22 |
اصلا دلم نمی خواد راجع به دادگاه امروز بنویسم. به شما بگن گاگول خوشتون میاد؟ حتی اگه باشین! می دونین چه احساسی به آدم دست می ده؟ از همه بدتر اینه که شما باید نهایت سعی تون رو بکنین که گاگول به نظر بیاین و اینکه بهتون بگن "متهم مثل اینکه گنگه" براتون یه پیروزی به حساب بیاد.

بهاره برام نوشت:"تبرئه" من خوندم "تبرج" و ناخودآگاه دستم رفت طرف مقنعه ام که جلوی تبرج رو بگیرم.

پی نوشت: برای دادگاه مرشد که رفته بودم یه خانمه گفت: "کتاب گنج های معنوی فقط هزار تومنه. وکیل می خوای چی کار. یه سوره داره که فکر کنم مال قرآنه. اونو بخون فوت کن به قاضی دهنش بسته می شه."

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 19:17 |