اگه بعد چهار سال عاشقانه نوشتن، (دروغ چرا همه اش عاشقانه نبوده، گاهی هم با خشم و نفرت نوشتم) اگه بعد چهار سال نوشتن که خودش عشقه، بعد چهار سال ترسیدن از هر چه منبع آگاه و با ترس و لرز سراغ مصاحبه رفتن و این روح هرجایی و درون گرا رو تکون دادن، بعد چهار سال برنده شدن و ته ته اش شکست خوردن، فروپاشیدن، ویران شدن، اگه بعد چهار سال...
خنده دار نیست اصلا نشستن پشت میز سخت چشم بادومی ها. برای چی گریه نمی کنم؟ شاید چون می ترسم اونها عادت نداشته باشن. تعجب کنن. بترسن.
من اینجا تلفن جواب می دم. اینو وصل می کنم به اون یکی. ترجمه می کنم. محکومم به خوندن تیترای روزنامه ایران و همشهری و ترجمه شون. به دونستن نرخ هر روزی ارز. به...
گریه نمی کنم. عاشق چی این خاک سفله پرورم؟ چرا نمی کنم؟
درست پایین قفسه سینه ام، دردی هست که امیدم بهم می گه درمون نداره. شاید ساعت پنج که شد گریه کردم.
+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت
12:21 |