تبليغاتX
ابر اردیبهشت
الهی بمیرم برات مامان، ای بهترین زن دنیا، ای فمینیست سرکوب شده، ای دردت به جونم، که تو شب یلدا توی بیمارستان تنهایی و تازه نمی تونی هندونه بخوری، چون به خاطر عمل فردا صبح باید ناشتا باشی. من با تمام قلبم کنارتم.

بوس+اشک دلتنگی

پی نوشت: دلم بیش از حد معمولی یک یلدا گرفته و تو هیچ کاری برای خوشحال کردنم نمی کنی. در چنین لحظه هایی می مانم...

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 18:49 |
هر کسی که از کنارم رد می شود، کوتاه یا بلند، زحمت می کشد به تناسب قدش، خم می شود یا نوک پایش می ایستد و یکی توی سرم می زند. اینقدر مایه شرمم واقعا؟
+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 12:52 |
خدایا! کمکم کن! تا به حال هیچ کس را اینگونه دوست نداشته ام. معصومیت چشمانش را که به قول "غاده" گناه کشتنم را درک نمی کند دوست دارم. مثل اسفند پایین و بالا می پرم هر بار، مثل اسفند هم دود می شوم و خاکسترم سر جایش می نشیند. آب از آب تکان نمی خورد هر بار. خدایا! کمکم کن!
+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 22:2 |
عزیزم درست فکر کرده ای. این روزها حسابی مهربان شده ام. آن پرخاش های گاه به گاهی هم که نصفش را قورت می دهم به خاطر باری است که این دم رفتنت به دوشم می دهد.

برو! آهسته اما که پایت را درست روی چینی قلبم می گذاری. سنگ هم باشد اگر زیر لگد کفش های شماره چهل و چهار یک آدم صد و بیست کیلویی خرد می شود.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 21:36 |
جوانی در سه چیز خلاصه می شه:

۱- خواب آسوده و به موقع

۲- شکم روان

۳- وزن کم

وقتی تا صبح نتونستید بخوابید و وقت خواب هم احساس خستگی کردید، همیشه یبوست داشتید و ۱۰ کیلو چاق شدید می فهمید من چی می گم.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 21:13 |
از شماره خارج شده اینکه چند بار دکتر رفتم به خاطر تهوعی که همه زندگی مو گرفته. یکی گفت مال معده است، یکی گفت از کم خونیه، یکی گفت از اعصابه... هیچ کدوم اینا نیست. خودم فهمیدم. حالم از زندگی به هم می خوره. اثبات این مسئله هیچ کمکی نمی کنه. و زندگی هم مثل سریش چسبیده و می گذره.

باید بنویسم پسر رییس قبیله. ببخش منو. به خاطر تو دست شستم. به خاطر تو دل به آب می زنم دوباره. نمی خوام با یه مرده زندگی کنی. کسی که ننویسه مرده. نمی تونم جای دیگه. احساس غریبگی می کنم. خونه من اینجاست. گور پدر همه شون پسر. می دونی از کی حرف می زنم. اونهایی که دوسشون ندارم و اونهایی که دوست ندارم منو ببینن. مجبورم بنویسم و جان شاعر هم که می دونی، تماشاگر می خواهد، حتی اگر گاومیش باشد.

نمی دونم هنوز جایی دارم؟ هنوز نوشته هام و ابر اردیبهشتم برای کسی رنگ داره یا نه. اما می نویسم. فقط برای اینکه احساس بهتری داشته باشم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 20:20 |