تبليغاتX
ابر اردیبهشت
اصغر آقا بیا بهار آمد

تحت حفظ دو پاسدار آمد

موقع بازجویی از بلبل

شد سوال از روابطش با گل...

یک سال دیگر هم زنده ماندیم. در حالی که رییس جمهورمان احمدی نژاد است.

یک سال دیگر هم زنده ماندم در حالی که بسیار درد کشیدم. اشتباه می گویند به آدم ها که سگ جانند. به سگ هایی که بسیار زنده می مانند باید گفت آدم جان. دلتنگم برای آنها که دیگر نیستند. برای مامان بزرگ که بعد از لحظه سال تحویل می دویدیم طرف تلفن تا اولین تبریک را ما گفته باشیم و برای دایی عزیز که سر سفره هفت سین دعایش می کردیم.

و بسیار هم درد کشیدم. دردهای مگو. و یک سال دیگر زنده ماندم.

آرزو می کنم در سالی که می آید کمتر بگیرند و ببندند و بکشند و زلزله نیاید و جنگ نشود و بیمار نشویم و شاد باشیم.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 11:58 |
مي گم: آقا تی شرت دو ایکس لارج دارین؟

پسر ريغو مي گه: بله

می ره یه تی شرت میاره که به زور ایکس لارجه

مي گم: این کوچیکه

 دستشو گرد می کنه جلوی شکمش و می گه: یعنی از این هم گنده تره شکمش؟

مي گم: آره.

مي گه: پس چرا....؟

مي گم: چی چرا؟!

مي گه: هیچی

تن آدمی عزیز است به جان آدمیت! نه همه هیکل ریغوست نشان آدمیت!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 20:58 |
مادر: دوس داری بچه مون چی بشه؟

پدر: باید پسر بشه!

مادر: خب چرا دختر نشه؟

پدر: اگه دختر بشه می ره به مردم می ده مایه سر افکندگی می شه. اما اگه پسر شه هر چه قدر بکنه بیشتر مایه افتخاره!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 0:6 |
کاش می شد همه کثافت ها را با فرچه توالت یا فشار آب شلنگ هل داد و سیفون را از پسشان کشید که بروند و در بلند مدت تجزیه شوند به چیزهای خوب و دیگر نباشند.

کثافت ها عجیب رو به افزایش گذاشته اند!

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 22:28 |
تا به حال عزیزی را از دست داده اید؟ من خود عزیز را از دست داده ام: دایی عزیز را. برای اولین بار هم به چشم دیدم چه طور آدم را ملافه پیچ می کنند و می گذارند زیر خاک و روی سرش سنگ می گذارند.

چه صیغه ای است این که گاهی اتفاقی می افتد که ک.ون آدم را پاره می کند و آدم هم برای کم رنگ کردنش یا گریختن ازش هیچ گهی نمی تواند بخورد؟ سیاه می پوشد، فاتحه می خواند و امیدوار است از دست رفته اش در آرامش باشد. و گاهی صدایش با نعره و شیون مثل دختر دایی ام بلند می شود که: از کجا بدانم قرآن هایی که می خوانم به او می رسد؟

میان دو دهلیز قلبت چاک می خورد انگار! می سوزی و کاری از دستت بر نمی آید. آن وقت به خدا ایمان می آوری تا خودت را آرام کنی و قرآن می خوانی و خیرات می دهی و صبح پنج شنبه سر خاک می روی و نماز میت می خوانی و ... همه ی اینها یعنی چه؟ آفریده ای که این بلاها را سرمان بیاوری؟ که مادرم که اول برادر ۱۹ ساله اش را از دست داده و بعد پدرش را و پنج ماه پیش مادرش را این بار دایی عزیز را از دست بدهد و بگوید شکر؟ دلت نمی سوزد هفتاد بار مهربان تر از مادر؟ با شیون می گوید: "عزیز لای لای گارداشیم لای لای" و من دلم می خواهد بمیرم! آن وقت تو...

غر نزنم و اعتماد داشته باشم؟ وگرنه می روم جهنم؟ اگر تو هم به این خاطر مرا بسوزانی پس فرق تو با ج.ا. چیست؟ پر از سوالم خدایا! اولی ش این که آیا واقعا هستی؟

دلم برای مامان کباب است خدایا! اشکش مثل سوزنی است که میان مهره های کمرم فرو می رود...

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 21:3 |
درست است که با دست می نویسد آدم، اما هم دل دخیل است، هم دماغ. می نویسم روز زن مبارک، شما با شکوه بخوانیدش.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 11:3 |
خدایا مگر می شود آدم برای مرگ کسی دعا کند؟

خدایا مگر می شود آدم برای مرگ کسی دعا کند؟

خدایا مگر می شود آدم برای مرگ کسی دعا کند؟

...

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 16:3 |
عاشق هدیه دادنم و هدیه گرفتن. چه خوب عشقم را می دانی که یکی از چمدان هایت را اختصاص داده بودی به هدیه های خوش رنگ و خوشبو برای من. شمع هایم را چیده ام روی میزم. با آن قاب عکس نقره ای که عکس من و تو را کم دارد هنوز. و کمدم پر از لباس شده. جا ندارد. دارد می ترکد. اما من توی فکر یک بیست و چهار ساعت نا قابلم که ببینمت، بشنومت، بگویمت، ببویمت و حست کنم.

دوستت دارم و سر ماهی ها با تو لجبازی نمی کنم

- ماهی آبی مال تو، ماهی قرمز مال من-

هر دو ماهی مال تو باشد، تو مال من!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 23:49 |
عمر جدایی مان دارد کوتاه می شود. دلم برایت تنگ شده. این که گفتن ندارد. برای چه چیزی بیشتر؟ فکر می کنم اول از همه آغوشت نرم و گرمت باشد. بوی خوبی که همیشه می دهی. موهای لخت و نرمت. آن خال کوچک پس گردنت.

دم به دم چرا گفتنت. حرف گوش نکردنت و شنیدنت. پشت چراغ قرمز برایم گل خریدنت. هدیه دادن هایت بی شیله پیله بی کاغذ کادو و جعبه هدیه که چه قدر حرصم در میامد اوایل و حالا دوست دارم. بی استعدادی ات در دروغ گویی و پنهان کاری، حتی وقتی می خواهی شگفت زده ام کنی.

برای دعواهایمان نه نه! اصلا دلم تنگ نشده. برای اس ام اس های صبحانه ات اما دلم تنگ شده. حاوی پیام همیشگی: بیدار شو دیگه! و پیام های شامگاهی ات: دوستت دارم. شب بخیر. برای هندوانه زیر بغل دادن هایمان لک زده دلم:

تو: بهت افتخار می کنم!

من: جدی می گی؟

تو: آره

و من:بهت افتخار می کنم!

تو:راست می گی؟

من: معلومه!

برای غر زدن هایت دلم تنگ نشده: درس بخون! برنامه ریزی داشته باش! برای تفسیرهای سیاسی ات اما دلتنگم: اصولگراها، اصلاح طلب ها، مشارکتی ها، یون مبارز، یت مبارز، اعتماد ملی ها، کارگزارانی ها، سلطنت طلب ها، ملی مذهبی ها، مقاومت ملی ها... همه خرند!

باقی ش بین خودمان بماند. می دانی حتما برای چه چیزهایی دلم قد یک گنجشک می شود و برای چه چیزهایی نه. خوش به حالم که قرار است سوغاتی بگیرم. راستی روی پیراهنت غبار می نشیند اصلا؟ یا سیستم تهویه مطبوع لوفتانزا خوب کار می کند؟

امشب امشب تو در راه! عمر جدایی کوتاه! فردا میام به دیدار! پیشواز تو فرودگاه!

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 0:56 |
آقایانی که از شکم مادر راننده زاییده شده اید! من از شکم مادر راننده زاییده نشده ام در نتیجه باید این مهم را اکتساب کنم. لذا سگ تو روحتون! از راست سبقت نگیرید! توی سربالایی در کو.ن ماشین من نچسبونید! توی ترافیک پشت سر من بوق نزنید که یه ماشین جلو بیفتید! از من هم دعوت نکنید برم پشت ماشین لباس شویی بشینم! انسون باشید! انسون!
+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 19:16 |
تو این همه غریبه

یه آشنا تو بودی

تو خلوت دل من

تنها صدا تو بودی

رفتی نرفته یادت

قشنگه خاطراتت

عشقت نشد فراموش

بیشتر دلم می خوادت

پی نوشت: مردم با وبلاگشون پناهندگی سیاسی می گیرن، ما ژتون کاباره!

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 1:23 |
چرا دستای عاشقت

رنگ تابستون نمی شه؟

وقتی که نیستم اون چشات

خونه بارون نمی شه؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 19:23 |
می دانید چرا اینجا هیچ کس نمی تواند احساس خوشبختی کند؟ چون به این مملکت پی پی شده.

عجب تحلیل گری شدم من چند وقته!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 2:7 |
می توانم ظرف چند ساعت یک کارون گریه کنم. سابقه مکتوب دارم، لاف نمی زنم! دردی دوا می شود؟ حالم خوب است. زخم خورده ام فقط. یکی دو ساعت پیش کسی که نخواست نامش فاش شود یک چاقوی سلاخی را فرو کرد توی قلبم و چرخاند.
+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 2:15 |
از وقتی غذا نمی خورم یک عالمه وقت اضافی پیدا کرده ام برای خوابیدن. حیف نیست دو ساعت وقت بگذاری بجوی، قورت بدهی، هضم کنی...
+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 18:11 |
دو مشکل بزرگ دارم: شب ها نمی تونم بخوابم و روزها نمی تونم بیدار شم.

و پر غمم. تا خرخره. پر پر.

Çabuk olalım aşkım herşeyi paylaşalım
Ben kendimi sana adadım
Sevgilim sensiz anlamsızım
Mahşere kadar benim aşkım
Her alemde senindir canım
Nereye istersen sür köle diye
Sensiz ölürüm cennette

Seni seven kalbim sana deli oluyor anlasana
Sana dayanamıyorum inanki sensiz yaşayamıyorum

Seni seven kalbim sana deli oluyor anlasana
Sana dayanamıyorum inanki sensiz Mutlu olamıyorum

Bin ömrüm daha olsa kollarında son bulsa
Eğer sana kavuşmak varsa
Ölmek düğün gibidir bana
Sensizlikten çok korkuyorum
İnan kendimi bilmiyorum
Önce allah sonra sen benim için
O bilir nasıl sevdim

Seni seven kalbim sana deli oluyor anlasana
Sana dayanamıyorum inanki sensiz yaşayamıyorum

Seni seven kalbim sana deli oluyor anlasana
Sana dayanamıyorum inanki sensiz Mutlu olamıyorum

Seni seven kalbim sana deli oluyor anlasana
Sana dayanamıyorum inanki sensiz yaşayamıyorum

Yildiz Tilbe

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 1:29 |
- عمه سارا پاشو زود بخواب که فردا صبح بری دانشگاه

- دانشگاهم تموم شده عزیزم

- یعنی دیگه نمی ری؟

- نه لیسانس گرفتم دیگه عمه جون

- خب منم همینو می گم. لیسانست دیر می شه. صبح باید زود پاشی

- نه عمه جون! لیسانس گرفتم یعنی درسم تموم شده. یعنی دیگه باید برم سر کار.

- پس بخواب زود پاشی که از همه کارمندا زودتر برسی سر کار

- آخه عزیزم هنوز کار پیدا نکردم. بیکارم

- وا! خب برو با بابای من کار کن.

- اینم فکر خوبیه

- عمه سارا فهمیدم یه کفش فروشی بزن!

- باشه عزیزم. لحاظ می کنم.

بعد از چند دقیقه...

- عمه سارا فهمیدم. برو سربازی ولی سرباز جنگی نشو!

- باشه فردا می رم دفترچه اعزام به خدمت می گیرم

...

هیییی! روزگار! از بچه پنج ساله بخورد آدم...

پی نوشت: گاهی وقت ها انقدر حالم بد است که نا ندارم بگویم

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 0:59 |
سه پیک و دو نخ سیگار و دیوانه وار رقصیدن...
+ نوشته شده توسط سارا در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 2:7 |
در اینجا می خواهم از خودم یک تحلیل سیاسی در وکنم:

اگر روشنفکرها اینقدر فاحش از توده مردم فاصله نگیرند، پوپولیست ها جرات نمی کنند عرض اندام کنند که با مردم فریبی و در کمال ناباوری زمام امور را به دست بگیرند.

پس من با هزینه خودم و با اسم خودم (نه گروهم) با شبکه تلویزیونی تپش مصاحبه می کنم. اگر هنوز بخواهند.

البته من روشنفکر نیستم.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 23:9 |