داغ کسی را نبینم خدایا
از قول من به آرتا اروند بگو آی وای پی پی اند آی جاست کنت دو دت ات دسشویی فرنگی!
سارای بی لچک به سر
صبحش می رم سراغ همون گزارش می بینم خیلی معمولیه.
یک سال بعد می رم می بینم یه شاهکار هنریه.
حالا می خوای ده روز دیگه دست نگه دار این سفرم برم بیام
به جای آنها که از من مفیدترند و مقدر است بمیرند، امشب جان مرا بگیر
آنقدر که دوستم داشتی دوستت نداشتم چون نمی شناختمت. اما بسیار به تو فکر می کنم و خودت می دانی. گرچه هیچ کاری از دستم بر نمی آید که برایت انجام دهم. تو که چشم هایت باز است آیا می توانی؟
اگر می توانی برو دست امید.رضا.میر.صیافی را بفشار و از طرف من بهش بگو بلاگفا خر است. کمی هم آن طور که خودت می دانی و استادی خواهر و مادر این و آن را با کلام شیوایت یکی کن برایش بلکه تلخی مردن را برایش اندکی شیرین کنی. همان طور که تلخی زندگی را برای ما شیرین می کردی.
امیدوارم مثل همیشه شاد و شوخ طبع باشی دایی جان.
من حالم خوب است. این پریشانی می آید و می رود گاه به گاه. به قول شمس لنگرودی:
پروردگارا
گریه نکن
درست می شود
لطفا دور گردن جسدم نخ گره زده نندازید و توی حلقم عقیق فرو نکنید و زیر زبونم خاک نریزید. شصست بار بالا و پایین نکنید این تن بدبخت رو. با شخصیت باشید. عمه کتون نکنید.
متنفرم از مداح! هیچ مداحی نیارید. ترانه های غمگین بذارید. مثلا گریه کن گریه قشنگه. آخوند هم نیارید که واسه سلامتی اونایی که نمی خوام سلامت باشن دعا کنه و راجع به فضایل حجاب حرف بزنه و به بهایی ها بد و بیراه بگه و به عمر و عثمان فحش بده و از صیغه و چند زنی دفاع کنه. اگه می خواین تنم تو گور نلرزه این کارو با من نکنید.
تو تمام مراسم من آقایون همه سه تیغ و کراوات زده لطفا و خانم ها هم ابرو برداشته و آراسته. سیاه میاه نپوشید. اگرم دلتون گرفت شهرام شب پره با صدای بلند گوش بدید. مطمئن باشید که روح من خیلی حال می کنه.
سر قبرم باغچه درست کنید و شمع هامو هم سر مزارم بسوزونید. زیادم پول خرج نکنید.
پی نوشت: همه اینا رو گفتم اما بابام می گه مرده حق اظهار نظر نداره. مراسمش متعلق به بازماندگانه و هر جوری که می خوان برگزار می کنن. اما بدونین که من راضی نیستم.
خدا رو شکر مال و اموال ندارم. اگر نمردم و داشتم این وصیت نامه رو آپ دیت می کنم.
غلط می کنید توی ختمم گریه کنید. خیلی هم خوشحالم که مرده ام.
چه روزای خوشی با هم سپردیم - به قول شاعر- چه بحث و گفتمان هایی که کردیم. چه یواش یواش و نرم نرمک فمینیست شدم کنارت استاد. بی آنکه خودم بفهمم چه عمیق جانم گره خورد با جانت که حالا هم که حالا است و ما هزاران کیلومتر دور از هم وقتی که حالت بد می شود خوابت را می بینم که گریه می کنی یا اخم کرده ای قیافه ات همان جور مثل بچه های تخس عبوس است.
چه به روز میکده مان آورد آقای ا.ن. و چه قتل عامی شدیم در روز روشن. "فاصله" دشمن جانمان شد و دور افتادیم از هم. هر روز دور تر از قبل. و امروز... حالا من توی یه شهرم تو توی شهر دیگه - به قول خانم خواننده- آره انگار که خدا با من و تو قهره دیگه
دلم کباب آن روزهای رفاقت است که هر دو مان همه را می پیچاندیم که با هم برویم افطاری بخوریم و تو توی کوچه ماتیک می زدی و می گفتی: فقط با تو که می رم بیرون از این کارا می کنم ها! و توی صف بربری می ایستادیم و توی پارک ورشو می نشستیم و از عشق می گفتیم و جلز ولز می زدیم و گریه می کردیم و می خندیدیم حسابی.
هر روز با تو زندگی بود حالا که فکرش را می کنم. حالی مان نبود آن روزها. پی جعد نوین می رفتیم. تو ابرو بر می داشتی و من مو مش می کردم و عشق های از دست رفته مان - که در رفت و آمد بودند- را بدرقه می کردیم. هر بار می گفتیم بار آخر است و باز بر می گشتیم. توی پارک طالقانی آن نیمکت یادت هست که گفتی حتما روزی رویش می نشینی و قشنگ ترین داستان دنیا را می نویسی؟ سالاد ماکارونی توی پارک یادت هست؟ یادت هست شهاب سرت غر می زد که بیشتر کوهنوردی کنیم و تو چشمک می زدی و من قلبم را بهانه می کردم و می ماندیم؟ یادت هست آن روزها توی اعتماد ملی می نوشتی و هر جمعه می گفتی: ملاتش آماده است اما وقتی برگشتم باید جمعش کنم!
یادم نمی رود اصلا. خاطره شده کلانتر جانم و بغض می کنم و لبخند می زنم و حسرت می خورم که چرا با هم نیستیم. چرخ زندگی می چرخد اما و منتظر هم نمی ماند که ما هلک و هلک تصمیم بگیریم. تنها چیزی که خوشحالم می کند این است که نه دین و نه ایدئولوژی، هیچ کدام نتوانستند ما را از هم دور کنند و هیچ چیز دیگر هم نمی تواند. حتی اگر دیگر حرفی برای با هم گفتن نداشته باشیم قلب هایمان کنار هم می نشینند ساکت و همدیگر را مهربانانه نگاه می کنند.
فکر نکن که یادم رفته. ببخشید که دیر شد. تولدت مبارک.
نهان مکن
پشت به عاشقان نکن
چون خمشان بی گنه
روی بر آسمان نکن
...