تبليغاتX
ابر اردیبهشت
دل آدم تنگ می شود. پاره می شود آدم. چه طور آدم ها جدا از هم زندگی می کنند؟ و آنها که مادر ندارند چه کار می کنند؟

داغ کسی را نبینم خدایا 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 12:7 |
ساقی جان من می خوام نفس بکشم. ولی هوا شرجیه و تنگی نفس بیداد می کنه و توی دماغم هم تبخال زده.

از قول من به آرتا اروند بگو آی وای پی پی اند آی جاست کنت دو دت ات دسشویی فرنگی!

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 10:11 |
بنده واقعا لذت می برم از اینترنت مجانی. یعنی حرفی هم برای گفتن ندارم ها. صرفا خواستم عقده های روانی م رو خالی کنم.

سارای بی لچک به سر

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 0:41 |
به یک نوع خاص از نارسیسیسم دچارم. وقتی گزارش می نویسم هی می رم چند خط بالاترم می خونم می گم:وااااااااای! چه قدر قشنگه! دوباره همین کارو می کنم: واااااااای! چه قدر قشنگه!

صبحش می رم سراغ همون گزارش می بینم خیلی معمولیه.

یک سال بعد می رم می بینم یه شاهکار هنریه.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 1:13 |
خدایا

حالا می خوای ده روز دیگه دست نگه دار این سفرم برم بیام

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 20:40 |
خدایا

به جای آنها که از من مفیدترند و مقدر است بمیرند، امشب جان مرا بگیر

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 14:0 |
بنده پی پی کردم به این جامعه که یک شغل آبرومند با در آمد مکفی تویش برای من پیدا نمی شود.
+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 0:13 |
دایی جان!

آنقدر که دوستم داشتی دوستت نداشتم چون نمی شناختمت. اما بسیار به تو فکر می کنم و خودت می دانی. گرچه هیچ کاری از دستم بر نمی آید که برایت انجام دهم. تو که چشم هایت باز است آیا می توانی؟

اگر می توانی برو دست امید.رضا.میر.صیافی را بفشار و از طرف من بهش بگو بلاگفا خر است. کمی هم آن طور که خودت می دانی و استادی خواهر و مادر این و آن را با کلام شیوایت یکی کن برایش بلکه تلخی مردن را برایش اندکی شیرین کنی. همان طور که تلخی زندگی را برای ما شیرین می کردی.

امیدوارم مثل همیشه شاد و شوخ طبع باشی دایی جان.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 22:39 |
عروسک زشت عزیز و دیگر دوستان

من حالم خوب است. این پریشانی می آید و می رود گاه به گاه. به قول شمس لنگرودی:

پروردگارا

گریه نکن

درست می شود

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یازدهم فروردین 1388 و ساعت 14:49 |
احساس می کنم هر لحظه ممکن است سکته کنم.
+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 21:25 |
تا گور یک دو سه چهار...

لطفا دور گردن جسدم نخ گره زده نندازید و توی حلقم عقیق فرو نکنید و زیر زبونم خاک نریزید. شصست بار بالا و پایین نکنید این تن بدبخت رو. با شخصیت باشید. عمه کتون نکنید.

متنفرم از مداح! هیچ مداحی نیارید. ترانه های غمگین بذارید. مثلا گریه کن گریه قشنگه. آخوند هم نیارید که واسه سلامتی اونایی که نمی خوام سلامت باشن دعا کنه و راجع به فضایل حجاب حرف بزنه و به بهایی ها بد و بیراه بگه و به عمر و عثمان فحش بده و از صیغه و چند زنی دفاع کنه. اگه می خواین تنم تو گور نلرزه این کارو با من نکنید.

تو تمام مراسم من آقایون همه سه تیغ و کراوات زده لطفا و خانم ها هم ابرو برداشته و آراسته. سیاه میاه نپوشید. اگرم دلتون گرفت شهرام شب پره با صدای بلند گوش بدید. مطمئن باشید که روح من خیلی حال می کنه.

سر قبرم باغچه درست کنید و شمع هامو هم سر مزارم بسوزونید. زیادم پول خرج نکنید.

پی نوشت: همه اینا رو گفتم اما بابام می گه مرده حق اظهار نظر نداره. مراسمش متعلق به بازماندگانه و هر جوری که می خوان برگزار می کنن. اما بدونین که من راضی نیستم.

خدا رو شکر مال و اموال ندارم. اگر نمردم و داشتم این وصیت نامه رو آپ دیت می کنم.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 1:58 |
درد بی دوا یعنی اینکه سرطان نداری، اما آرزو می کنی سرطان بگیری بمیری از این وضعیت راحت شی.

غلط می کنید توی ختمم گریه کنید. خیلی هم خوشحالم که مرده ام.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 1:25 |
یک تیغ دو لبه گیر کرده توی گلویم. نفس که می کشم خون سرازیر می شود از نایم.
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 23:57 |
قصه ما درست از وسط کوچه علایی شروع شد. آنجا که نگاه کردی به صورت سیاهم و گفتی: انقدر هوا کثیفه اشکات صورتت رو سیاه کرده. و من میان های های گریه خندیدم که عزیزم ریمل است و آلودگی هوا نیست. بعد رفتیم کافه لرد و آب آلبالو خوردیم. یادت هست؟ چه قدر نصیحتم کردی. چه قدر گفتی: بچه آدمی که از اول حرف ازدواج بزند...

چه روزای خوشی با هم سپردیم - به قول شاعر- چه بحث و گفتمان هایی که کردیم. چه یواش یواش و نرم نرمک فمینیست شدم کنارت استاد. بی آنکه خودم بفهمم چه عمیق جانم گره خورد با جانت که حالا هم که حالا است و ما هزاران کیلومتر دور از هم وقتی که حالت بد می شود خوابت را می بینم که گریه می کنی یا اخم کرده ای قیافه ات همان جور مثل بچه های تخس عبوس است.

چه به روز میکده مان آورد آقای ا.ن. و چه قتل عامی شدیم در روز روشن. "فاصله" دشمن جانمان شد و دور افتادیم از هم. هر روز دور تر از قبل. و امروز... حالا من توی یه شهرم تو توی شهر دیگه - به قول خانم خواننده- آره انگار که خدا با من و تو قهره دیگه

دلم کباب آن روزهای رفاقت است که هر دو مان همه را می پیچاندیم که با هم برویم افطاری بخوریم و تو توی کوچه ماتیک می زدی و می گفتی: فقط با تو که می رم بیرون از این کارا می کنم ها! و توی صف بربری می ایستادیم و توی پارک ورشو می نشستیم و از عشق می گفتیم و جلز ولز می زدیم و گریه می کردیم و می خندیدیم حسابی.

هر روز با تو زندگی بود حالا که فکرش را می کنم. حالی مان نبود آن روزها. پی جعد نوین می رفتیم. تو ابرو بر می داشتی و من مو مش می کردم و عشق های از دست رفته مان - که در رفت و آمد بودند- را بدرقه می کردیم. هر بار می گفتیم بار آخر است و باز بر می گشتیم. توی پارک طالقانی آن نیمکت یادت هست که گفتی حتما روزی رویش می نشینی و قشنگ ترین داستان دنیا را می نویسی؟ سالاد ماکارونی توی پارک یادت هست؟ یادت هست شهاب سرت غر می زد که بیشتر کوهنوردی کنیم و تو چشمک می زدی و من قلبم را بهانه می کردم و می ماندیم؟ یادت هست آن روزها توی اعتماد ملی می نوشتی و هر جمعه می گفتی: ملاتش آماده است اما وقتی برگشتم باید جمعش کنم!

یادم نمی رود اصلا. خاطره شده کلانتر جانم و بغض می کنم و لبخند می زنم و حسرت می خورم که چرا با هم نیستیم. چرخ زندگی می چرخد اما و منتظر هم نمی ماند که ما هلک و هلک تصمیم بگیریم. تنها چیزی که خوشحالم می کند این است که نه دین و نه ایدئولوژی، هیچ کدام نتوانستند ما را از هم دور کنند و هیچ چیز دیگر هم نمی تواند. حتی اگر دیگر حرفی برای با هم گفتن نداشته باشیم قلب هایمان کنار هم می نشینند ساکت و همدیگر را مهربانانه نگاه می کنند.

فکر نکن که یادم رفته. ببخشید که دیر شد. تولدت مبارک.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 0:3 |
به همه قرص های اعصاب دنیا احتیاج دارم، برای یک آرامش حد اقلی.
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 13:33 |
راست بگو

نهان مکن

پشت به عاشقان نکن

چون خمشان بی گنه

روی بر آسمان نکن

...

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 0:52 |