او شکایت کرد و دو سال دوید تا توانست برای رسیدگی به شکایتش وقت دادگاه تعیین کند. فردا نوبت رسیدگی به شکایت شادی صدر از حسین شریعتمداری و روزنامه کیهان است. شاید یکی از دلایلی که او را در بازداشت نگه داشته اند همین باشد.
شادی را هم آزاد نکردند. مثل خیلی های دیگر وعدی آزادی اش را دادند اما آزاد نکردند.
"براي خواهر شهيدم، ندا"
ندا بمون
صداي چهچه پرنده ها تو كوچه ها
لباس سبز جنگلا و عطر اين شكوفه ها
مي گن بهار اومد
نرو ندا
ندا بمون
با مردمت تو كوچه ها بخون
بگو كه زنده باد زندگي و مرده باد مرگ
بگو بتابه آفتاب و بره تگرگ
ندا بمون
ندا نگاه كن به شهر
داره مي لرزه پايه هاي قصر
بلندتر از هميشه ان چناراي ولي عصر
خيابونا پر از "خس" ه
براي بعضيا هوا پسه
ندا نترس
اينا كه مي شنوي گلوله نيستن، ترقه ان
بهانه ان براي شعله ور شدن، جرقه ان
ما آتيشيم
با باتوم و تفنگ
بيشتر
شعله ور مي شيم
ندا بمون
خبر آوردن از افق
مي گن سپيده سر زده
مي گن سحر به در زده
ندا! ندا!
نفس بكش
بلند شو
يه ضربدر رو اين قفس بكش
نرو ندا
صبر كن
نگا به پشت ابر كن
يه روزنه
خورشيد خانم مي خواد بياد
همون كه مثل تو "زن" ه
ندا نرو
ندا تو رو خدا نرو...
شعر از "ماندانا"
منبع: میدان
میدان زنان- همگرايي گروه هاي مختلف جنبش زنان براي طرح مطالبات در انتخابات، روز شنبه (16 خرداد) سميناري عمومي برگزار مي كند. اين سمينار كه از ساعت 17 تا 21 در جريان است شامل دو بخش با عنوان هاي «وعده های انتخاباتی و مطالبات همگرایی جنبش زنان» و «مطالبه محوری: روش یا هدف» و همچنين نمایش فیلم «ما نیمی از جمعیت ایرانیم» ساخته رخشان بني اعتماد خواهد بود.
در بخش اول اين سمينار زهرا شجاعی (نماينده مير حسين موسوي)، جمیله کدیور (نماينده مهدي كروبي) و محبوبه عباسقلی زاده عضو گروه میدان زنان و عضو همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات شرکت دارند .
بخش دوم با حضور عبدالله مومنی، عضو ادوارتحکیم وحدت، داود رضوی، عضو سنديكاي كاركنان شركت واحد، رضا علیجانی، فعال ملي مذهبي و نوشین احمدی خراسانی، عضو گروه مدرسه فمنیستی ،کمپین یک میلیون امضا و عضو همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات رگزار می شود.
در پايان برنامه آخرین فیلم رخشان بین اعتماد با نام «ما نیمی از جمعیت ایرانیم» با حضور او پخش خواهد شد و رخشان بنی اعتماد در مورد نحوه ساخت فیلم خود که حاوی مطالبات زنان از کاندیداهای ریاست جمهوری است با حاضرین گفتگو خواهد کرد.
شركت در اين سمينار براي عموم آزاد است.
زمان برگزاري: شنبه 16 خرداد، از ساعت 17 الي 21
مكان برگزاري: خيابان سعدي شمالي، خيابان هدايت (برادران قاعدي)، بين ظهير الاسلام و صفي علي شاه، پلاك 194، دفتر جامعه زنان انقلاب اسلامي
منبع: میدان
پدر: باید پسر بشه!
مادر: خب چرا دختر نشه؟
پدر: اگه دختر بشه می ره به مردم می ده مایه سر افکندگی می شه. اما اگه پسر شه هر چه قدر بکنه بیشتر مایه افتخاره!
لینک اصلی خبر در میدان
دارند دق می کنند آقایان، از فدراسیون گرفته تا مجلس شورای اسلامی، سر اینکه در بازی نوجوانان دختر و پسر استقلال شاید سبزه نو دمیده پسری احوالات دختری را دگرگون کرده یا بوی عرق ۱۴ ساله بتی قد عشق ۱۵ سانتی پسری را بلند کرده باشد.
چشم این آقایان و خانم آقایان، بس که قد فکرشان کوتاه است از بند تنبان زن ها بالاتر نمی رود. آن وقت زنی که بیماری روانی ش را پزشکی قانونی ثابت کرده قصاص می شود. بشود! یک زن کم!
ای کاش دل و دماغی می ماند برایم بیشتر و بهتر می نوشتم. غم هیچ چیز برای آدم نمی گذارد.
آن وقت هیچ مردی به این افتخار نمی کند که: دیدید؟ فاتح اول من بودم! هیچ زنی هم دستمال خونین شب زفاف را پرچم افتخاراتش نمی کند. اصلا هیچ شب زفافی شکل نمی گیرد با مصیبت های قبل و بعدش.

من با این تصویر زندگی کردم. بارها در زندگی روزمره این تصویر رو به چشم دیدم.
.jpg)
حکایت اون کارت پستال ها رو شنیدید که به آدرس نماینده های مجلس فرستاده شدن تا پیام مخالفت مردم رو با لایحه حمایت از خانواده به گوششون برسونن؟
خبر شاد اینکه مریمم برگشت. و پی نوشت اینکه به زودی به شما ثابت می کنم ناتوانی در نه گفتن چه طور زندگی یک زن رو نابود می کنه.

یه حسی به من می گه واسه این "تبرج" یه شعر بگو. اینو دیدید:
باید امشب چمدانی را که
به اندازه دمپایی و مسواک و دوتا چیز دگر جا دارد
بردارم
و به آنجا بروم
پشت دیوار بلند
که درش با دو سه قفل
پشت آن تپه سبز
پشت آن پیچ به چپ
ته آن شیب عمیق
هفته پیش به من میگفتند
سایزهای تو همه ایکسال است
همه جاهای تو از قانون بیرون زده است
پشت، پهلو، بالا، اندکی پایینتر
همه جای تو تبرج شده است
طبق قانون درخت
یک درختان زیاد، مثل یک جنگل قانونی سیز
با همین جرم تبرج دو سه روز
میروی آب خنک مینوشی
تا تبرج گاهت رفع شود
هفته پیش به من میگفتند
هشت کیلو تو تبرج داری
یا رژیمی تو بگیر
یا رژیمی که تو را میگیرد
و اینکه:
آبجی شکوفه گلخو، رییس جدید دانشگاه الزهرا گفت: «بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل میشود.» وی توضیح داد: «به همین دلیل در کشورهایی مثل فرانسه و آمریکا و انگلیس و سوئد که خواهران لباس لختی میپوشند، به همین دلیل مردان در افغانستان و عراق و عربستان تحریک میشوند و دائماً بچهدار میشوند؛ ولی در خود فرانسه و سوئد هیچ کس بچهدار نمیشود.»
چه قدر امکان داره من دختر باهوشی باشم که از خطا کردن نترسم، شوهرم تشویقم کنه که تن فروشی کنم و من بپرهیزم؟
چه حسی داره وقتی که چشم یک غریبه یا دستاش صورت تو رو، چشمای تو رو، لب های تو رو، سینه هاتو، شکمت رو و کشاله ات رو لمس می کنه؟ چه حسی داره وقتی کسی که روزگاری عاشقش بودی و عاشقت بوده نظاره گر این بازی بدون عشق بی وضو باشه؟ و در تدبیری خودخواسته نشسته باشه دم در و مثل یک مامور با دقت اداره بهداشت به مشتری ها کاندوم بده که زنش مریض یا حامله نشه...
چه حسی داره وقتی تو تیکه تیکه تنت رو بفروشی و شوهرت، عشقت، ذره ذره تریاک رو فرو بده و بهت بگه: کی برام سمند می خری؟ کی خونه بزرگ تر می خری؟ چه حسی داره وقتی دختر پونزده سالت رو اتاق حبس کنی و وقتی کارت تموم شد به پسر شیر خواره ات شیر بدی، با همون سینه ها که دست غریبه لمسشون کرده؟
کی مدعیه که محاله جای پریسا باشه؟

رییس جمهور عزیز! آهای کسی که عزم کرده ای برای سومین بار بعد از انقلاب زندان های ایران را تبدیل به جواهر دان روشنفکران و آزادگان ایرانی کنی، باید از همین تریبون به عنوان یک بزغاله نسبت به مملکتی که تو و آقایان پشت پرده ساخته اید اعلام انزجار کنم و گرنه می میرم.
آهای آدم هایی که قلبتان برای وطن و نام زن می تپد، بیایید کاری بکنیم!
مرتبط: جلوه جواهری

قربان آن خنده همیشگی ات. بُعد زندان هر که وسیعتر، اندوهش بیشتر. یادت هست بیرون که بودی چه قدر گریه می کردی؟ جور گریه های تو را امروز دوستانت می کشند. من هم گوشه ای را برای خودم انتخاب کرده ام به اقتضای توانم. سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم. چشم می گردانم و باران باران اشک می ریزم. چرا؟ نمی دانم.
پی نوشت: هزار امضا برای آزادی مریم
زنده باد زن! زنده باد آزادی!

اقدام علیه امنیت ملی! نشر اکاذیب! اکاذیب است از نیمه گم شده ای به اسم "زن" سخن گفتن که زبانش به تیغ حقیقت شما بریده شده؟ هه! اکاذیب شما هستید! اکاذیب چیزی به نام امنیت ملی است که شما ایجادش کرده اید. اکاذیب حقیقت تلخی است به اسم اوین. به رمز 209. اکاذیب طرز علی گونه و علی وار شماست و هر تکبیری که سر می دهید. اکاذیب پیشانی مهر نشان شماست که به سجاده شیطان فرود می آید. اکاذیب نام شماست، کلام شماست، مرام شماست. اکاذیب طریقت و شریعت و پندار شماست.
از جان ما چه می خواهید؟ جسممان را تکه تکه کرده اید و به نیم بها فروخته اید، روحمان را می خواهید چه کنید؟
از "زن" چه می خواهید؟ این که به فرموده به کودکش بگوید زن بودن یعنی اطاعت از نیمه ای برتر؟ پنهان شدن به زیر یوغی که ارزنده ترین زینت است؟ بگوید که زن گوهر است و جواهری که باید در صدفی که شما می گویید و می سازید پنهان شود؟
هرگز! هرگز! به کودکم خواهم گفت که مادرش، مادرانش، جوانی شان را به اشک و خون و جنگ سپران کردند. در برابر تندر ایستادند و خانه را روشن کردند که تن بمیرد و "زن" نه.

دلارام عزیزمان را زندانی نکنید
پی نوشت: نمی دونم چرا مدام یاد ترانه یکی از این خواننده های جدید روییده می افتم: "دیدی سوزوندمت؟ شاخ نشی!"
- چاي مي خوري؟
- نه چيزي ميل ندارم.
وکيل که دوست قديمي اش بود آرام روبه رويش نشست:
- چه مرگت شده؟ مي دوني اگه يک سال بگذره چه قدر مي ره رو قيمت خونه باغ؟ داري مفت مي فروشي اش!
مرد دستي به موهايش کشيد: دارم سعي مي کنم براي اولين بار تو عمرم با شرف باشم. تو منصرفم نکن. مي خوام مهرش رو بدم. نقد. درست 94 ميليون.
وکيل خنده اي تمسخر آميز سر داد: به به! چه مرد باشرفي! خب چرا رک و پوست کنده بهش نمي گي؟ چرا کارآگاه بازي در مياري؟ تو خيال مي کني اون واقعا باور مي کنه زني حاضر شه به خاطر تو 94 ميليون پول بده؟
- نمي تونم. اين همه سال رومون تو روي هم باز نشده.
- همين حجب و حياته که زن ها رو کشته! مرتيکه! روت مي شه بگي يکي مي خواد تو رو از اون بخره، اما روت نمي شه بگي مي خواي بري رسما زن دوم بگيري؟
- تو يکي ديگه دست از سرم بر دار! مي دوني که من زنمو دوست دارم! اگه اين يکي حامله نشده بود عمرا دست به همچين کاري نمي زدم!
مرد دفتر را ترک کرد. تا خانه راهي نبود. در را باز کرد. کسي نبود و چيزي، جز يک نامه:
پی نوشت: اگه می خواید معنی عکس فجیع رو بفهمید برید این عکسی رو ببینید که شادی از من گذاشته!
- اجازه ازدواج مجدد زوج را به دادگاه می سپارد
- قوانین عدم ثبت نکاح دایم را آسان می کند
- مطابق آن ثبت نکاح دایم را آیین نامه دادگستری تعیین می کند
- مهریه های بالاتر از مقدار متعارف را مشمول مالیات می کند
- زن را موظف می کند بعد از طلاق رجعی در منزل همسر سابقش به سر ببرد
- اجبار حضور قضات زن در دادگاه خانواده را از بین می برد
به ایرانی بودنم شک کنم یا شرفم، نمی دونم. حتی نمی دونم دقیقا برای چه چیزی باید سوگواری کنم؟ برای دیوانه ای که خودش رو مامور خدا روی زمین می دونه و بر علم خودش حکم می کنه و حکم اجرا می کنه و به وحشیانه ترین وضع ممکن جنایت می کنه. یا دیوانه ای که داره اینجا زندگی می کنه و هنوز امید داره که این ویرانه رو دوباره می سازه اگر چه با خشت جان خویش. باورم نمی شه حتی، که دارم از سنگسار یه آدم حرف می زنم تو مهد تمدن (؟!!!) بگو مهد آدم کشی، بگو مهد جنایت!
خدایا! من عاشق ابر اردیبهشتم. چرا اینجام؟ چرا باید تو هر نفس خون استنشاق کنم؟ احساس صد هزار پاره شدن دارم خدای من. پاره ای پشت میله های سرد، پاره ای محکوم به شلاق و زندان، پاره ای سنگسار شده در ملا عام، تمام تنم بوی خون می ده خدای من!
به مرگ نزدیکم خدای من. قلمم رو گرفتن و می گن ننویس. فکرم رو گرفتن و می گن فکر نکن. قلبم رو گرفتن و می گن دوست نداشته باش. نفس رو حبس کردن و می گن بمیر...
من بد بودم
اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و سال سیاه در رسید...
اين در حالي است كه نه تنها دو حكم سنگسار در ارديبهشت ماه سال 1385 در شهر مشهد به اجرا درآمده، كه در چند روز گذشته نيز خبر تدارك اجراي حكم سنگسار دو فرد در تاكستان قزوين، فعالان حقوق زنان، مجامع حقوق بشري و نيز رسانه ها را به تكاپو براي توقف اجراي اين حكم ، واداشته است.
اگرچه اعلام رسمي خبر توقف اجراي اين حكم توسط رئيس كل دادگستري استان قزوين، با تاكيد بر بخشنامه ياد شده رئيس قوه قضائيه، حكايت از نجات احتمالي اين دو فرد از اجراي حكم سنگسار دارد، اما دليلي بر لغو حكم ايشان و سندي بر عدم اجراي احكام مشابه در ديگر نقاط كشورمان نيست. با وجود حداقل يك بار اجراي اين حكم، در سال گذشته، چه تضميني وجود دارد كه بخش نامه اجرايي رئيس قوه قضائيه ، همچنان پنهان از ديدگان و ديده بانان حقوق انساني و افكار عمومي نقض نشود؟
مرتبط:
بيانيه سازمان ديده بان حقوق بشر: اجراي حکم سنگسار را متوقف کنيد
می خواهم بروم تاکستان. بروم ببینم آن هزار باده ناخورده ای که در رگ تاک است چه مزه ای دارد. بروم به پایکوبی چیدن انگور. توی خم هایی که قرار است پر از شراب بشوند قایم بشوم. می خواهم بروم تمام کنم این خماری کسالت آور کشنده را.
می خواهم بروم تاکستان در برابر هر چه سنگ است سپر شوم. بروم تمام کنم این خون بازی را. نگذارم درخت ها بخشکند و آفتاب تیره شود. نگذارم که رود بماند از رفتن و دریا بگندد. نگذارم بلبل ها بمیرند و جغدها مدح مرگ بخوانند. بروم و اجازه ندهم «انسان» سنگسار شود.
دستم را می گیرید با هم برویم؟
پی نوشت: دستور رییس دادگستری قزوین برای توقف سنگسار مکرمه
اردیبهشت عزیزم داره می رسه. بازم با صدای باتوم و چماق. سی سال چماق معاصر، صدها سال چماق اعصار.
فحش نامه ای که جدیدا تو دانشکده منتشر شده رفته رو اعصابم. نمی تونم آروم باشم. دلم خانم پیشرو رو می خواد. با آرامش مادرانه اش. دلم می خواد لحن حرف زدنش رو با زندان بان ها ازش یاد بگیرم.
پی نوشت: یکی یکی احضار می شویم. من هم مثل آزاده فرقانی نمی توانم زیر تیغ زندگی کنم.
پی پی نوشت: مارادونا رو ول کن! محدعلی خودمونو بچسب!
من هم شما را به ماندن در آتن محکوم می کنم!
«نه» می گویم باز هم. نمی خواهم. تن نمی دهم. کاش زمان «چشم» گفتن من هرگز نرسد.
بازی می کنم بانوی عزیز با پنج آرزوی بزرگ و دور:
۱) آزادی
۲) آزادی
۳) آزادی
۴) آزادی
۵) آزادی
- آمدند!
ساقی بود که خبر می داد و من بودم که به سر می دویدم. خرابی های اطراف اوین را می دویدم برای دیدن دو سرو. دو ستاره. دو دوست. گفته بودم وقتی بیایند آب دریاها را گریه می کنم اما جز خنده چیزی نبود. ۱۵ روز مثل یک عمر گذشت و من احساس می کردم عید آمده. یک عید مبارک شادی آور.
شادی یک شال گردن بافته بود برای عروسک دریا. با دو قاشق یک بار مصرف به جای میل و نخ های رشته شده یک حوله به جای کاموا. محبوبه یک سرود ساخته بود. سرود همبستگی سی و سه زن. سرود زندگی.
جهان زیبا شد به یک باره. آسمان آبی شد. کوهها نزدیک آمدند. ابرها جوشیدند. خورشید بیشتر درخشید. آدم ها می خندیدند. درخت ها سر تکان می دادند و برگ ها می رقصیدند. دریا دیدن داشت. مریم دیدن داشت. همه زیبا شده بودند.
15 روز گذشت و آمدند. زنده، سالم، سربلند. و روزها می گذشت و نمی آمدند عاشقان آزادی. سرها سر دار می رفتند و هیچ کس نمی فهمید. بدن ها به میدان تیربار می رفتند و هیچ کس نمی فهمید. به جرم بردن مداد به سلول تیرباران می کردند و هیچ کس نمی فهمید. شکنجه می کردند و می کشتند و هیچ کس نمی فهمید. مادری به دریایش نمی رسید. روی عید را نمی دید و هیچ کس نمی فهمید. در برابر تندر می ایستادند، خانه را روشن می کردند و می مردند. به شکستن زمستان مژده می دادند و می رفتند. امروز فهمیدم که زمستان را شکسته اند.
ما را به زندان می برند و نمی کشند. یعنی زمستان شکسته است. مهریه مان را در خانه هایمان نمی برند. یعنی زمستان شکسته است. به شلاقمان نمی کشند. یعنی زمستان شکسته است. مادران به دریاهایشان می رسند. یعنی زمستان شکسته است.
تعظیم می کنم بر شهیدانی که زمستان را شکستند و تا بهار بیاید ادامه می دهم.
در قانون شما اگر تن هستم
بر ریشه تبعیض تبرزن هستم
از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ
تهدید نکن حقیر! من زن هستم

محبوبه عباسقلي زاده و شادي صدر در تماس با خانواده هايشان خبر از قرار وثيقه 200 ميليون توماني دادند.
شب گذشته همزمان با پلمپ دفاتر کار محبوبه عباسقلي زاده (مرکز کارورزي سازمان هاي جامعه مدني) و شادي صدر (راهي) و پس از روزها بي خبري، سرانجام محبوبه عباسقلي زاده با خانواده اش تماس گرفت و توانست با دخترانش مريم و محيا صحبت کند. او خبر از سلامتي جسماني خود و ملاقاتي با بازپرس پرونده در زمينه تبديل قرار بازداشت به وثيقه را داده است.
بعد از تماس او شادي صدر نيز با خانواده اش تماس گرفته و مبلغ هرکدام از وثيقه ها را 200 ميليون تومان اعلام کرده است.
اين نخستين بار است که چنين وثيقه سنگيني براي آزادي زندانياني که در زمينه حقوق بشر و حقوق زنان فعاليت مي کرده اند درخواست مي شود.
اين وثيقه بايد به صورت سند ملکي باشد و خانواده هيچ يک از اين فعالان جنبش زنان امکان تهيه اين وثيقه را ظرف يک روز ندارند. با توجه به اينکه آخرين ساعات کاري از سال 85 پيش روست، قرار وثيقه 200 ميليوني کمي سوال بر انگيز است و به نظر مي رسد در صورت تهيه نشدن وثيقه مورد نياز، امکان آزادي آنها به پس از تعطيلات عيد موکول خواهد شد.
در حال حاضر خانواده هاي اين دو فعال جنبش زنان به شدت در تلاش براي تهيه اين وثيقه گران قيمت هستند.
«فريده غيرت»، وکيل اين دو نفر اعلام کرده که درصدد است در نخستين دقايق کاري روز شنبه ملاقاتي با بازپرس پرونده براي تقاضاي تخفيف مبلغ وثيقه ترتيب دهد.
منبع: میدان
دل و چشم یاران چه بارانی است!
چه تلخ است "دریا" که طوفانی است!
چرا غم به دل ها شبیخون زده؟
چرا "شادی" امروز زندانی است؟
پی نوشت: قرار بازداشت
به نقل از وارش
شاید در عمرم هرگز به این امیدواری که امروز هستم نبوده ام. روشنی می بینم و به قول جلایی پور در حد حماقت خوشبینم. خودم را قوی حس می کنم و آماده برای "نه" گفتنی که انتقام مادربزرگ هایم را هم بگیرد.
محبوبه هنوز در زندان است. شادی هم. تعجب نمی کنم از اینکه وکیلی که برای دفاع از موکلش به دادگاه رفته بود حین انجام وظیفه دستگیر شد. از این اتفاقات زیاد می افتد. از این که این دو نفر بیشتر در بند مانده اند هم شگفت زده نیستم. در محضر این دو بودن فرصتی نیست که به سادگی بتوان از دست داد. خاصه آنکه پیشتر بهانه ای برای اختلاط کردن با این دو نفر دست نداده بود. نگرانم اما می دانم که این دو هم سر بلند از بند آزاد می شوند. چه "هر آن کس عاشق است از جان نترسد، که عشق از بند و از زندان نترسد".
حالا بهتر است به حرف هایی بپردازم که در این چند روز مجالش نبود. مثلا به دوستی که به جنبش زنان خرده گرفته بود و غیر مستقیم آن را بیهوده شمرده بود و پیشنهاد کرده بود به جای این کار ها نیرویم را برای دموکراسی خواهی صرف کنم بگویم: آقای عزیز! به قول مرشد شاهراه دموکراسی خواهی در ایران از خانه ها گذر می کند. و بزرگترین سنگر زن ها (عجالتا) خانه هاست. جنبش زنان جنبشی اجتماعی است. جنبشی که به "کوی و برزن" می رود و "آگاهی" می پراکند. به ریشه ها می پردازد و برای اصلاح شالوده ها تلاش می کند. در نتیجه همه کسانی که جدا از شعار دادن به دست یافتن به دموکراسی فکر می کنند در برابر جنبش زنان سر تعظیم و احترام فرود می آورند. وانگهی باید بگویم من خودم را فعال امور زنان یا به زبان دیگر اکتیویست نمی دانم. با خواندن چند کتاب و شرکت در چند کارگاه و نوشتن چند مقاله و انتشار چند نشریه هیچ کس اکتیویست نمی شود.
به دوست عزیزی که گله کرده بود از اینکه خودم را و همبندانم را ستاره می دانم حال آن که آب به آسیاب دشمن می ریزم، می گویم که من ستاره نبودم و نیستم. آنها که سکوت مرا تحمل نکردند، فحش دادند، زدند و به بند کشیدند و اسمم را کنار اسم ستاره های پر فروغ گذاشتند ستاره ام کردند. همان ها هم به آسیاب به قول شما دشمنان آب ریختند. فروتنی هم نمی کنم. لحظه ای که احساس کردم اکتیویست یا ستاره هستم رسما اعلام می کنم.
از عزیزی که بازگشتمان را از هتل اوین خوش آمد گفته بود و به مصاحبه پرستو خرده گرفته بود تشکر می کنم. ان شا الله که از این هتل ها نصیب شما و دوستانتان بشود. البته در تعریف شما شکنجه یعنی ناخن کشیدن، در دیدگاه شما زندانی را باید کشت چه با لگد چه با مشت. شاید هم این کارها را می کنند و ما ندیدیم. شما بهتر می دانید. و البته به چیزی که ندیدیم نمی توانیم شهادت بدهیم. عدالت را رعایت می کنیم و خوبی ها را هم می گوییم. گرچه این خوبی ها لطف نیست و وظیفه است. اما در تمام دنیا چشم بند و بازجویی های نیمه شبانه یعنی شکنجه. حالا اگر همه دنیا اشتباه می کنند و شما درست می گویید، این بحث دیگری است.
متهم شده ام به عقده شهرت. به قول خانم نترس، عزیزان! لحظه ای که احساس کنم دلم غنج می رود برای شهرت می روم ترانه سرا می شوم، پاکسیما و مریم را هم می گذارم توی جیبم. استعداد خوبی دارم. تعارف هم ندارم.
برای علی عزیز هم فرق ابر اردیبهشت را پیش و پس بازداشت توضیح می دهم. جز جسارتی افزون چیزی اضافه ندارم. خودم هستم آنگونه که بودم. اگر منظورت به نوشته های فانتزی و مضحک و مفرح و بی بارم است باید بگویم آب از آب تکان نخورده. من تمام تلاشم این است که به موجودی تک بعدی تبدیل نشوم. رسالت ما این است که عاشق بمانیم. کسی که عشق نداشته باشد انسان نیست.
پی نوشت: از همه دوستانم – با تمام معنی ای که کلمه سپاس دارد – سپاسگزارم.
بی وفایی بس است دیگر. دیروز تنهایمان گذاشتید بس نیست؟ همه کارها افتاده بود روی دوش مریم که پنهان اشک می ریخت و می گفت: خسته ام! همین! اسمتان را به قلبمان فشردیم تا نبودتان را کمتر حس کنیم.
زودتر بیایید. خیلی کار داریم.
وقتی آمدید، این لباس را در می آورم و لباسی نو به تن می کنم. زلال ترین رود دنیا را جاری می کنم از چشم هایم و با ظریف ترین سوزن و محکم ترین نخ دنیا چشم هایم را به فردا می دوزم.
گویا اعتصاب غذای این سه نفر همچنان ادامه دارد.
پی نوشت: روز زن به همه زنان زنده و آزاده جهان مبارک.
با زینب حرف زدم. از ادامه اعتصاب غذا خبر داد و اینکه بچه ها گفته اند تا لحظه آزادی اعتصاب خود را نخواهند شکست. گفت دیروز حال پروین اردلان و مهناز محمدی خوب نبوده اما امروز بهترند. وضعیت فاطمه گوارایی هم چندان مساعد نبوده است. نسرین افضلی، مریم حسین خواه و زارا امجدیان که از دیروز به بند عمومی منتقل شده اند به وضعیت خود اعتراض دارند و می خواهند به سلول قبلی خود بازگردند.
برای دوستانم سخت نگرانم. تا اطلاع ثانوی که آزادی آنها باشد همه دنیا برای من زندان است. این روزها برای جنبش زنان هیچ چیز به اندازه سلامتی آنها مهم نیست.
نگران حال شهلا هستم که در انفرادی است. پروین و رضوان که بیمارند و باقی بچه ها که تا رهایی دست به اعتصاب غذا زده اند. حرامم باد خواب و راحت و شادی. حرامم باد آزادی.
مادر مریم حسین خواه کارش به بیمارستان کشیده. پدر شهلا و مادر خودم هم بیمارستانی نشدند اما شرایط مشابهی دارند.
با پدر زینب پیغمبرزاده تماس گرفتم تا از حال دخترش برایش بگویم. گفت با او تماس گرفته اند که برای کفالت فردا به دادگاه انقلاب برود. گفت: تا مطمئن نشوم همه آزاد می شوند برای دخترم کاری نمی کنم.
در برابر این بزرگی احساس حقارت می کنم و سر تعظیم فرود می آورم.
تازه ترین اخبار درباره دستگیری زنان را در سایت میدان و زنستان ببینید.
پی نوشت: چهار نفری که در پست قبل گفتم حق تماس نداشتند: شهلا انتصاری. سوسن طهماسبی (که پدر و مادرش آمریکا هستند). محبوبه عباس قلی زاده. شادی صدر.
توضیح: در بعضی بیانیه ها نام من به اشتباه ساغر لقایی نوشته شده. منظور خود من هستم. خواهری به این نام ندارم.
در قانون شما اگر تن هستم
بر ریشه تبعیض تبر زن هستم!
از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ
تهدید نکن حقیر! من زن هستم!
(بند 209 اوین، چهارده اسفند ۸۵)
من، ساقی لقایی، پرستو دو کوهکی، پرستو سرمدی، نیلوفر گلکار، فریده و ناهید انتصاری و سارا ایمانیان ساعت پنج بعد از ظهر امروز (سه شنبه، پانزدهم اسفند) از بند 209 زندان اوین آزاد شدیم.
همبندان ما از ظهر امروز در اعتراض به بازداشت غیر قانونی، نداشتن اجزای تماس برای چند نفر و حبس دوست با شرفمان شهلا انتصاری در انفرادی در اعتصاب غذا به سر می برند. این اعتصاب تا آزادی همه ادامه دارد.
حال عمومی بچه ها خوب است. تنها وضعیت پروین اردلان که به بیماری ام.اس دچار است و رضوان مقدم که به زونا مبتلا شده نگران کننده است.
شهلا انتصاری که از لحظه انتقالمان به اوین در انفرادی به سر می برد تهدید شده که اگر همکاری نکند و نظم را مختل کند به جایی انتقال داده می شود که با هیچ بشری در ارتباط نباشد. وکیل او شادی صدر هم اکنون در اوین به سر می برد.
بچه ها روحیه خیلی خوبی دارند. شعر می خوانند و با شعار دادن به وضعیت خود اعتراض می کنند. بازجویی ها بعضا بعد از ساعت هشت شب و تا ساعات اولیه صبح انجام می شود و خارج از بند بچه ها موظف به زدن چشم بند هستند.
امروز بعد از چهل و هشت ساعت بازداشت به ما اجازه داده شد با خانواده های خود تماس بگیریم. چهار نفر از این اجازه مستثنی شدند. امکان استفاده از حمام نیز امروز برای بچه ها فراهم شد.
به امید آزادی همه آزادیخواهان و بیست و پنج زن با شرف در بند.
بيانيه جمعي از فعالان جنبش زنان دربارهي فشارهاي غيرقانوني به فعالان جنبش زنان در آستانهي 8 مارس روز جهاني زن
روز جهاني زن در حالي فرا مي رسد که کشور ما در شرايطي بس بحراني قرار دارد. سياستهاي داخلي مبتني بر سرکوب و ارعاب و ناکارآيي سیاست خارجي و پافشاري بر توليد انرژي هسته اي در حالي که اعتماد و اطمينان جهاني را از دست داده ايم، به عنوان مسأله اي تنش زا و تداوم سياست هاي جنگ طلبانه آمريکا و متحدانش در سراسر جهان به بهانه صدور دموکراسي و حقوق بشر از راه تحريم و حمله نظامي ما را در چالشي مداوم و روزافزون قرار داده است. از يکسو در فقدان يک ساختار دموکراتيک شاهد اجراي تصميماتي براي سرنوشتمان هستيم که بدون حضور ما يا نمايندگان واقعي ما اتخاذ مي شود و از سوي ديگر، فشار جامعه جهاني را بر گرده خود احساس کنيم که حلقه محاصره خود را با تهديد و تحريم و کابوس جنگ هر روز تنگ تر مي کند. ما، جمعي از فعالان جنبش زنان، در آستانه روز جهاني زن ( 8 مارس/ 17 اسفند 1385)، و با تبريک اين روز به همه زنان ايراني، اعتراض خود را به کليه سياست هاي پدر سالارانه خواه به نام تفسير ناصواب از اسلام، یا به نام حقوق بشر و دموکراسي را اعلام مي کنيم و اعتقاد داريم آنچه جامعه جهاني بايد بر آن پافشاري کند، بحث دموکراسي و حقوق بشر است و نه انرژي هسته ايي، آن هم از طريق گفتگوي ديپلماتيک و صلح آميز و نه جنگ و ويراني .
ادامه بیانیه را اینجا بخوانید.
به دستی که شلاق مرگه
به چشمی که فصل تگرگه
به پرونده زرد پاییز
که برگه که برگه همه اش برگ برگه
به اعدام بارون بگو نه
به تقدیر گریون بگو نه
به این سال و ماه شکسته
به این سقف ویرون بگو نه
به رسمی که سرزندگی نیست
به فصلی که بارندگی نیست
به تاریخ تلخی که توش زندگی نیست
بگو نه، بگو نه
به قانون رسمآ
تنى تو فقط تن
به اين خط كشى های دنياى بى زن
بگو نه، بگو نه
دوستی که خودش رو فمینیست می دونست امروز تو یه جمع فمینیستی گفت: از نظر علمی ثابت شده زن ها از مردها برترن. من به صراحت می گم که این حرف رو چرند می دونم. چون با همه اون موازین، دوستان من، بارها ثابت شده مردها از زن ها برترن. اونقدر بدیهیه که جای بحث نداره. مثل اثبات خدا می مونه و اثبات عدم وجود خدا. اون اس.ام.اس no sex = no period رو یادتون هست؟ با ریاضی خیلی کارا می شه کرد.
و گفت: مردها نمی تونن فمینیست باشن. فمینیسم چه نفعی برای اونا داره؟ من معتقدم نگاه این دوستمون خیلی تبعیض گرایانه است. اگر مردی به این درجه از شعور برسه که ریشه همه مشکلات اجتماعی تبعیض جنسیتیه قطعا خواستار برابری می شه. به نظرم این مرد خیلی فمینیست تر می شه تا زنی که تحت فشارهای عینی صرفا از روی احساسات حرف از فمینیسم می زنه و نمی دونه وقتی به برابری جنسیتی دست یافت بعدش می خواد چی کار کنه. «تقویتش کنه؟»
عده ای معتقدن هر فمینیستی باید یه گرایش سیاسی داشته باشه، یا داره. یعنی برابری جنسیتی رو می خوای برای اینکه ایدئولوژی خودت رو تو یه جامعه سالم اعمال کنی. می خوام مثالی بیارم اما نمی دونم این حرفو نقض می کنه یا تایید. می دونین؟ مشکل ما سر تعاریفه. ممکنه حرف همه یکی باشه اما تعاریف متفاوت باعث می شه همه فکر کنن اختلاف نظر دارن. حالا. خودم رو مثال می زنم. من عاشق طبیعتم، عاشق ادبیاتم. از سیاست بدم میاد. آرزو داشتم همه چیز درست بود، نظام سیاسی و جامعه سالم بود تا می تونستم شعر بگم و سفر کنم. مثل سهراب. اما فرض کنید بخوام این کارا رو تو شرایط فعلی بکنم و به سیاست کاری نداشته باشم. با دوستام می رم سفر، تو راه جلومونو می گیرن، برخوردها طیف گسترده ای داره: از گیر دادن به حجاب، تا اینکه چه نسبتی دارین و اگه خیلی بخوان گیر بدن کار به پزشکی قانونی و تست حاملگی هم می رسه. اگه این اتفاق بیفته دیگه من حتی فکر سفر کردن بی دغدغه و لذت بخش به ذهنم خطور می کنه؟
می خوام شعر بگم. از احساسات زنانه ام. از عشقم. عشق زمینی ام. مثل فروغ متهم نمی شم به فساد اخلاقی؟
می بینید؟ حتی اگه هیچ گرایش سیاسی هم نداشته باشم، برای سالم و متعالی زندگی کردن نیاز دارم به یه فضای سالم، نظام سیاسی سالم، جامعه سالم. تا اینها نباشه من نمی تونم از شعر گفتن وسفر رفتن لذت ببرم. می تونم؟
تو آمریکا آمار مشارکت تو انتخابات همیشه ثابت و زیاد نیست. تو ایران از 30 درصد تا 80 درصد متغیره. (دیمی دارم آمار می دم ها! گیر ندین.) آقا جان جامعه ما مریضه! یه بار تحریم می کنیم، یه بارم تا روزنه امیدی میاد همه به وجد می آییم. من اگه آمریکایی بودم می گفتم گور بابای مشارکت سیاسی. هر ننه قمری بیاد سر کار من آزادی بیانم رو دارم، تو اندیشه و فعلم هم آزادم. بزنن بکشن این دموکرات ها و جمهوری خواه ها همدیگه رو. من روح آرامش طلبی دارم به خدا. اگه مجبور نبودم مبارزه نمی کردم. اما اگه مبارزه نکنم می میرم، منو می کشن، صدامو می برن. دلم می خواست می نشستم تو سلف دانشکده با دوستام از گل و بلبل حرف می زدم، اصلا نخودچی خرون راه می انداختم. اما وقتی می آن سلف رو جدا می کنن می رم می شینم طرف پسرا، چون عجالتا تنها کسی که فکر می کنه باید نه بگه منم. مگه بیکارم خودمو تابلو کنم از فردا هر تال و شرتی به خودش اجازه بده از کنار من رد می شه تیکه بندازه. (مصداق داره ها!)
آخیش! راحت شدم! خدا این وبلاگو از ما نگیره. البته خدا که نمی گیره اما ممکنه دولت احمدی نژاد با این طرح ساماندهی اش بگیره.
پی نوشت: محبوبه امروز به یه حقیقت اشاره کرد. اینکه مشکل اکثر دخترایی که اکتیویست هستن به دلیل بروز افسردگی های ناشی از مسایل عاطفی دست از مبارزه می کشن. در حال حاضر باید بگم گور بابای افسردگی ناشی از عاشقی. بیش از اون عصبانی هستم که بتونم به افسردگی ام فکر کنم.
بهتر نیست بلند شیم؟
پی نوشت: اونا هنوز آزاد نشدن.
نیمی بسیار خوبم و نیمی بسیار بد. واسه ما ایرانی ها که عاشق فیلم هندی هستیم کمدی خیلی شیرین تر از تراژدیه. و من برای اینکه اثبات کنم که آدم مدرنی هستم تراژدی می نویسم. از نیمه خوب شروع می کنم:
زن زنده من این روزا داره می ترکونه. از استاد دانشگاه گرفته تا راننده تاکسی با همه در مورد قوانین تبعیض آمیز حرف می زنم و می خوام که کمپین رو امضا کنن. الآن نمی تونم از خاطراتم بگم چون قول دادم اول برای سایت تغییر برای برابری بنویسم. از تخمه فروش گرفته تا فلوس، همه رو درگیر کردم. تخمه فروش طبق آخرین اخبار قراره که با دست پر برگرده. اول که بهش گفتم «فکر می کنی چند تا پسر با شعور تو کوی باشن؟ رو امضای تک تکشون حساب کردم» با خنده و تمسخر گفت: «پسر؟ با شعور؟» (تو پرانتز بگم تخمه فروش خودش پسره و البته من هم دعواش کردم) تو جلسه کمپین ورزشگاه هم امضاهای خوبی جمع کردم. آخرین افتخارم هم اینه که آرش فندکی در نهایت کل کل های من و به خاطر من (عشوه خر ملوان زبل رو الآن تو صورت من تصور کنید) برگه رو امضا کرد. این نیمه داره خیلی پر انرژی کارش رو پیش می گیره. به کارم اعتقاد دارم و خوشحالم. حتی با اینکه یک هفته است سر برنامه دانشگاه و گرفتن خوابگاه دارم پله بالا و پایین می کنم و با آدمایی که سر تا پاشون دوزار نمی ارزه (جدی می گم نمی ارزه) کل کل می کنم از تک و تو نیفتادم. فقط عصر امروز بود که قاط زدم. پاچه هیچ کس رو نگرفتم اما به گفته شاهدان عینی قیافه ام یه شکلی شده بود که با یه من عسل نمی شد قورتم داد.
جناب «فیض» که گفته بود برنامه ای که روی برد بره به هیچ عنوان تغییر نمی کنه (اما به خدا خودش یه بار سر این تغییر به من که اعتراض کرده بودم گفت برو انصراف بده) طی یک هفته گذشته 685249 بار برنامه کلاس ها رو عوض کرده. افتضاحه! چهار روز کاملم پر شده. و اگه خوابگاه بهم ندن (که این طور که بوش می آد با گندی که سر افزایش ظرفیت دانشگاهها زدن، نمی دن) به این چهار روز باید چهار شب هم اضافه کرد. چون به طور متوسط روزی پنج ساعت فقط تو راه خواهم بود.
و اما نیمه دوم. نیمه دیگر من بسیار بده. واقعا نمی دونم، هنوز در مرز جنونم یا ازش عبور هم کردم؟ در شرایطی قرار دارم که هر بحرانی من جمله خودکشی، تیمارستان، بیمارستان، پزشکی قانونی و ...(جای سه نقطه هر چی دوست داشتید بذارید، فقط مواظب باشید اصراف نکنید) منو تهدید می کنه. بدم ها! اساسی بدم. به همه دوستانی که قراره از من بپرسن «نگرانت باشیم؟» پیشاپیش نوید می دم که می تونید از نگرانی هم اون ورتر برید. چون ضعفی همه روحم رو تسخیر کرده خیلی خطرناک تر از بحران های دیگه من مثل یاس فلسفی و شکست عشقی زن شلنگ شدنه. این ضعف در طول تاریخ ابر اردیبهشت بی سابقه است.
دقیقه نود: تو گلخونه یه حوض کوچیک داریم که ماهی شب عید پارسال رو توش نگه می داریم. حوضه سوراخه و هی باید پرش کنیم. امروز اومدم خونه دیدم ماهی مرده. یه قطره هم آب نداشت. تا شیر آب رو باز کردم توش شروع کرد به حرکت کردن. نمرده بود. تا حالا ده بار به عناوین مختلف این ماهی به زندگی برگشته. اونم چه زندگی ای! واقعا تحسینش می کنم.
وقت اضافه: نمی تونم به بهرام نگم: آقا این سکولاریسم پیشکش خودتون. بذارین ما دنبال یکولاریسم خودمون باشیم. همین جوری اش جنبش زنان آب نمی تونه بخوره چه برسه به اینه داعیه سکولاریسم هم سر بده. زن هایی هستن توی دادگاهها که شرایط اسفناکی دارن. قصه اش درازه. حالا خواهم گفت براتون. تغییر یه ماده قانونی می تونه خیلی هاشون رو از راه پله ها نجات بده. خدا بیامرزه اکبر محمدی رو. جنبش زنان اول یه جنبش اجتماعیه، بعد سیاسی و نمی تونه همچین هزینه هایی بده. بذارید آروم و آهسته در چارچوب قانون (که می دونم قانون نیست) کارمون رو بکنیم. هر کی دوست داره بره برای تغییر قانون اساسی تلاش کنه. چیزی که برای ما در اولویته چیزاییه که تو پست قبلی به تفصیل گفتم. همینکه سن حضانت چند سال بیاد بالاتر یا قوانین طلاق راحت تر بشه برای ما موفقیته.
سن قانونی ازدواج در ایران برای دخترها 13 سال و برای پسرها 15 ساله. اما دادگاه می تونه به پدر دختر اجازه بده در صورتی که مصلحت باشه دخترش رو قبل از این سن شوهر بده. و مصلحت چیزیه که برای هر شعبه و هر قاضی مفهومی جداگانه داره. ازدواج دختر 9 ساله و پیرمرد 70 ساله رو می تونید تصور کنید؟ یا بیشتر بهش اسم بچه بازی می دید تا ازدواج؟ بگذریم. در اثر این قانون خوشگل ازدواج زن خیلی از حقوق شخصی مثل حق سفر، خروج از کشور، انتخاب مسکن، تحصیل و کار کردن رو از دست می ده و همه اینها منوط می شه به اجازه شوهر. همه اینها به خاطر «احصان»ه. احصان یعنی در دسترس بودن زن برای عمل جنسی. زن همیشه باید در دسترس باشه و به خاطر همین نمی تونه بدون اجازه شوهرش از خونه خارج بشه. در این صورت خوبه که مرد طبق قانون اجازه داره چهار زن دایم و بی نهایت زن صیغه ای اختیار کنه، چون زن ها تقسیم وظیفه می کنن و گاهی آف می خورن و می تونن از خونه خارج شن!
مهریه و نفقه هم داستان جالبی داره. مهریه چیزیه که زن در ازای اون به عقد مرد در میاد. «در ازا» می فهمید یعنی چی؟ مهریه عندالمطالبه است یعنی هر لحظه که زن بخواد باید مهریه اش رو بگیره. چیزی وجود داره به اسم حق حبس که به زن اجازه می ده تا مهریه اش رو نگرفته از اعمال زناشویی امتناع کنه. (خدا مرگم بده! عین یه روسپی بدقلق) اما به محض اینکه مهریه رو گرفت این اختیار حبس رو از دست می ده و این کار می ره جزو قوانین تمکین. دو نوع تمکین وجود دار: خاص و عام. تمکین عام یعنی وظایف خانه داری و تمکین خاص یعنی روابط جنسی. اگه زن از یکی از این دو تا امتناع کنه می شه زن ناشزه. یعنی زنی که حکم عدم تمکین در موردش صادر می شه و نقفه بهش تعلق نمی گیره. نفقه در ازای تمکین پرداخت می شه.
طبق قوانین زن بعد از ازدواج تابیعت (رابطه فرد با دولت) رو از دست می ده و تابعیتی رو می گیره که شوهرش داشته باشه. اگه شوهرش ایرانی باشه تابیعت ایرانی می گیره و اگر غیر ایرانی باشه طبق قانون اون کشور حالا چی پیش بیاد. زن های بسیاری که شوهرهای عراقی و افغانی دارن تابیعت ندارن و برای بچه هاشون هم نمی تونن تابیعت و شناسنامه بگیرن. طبق قانونی که روز یک شنبه تصویب شد و هنوز شورای نگهبان تصویب نکرده این بچه ها بعد از 18 سالگی در صورتی که سوء پیشینه نداشته باشن می تونن درخواست تابیعت کنن. اما قبل از 18 سالگی چی؟ و زن ها چه طور؟
طلاق حقیه که متعلق به مرده. مرد بی هیچ دلیلی می تونه زن رو طلاق بده اما زن برای این کار باید مواردی رو به اثبات برسونه. مثلا اینکه شوهر زن دیگری اختیار کند، بین 6 تا 9 ماه غایب باشد، علیه حیات زن سوء رفتار داشته باشد یا سوء رفتار غیر تحمل داشته باشد (این غیر تحمل بودنش رو هم قاضی تشخیص می ده)، بیماری صعب العلاج داشته باشد، به الکل و مواد مخدر اعتیاد داشته باشد و ضرب و شتم شوهر مطابق عرف قابل تامل باشد. (قابل تامل بودن یعنی چی؟ کبودی؟ شکستگی؟ مرگ؟ اینو دادگاه تشخیص می ده و تشخیص هر شعبه فرق داره)
حق خروج از کشور و کار کردن هم چند تا تبصره داره. اگه شغلی که زن انتخاب می کنه مغایر با مصالح خانواده و اجتماع نباشه زن می تونه با اجازه دادگاه کار کنه حتی اگه شوهرش نذاره. اما این مغایر نبودن با مصالح هم به تعداد شعبه های دادگاه تاثیر داره. در حج تمتع و عمل جراحی فوری هم زن می تونه بدون اجازه شوهر و با اجازه دادگاه از کشور خارج شه. (البته اگه تا زمان دادگاهی شدن موعد حج تموم نشد یا طرف تموم نکرد) تصور کنید زن بتونه رییس جمهور شه. فردا قرار باشه بره سازمان ملل، شب با شوهرش دعواش شه، شوهرش ممنوع الخروجش کنه!
حضانت و ولایت در قانون دو مفهوم جداگانه است. حضانت یعنی نگهداری و ولایت یعنی سرپرستی. ولایت قابل واگذاری نیست و هیچ وقت به زن تعلق نمی گیره. زن حتی اگه حضانت فرزندش رو داشته باشه و مرد اگه معتاد و خون آشام و ... هم باشه ولایت با مرد و نهایتا با جد فرزنده و برای اعمال جراحی و ازداج و خروج از کشور این پدره که باید رضایت بده.
ارث و دیه هم که بر همگان واضح و مبرهنه که برای زن نصف مرده. دیه بیضه چپ مرد با دیه کامل زن برابره. اگه یه زن حامله کشته بشه و جنینش پسر باشه برای جنین دو برابر دیه در نظر گرفته می شه. ارث هم ایضا. البته ارث زن از شوهر یک هشتمه و اگه طرف چهار تا زن داشته باشه همون یک هشتم چهار قسمت می شه. و اگه مثلا قاچاقی پنج تا زن گرفته باشه قرعه کشی می کنن چهار تا رو برای تقسیم ارث انتخاب می کنن.
شهادت یک مرد مساوی با شهادت دو زنه. این یکی دیگه نوبره. بابا منم دو تا چشم دارم از همونایی که مردا دارن!
سنگسار حکم زن یا مردیه که زنای محصنه کرده باشن. یعنی رابطه نا مشروع در حالی که متاهل هستن و به زن یا شوهر شون دسترسی دارن. مردا در این موارد دررو دارن به خاطر همین کمتر این حکم براشون صادر می شه. در صورتی که زن مجرد باشه مرد می تونه ادعا کنه که صیغه اش کرده.
قانون از قتل های ناموسی حمایت می کنه. اگه مردی بدونه یکی از نوامیسش فاسد شده می تونه ترتیبشو بده. قبلا مجازاتی هم نداشت اما الان سه تا ده سال زندان گذاشتن. مردی که زنش رو با مرد دیگری در حال رابطه جنسی ببینه می تونه بکشدش. اگه زن شوهرش رو در چنین حالتی ببینه می تونه تا هزار بشمره که حرصش بخوابه.
حالا می فهمم ادبیات ایتالیایی خیلی شیرین تر از حقوقه. حالا می فهمم کاتوزیان چرا بعد از انقلاب وکالت نکرد. عصبانی ام؟ آیا حقش رو ندارم؟ از خدا می خوام همه انرژی های دنیا رو برای یه مبارزه حسابی به من بده. تمکین نمی کنم. می خوام زنده باشم. می خوام آدم باشم. یک آدم کامل.
پی نوشت: کمابیش از این قوانین خبر داشتم اما نازنین کیان فر وکیل دادگستری بیشتر و بهتر برام تشریح کرد.
پی نوشت از بابک: بخورم این قوانین رو
صبح عجیبی نخواهد بود. با نخستین تکان انگشت زندان بان از خواب هشیارم بیدار خواهم شد. لبخند پهنم تمام صورتم را خواهد پوشاند. به صبح سلام خواهم گفت و شب را کنار خواهم گذاشت. همراه او خواهم رفت و او مرا از سلولم بیرون خواهد برد.
تصور می کنم لرزش دستانم را. هر چه باشد از مرگ می ترسم. روزگاری زندگی را دوست داشته ام. تلاش کرده ام، عشق ورزیده ام. حالا به سوی مرگی می روم که از آن گریزی نیست. مرا خواهند کشت. چرا؟ نمی دانم. من معنی «روابط نا مشروع خارج از ازدواج» را هرگز نفهمیده ام.
چه لحظه ای! به تنم کافور می زنند. کفن می پوشانندم. تا کمرگاهم (و شاید کمی بالاتر) به خاک می سپارندم. فکر می کردم زنده به گور کردن زن ها منسوخ شده است! سنگ اول را چه کسی می زند؟ کسی که گناهش کمتر است. من مرجع تشخیص گناه کمتر را هم هرگز نفهمیدم. اما چه بسیارند این آدم های پر مدعا. یکی... دو تا... سه تا... آخ چشمم! گوشم! بینی ام! دهنم! ابرویم! تمام اجزای صورتم! آخ سرم! سینه ام! سرخ سرخ شد پیرهنم! کفنم! درد دارم! دَََََ َ َ َ َ َ َرد!
اینک مردم. کشتندم. خدا! می شود بگویی گناه من چه بود؟
پی نوشت: اشرف کلهری و هیچ زن دیگری را سنگسار نکنید
امروز رفتم اولین یادداشت فمنیستیم رو پیدا کردم. نوشته شده در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۸۴. توسط ابر اردیبهشت. این نوشته یه دختر بیست ساله است که خر شده و قراره به زودی ازدواج کنه:
"امروز صبح زود پير مغان بيدارم کرد و گفت که میرسوندم. توی راه از خواستههای من پرسيد. «خواسته!» همه به چيزهايی که «بايد» فکر میکنن غير از من. گفت:«خوب! چی شد!» من هيچی نگفتم. اما خواستههامو تو ذهنم مرور کردم.
چی بايد میگفتم؟ شايد اين يک نقصه که همه چيز رو خوش بين شروع میکنيم. به اين فکر نمیکنيم که لازمه حتما بگيم:« من تا هر وقت دلم بخواد درس میخونم، تا هر وقت دلم بخواد کار میکنم، تصميم گيری در امور شخصی با خودمه، برای من چيزی به اسم اجازه معنی نداره، تمام برنامهريزیهايی که به من مربوط میشه بايد خودم انجام بدم،....»
خيلی زياده. و گفته نمیشه چون فکر میکنم نگفته پذيرفتهاس. چون فکر میکنم نيازی به گفتن نداره. بديهيه. ولی شايد اين يه مشکله!
شايد اگه خيلی دقيق بشم بايد بيشتر پيش برم. مثلا: حق ادامه تحصيل، حق طلاق، حق حضانت فرزند... شايد يه زن اروپايی هرگز به اين چيزا فکر نکنه چون اين حق ذاتا بهش داده شده. اما يه زن ايرانی هم با اينکه نداردش بهش فکر نمیکنه. چون اخه. چون جيزه. چون آدم که زندگی رو با اين فکرا شروع نمیکنه!
احساس میکنم خودم هم وسط اين اعتقاد سنتی گير کردم. و يا شايد اونقدر به آفتابگردون اعتقاد دارم که اصلا نيازی نمیبينم به اين چيزا فکر کنم. "
حالا هم همچین روشنفکری نشدم ها. اما مطمئنم اگه تو شرایط مشابه قرار بگیرم اتفاقا اول به این فکر می کنم که طرف (خدا هم که باشه) حقوق منو به رسمیت می شناسه یا نه. و اگه مجبور شدم خواسته یا ناخواسته ازش جدا بشم کجای حقم تو قانون جمهوری اسلامی نادیده گرفته شده که سعی کنم حلش کنم. و همه شروط ضمن عقد رو می گیرم و مهریه نمی خوام که حق اون بنده خدا هم ضایع نشه. مگه مهریه چیه جز یه حربه بدوی که زن ها برای گرفتن حقوقشون از اون استفاده می کنن! مثلا مهریه رو می بخشن که حضانت فرزند رو بگیرن یا بتونن جدا شن. پس وقتی حقوق رو دارم مهریه می خوام چی کار. البته قربون این قانون برم که بعضی حقوق (مثل حضانت فرزند) رو فقط اسما می شه گرفت نه رسما.
پی نوشت: امروز صدمین سال درجا زدن ما تو به دست آوردن آزادیه. روح ملک المتکلمین و صور اسرافیل و باقی آزادیخواها شاد. اما مطمئنم که الآن تنشون داره تو گور می لرزه.
