نمی دانم چرا این روزها مدام یاد آن دیوارهای سبز می افتم با پنجره هایی از فلز سرد. یاد ساقی و ناهید که دیدن ماه از پشت توری های فلزی چه قدر خوشحالشان کرده بود. یاد قیافه آرام و درهم الناز که پتوی زمخت و بدبوی توسی رنگ را می کشید سرش و راحت به خواب می رفت و وقتی دهنم را می بردم طرف گوشش و آرام می گفتم: "نوبت بازجویی توه، بیدار شو" چند دقیقه ای دور خودش گیج می زد و بعد بلند می شد. آرام می رفت و آرام می آمد: "بشکنو بالا بنداز! اوین صاحاب نداره!"
ناهید را از رضوان جدا کردند و آوردند توی سلول ما. رضوان زونا داشت و ناهید می ترسید حامله باشد. با کلماتی نیمی بوشهری، نیمی فرانسوی حرف می زد و نوبت تلفن ها که شد به بهانه توالت و پر کردن پارچ آب و هر چه که می شد در می زد تا در را باز کنند و او نوشین یا پروین یا مریم یا جلوه یا بچه های دیگر مرکز فرهنگی را ببیند و جانی تازه کند.
ما هفت نفر بودیم. من و ساقی و دو تا ناهید و الناز و آزاده و خانم گوارایی. خانم گوارایی همه اش خواب بود. قرآن را پتو پیچ می کرد و می گذاشت زیر سرش و می خوابید. بیدار که می شد وضو می گرفت و قرآن زیر سرش را می خواند. خاطراتش از چهار سال زندان دهه شصت که یک سال و نیمش انفرادی بوده شگفتمان می کرد. می گفت اولین بار موقع بازداشتش چه قدر خوشحال شده چون وقت برای استراحت داشته و یکی دو روزی فقط خوابیده. می گفت هم بندی هایش فکر می کرده اند معتاد است که بیدار نمی شود. می گفت توی سلول انفرادی در بند مردان نگه داشته می شده و همه هم بندی هایش رویش تعصب داشته اند. می گفت آن موقع ها چند نفر را توی یک سلول انفرادی نگه می داشته اند با یک توالت که همه مجبور بودند از همان استفاده کنند. بچه ها نایلون هایی که هر بار برای غذا یا چیز دیگری بهشان می داده اند به هم می دوختند و برای توالت پرده درست می کردند و هر وقت یکی به توالت می رفته با هر چیزی که دستشان می آمده صدای خش خش تولید می کرده اند که طرف معذب نشود.
می گفت بند عمومی که بوده همه چه قدر به او احترام می گذاشته اند. جلویش حرف های بدبد نمی زدند و هوایش را داشته اند و نمی گذاشته اند ظرف بشورد. می گفت زن های بند عمومی چه طور بزک می کرده اند و تن لختشان را با مانتویی که یکی دو دکمه اش "سهوا" باز می مانده می رفته اند بهداری تا تنها مردهای ممکن را ببینند و دکترها هم چه طور دست رد به سینه شان نمی زدند و چه سوء استفاده هایی که نمی کرده اند. و چه قصه هایی، از بازجویی و بازداشت و روزهای سخت...
نگران حال مریم بودم. می دانستم موقع بازجویی اصلا فروتنی به خرج نمی دهد و یک قدم کوتاه نمی آید و می گوید "خوب کردم" و حالش را می گیرند. چه سخت فشرده بودم دستش را توی سلول های سرد و لخت وزرا. از حال خودم گفته بودم و از حالش نگفته بود. از ازدواج قریب الوقوعش با شهاب چیزی نگفته بود، چرا نمی دانم.
آنجا، خانم مقدم سفت بغلم کرده بود:"چند سالته؟" گفته بودم:"بیست و یک" گفته بود اولین بار هم سن من بوده که بازداشت شده و یک سال بعد شوهرش را کشته اند. و چه خاطراتی که مو به تن آدم سیخ می کرد. "یکی از بچه ها را آنقدر شکنجه کرده بودند که مدفوع خودش را می خورد و نمی فهمید." "یکی از بچه ها را چون با خودش مداد آورده بود توی سلول اعدام کردند" " بعضی ها از زمان بازداشتشان تا اعدام چند ساعت بیشتر طول نمی کشید"
وقتی چشم هایمان را می بستند و از بند می بردندمان بیرون، سعی می کردم پله ها را بشمارم و مسیر را به خاطر بسپارم. اضطراب نمی گذاشت یادم بماند. اگر همراهمان زن بود دستمان را می گرفت، اگر مرد بود روسری مان را یا آستینمان را مثل افسار. با آن دمپایی های پلاستیکی شان. اه اه. حالم را به هم می زدند. قرار بود چیزی بهم بر نخورد و انرژی ام را نگه دارم برای وقتی که بیرون می آیم. سعی می کردم خوب ببینم و وقتی مجبورمان می کردند پشت به دیوار بایستیم دیوارها را دید می زدم. تابلوهای زیبایی بود. منظره های قشنگی از دماوند و دشت های پر از گل و بلبل. توی اتاقی که برای تفهیم اتهام رفته بودیم چشم بندمان را برداشتند. رییس بند نشسته بود توی اتاق و آواز می خواند. کسی که پشت میز نشسته بود نگفت چه کاره است. متاسف شد که ساقی دو تا بچه شیر خواره دارد و وعده (دروغ) داد که زودتر آزادش کند. روی میزش چند بشقاب میوه خوری بود و چند چاقو. یکی دو مجله خارجی داشت با عکس بزرگ لاریجانی. کتابخانه داشت و چند عکس از تندیس های شکنجه شده موزه عبرت که زیر چند کاغذ پنهانشان کرده بود. وقتی تعریف کردم ناهید گفت: "لابد از دیدنشان لذت می برند"
چشم هایم رنگ تاریخ گرفته می دانید؟ بزرگ که شدم فهمیدم سه ساله که بوده ام، درست در زمانی که دامن کوتاه قرمز می پوشیده ام و شیرین زبان بوده ام و با عروسک هایم خلوت می کرده ام، در یک تابستان گرم خونین چهار هزار نفر را پشت همان میله ها که هجده سال بعد دیدم کشته اند.
پی نوشت: موزه عبرت یادت هست عزیزکم؟ برای دیدن تو همه موزه های تهران را با ساعت بازدید و آدرس و اطلاعات دیگر کشف می کردم. به موزه عبرت که رسیدیم گریه کردم و گفتم نمی خواهم ببینم. تو گفتی "سرت را مثل کبک توی برف فرو نکن. اینها پدران منند." من تمام طول مسیر را گریه کردم. از موزه آبگینه و دروازه تهران گذشتیم. خیس شدیم از باران و باز راه رفتیم. من سردم بود و "یک شکلات داغ می تواند گرمت کند" تو... هیچ وقت گرمم نکردی فراری بزرگ تاریخ از من! چه قدر دلم می خواست تو زری بودی و من یوسف. تو گل ها را آب می دادی و من می جنگیدم. نگران کشته شدنم بودی و باز اظهار نظر نمی کردی. به فکر این بودی که محصول خوب باشد و صدای اسب من توی حیاط خانه بپیچد و دوقلوها شیر برنجشان را تا ته بخورند و اصلا برایت مهم نبود عباس عبدی فلان سال و بهمان روز چه غلطی کرده که حالا نمی تواند جبران کند و به همین خاطر تو چشم دیدنش را نداری. برایت فرقی نمی کرد فلانی چپ است یا راست یا وسط و شکری که اول انقلاب خورده دامنش را تا ابد آلوده کرده یا نه. تو استعدادش را داشتی. نه فقط صدایت مثل مخمل نرم است، چشم هایت آتش جاودانه است و موهایت پرهای چلچله... تو که حکمش را داری و خنجر نمی کشی و نمی جنگی و نمی میری. ای کاش لا اقل زندگی کردن بلد بودی. ای کاش می فهمیدی که زندگی به "مبارزه" و "شرافت" خلاصه نمی شود. قبولت نداشتم و عاشقت بودم. درست مثل مردهای اصیل احمق ایرانی. از تو هم رزم در نمی آید. راست گفتی آخرین بار. من تو را برای گل و بلبل می خواستم. من، هم رزم، به اندازه کافی دارم.
