تبليغاتX
ابر اردیبهشت - در راه آزادی خانم مهندس شدیم
دانشگاه امیر کبیر (که فکر کنم بیچاره الآن تو گور تنش بلرزه که اسمش رو رو همچین جایی گذاشتن) یکی از پر خفقان ترین دانشگاه هاست. انتظاماتش به غایت خفنه. تو گیر دادن صد رحمت به دانشگاه تهران. تو زور گفتن هم همینطور. روز یک شنبه که قرار بود احمدی نژاد بیاد امیر کبیر و نیومد، انجمن اسلامی ملغی با همکاری دفتر تحکیم یه برنامه ترتیب داده بود. ما هم که از قبل می دونستیم ساعت ۱۲ دم در حافظ جمع شدیم تا بریم تو. اما چه تو رفتنی؟ گارد امنیتی در حافظ رو گرفته بودن و اجازه ورود حتی به کارمندای دانشگاه هم نمی دادن. این دست خیابون (دست دانشگاه) پر بود از پلیس و نیروهای ضد شورش و اون ور پر از اطلاعاتی. نمکی های بیسیم به دست که با پلیس ها پچ پچ می کردن. دیدن "اکتیویست" خیلی خوشحالم کرد. با بچه های علامه ایستاده بودیم بیرون. یه پلیس دنبالمون افتاده بود و خیلی محترمانه می گفت تا برخورد جدی پیش نیومده بریم. ما هم راه افتادیم و تمام سوراخ سمبه هارو گشتیم. دبیرستان البرز، خوابگاه پسرا و دانشکده هنر هیچ در رویی نداشت. دوستای تخمه فروش از توی دانشگاه برامون کارت آوردن و من بعد کلی تردید در آخرین لحظه که می خواستم کارتا رو بدم و برگردم وارد شدم. آروم و اخمو کارتو نشون انتظامات دادم و وارد شدم. تخمه فروش که پشت سرم می اومد لرزش همه وجودم رو می دید و می گفت: این تابو باید می شکست. از این به بعد دیگه نمی ترسی.

برنامه داشت تموم می شد اما من به آخرین سخنرانی ها و قفل و زنجیر انجمن اسلامی منتصب (درست نوشتم؟) رسیدم. بچه های انجمن ملغی که دفترشون رو نصفه شب با بلدوزر خراب کردن تو روز روشن به پایگاه انجمن جدید قفل و زنجیر زدن. زنجیرش اند مهندسی بود. انقدر کلفت بود که از قلاب رد نمی شد. فقط حلقه اولش رو رد کردن و بعد قفل زدن.

سخنران (که بعد آشنا در اومد) داشت ابراز تاسف می کرد که به دلیل تدابیر شدید امنیتی دانشجوهای بقیه دانشگاهها نتونستن بیان که من فریاد زدم: ولی ما اومدیم! و بعد سوت، کف و لبخند. و من چه قدر حال کردم که رفتم. با اینکه اعتراف می کنم که خیلی ترسیدم.

احمدی نژاد هشت صبح امروز با کلاغ ها به دانشگاه امیر کبیر رفت. می دونید از چه راهی؟ از در ورودی به سالن تربیت بدنی، از اونجا به سلف و بعد آمفی تئاتر. یعنی از یه فضای کاملا مسقف و حفاظت شده که حتی چشم یه دانشجوی عادی هم بهش نخوره و بره یه راست توی آمفی تئاتر برای بسیجی ها سخنرانی کنه. پلمپ چند تا در که از اونا استفاده نمی شده به همین خاطر شکستن.

بعد تجمع با پا درد و سر درد و قلب درد راهی نشر ثالث شدم و حرف هایی زدم که تخمه فروش یک کلمه اش رو هم نفهمید. مدعی شد تنها کسی هستم که هر از گاهی یه لگد محکم به پهلوش می زنم اما من براش توضیح دادم لابد مثل قضیه زهرا کاظمی برخورد پهلوی تو با کف کفش منه چون که هرگز تلاشی برای ضربه زدن نکردم. بعد هم تو کلاس عکاسی یه اکستریم کلوز آپ از آی لول قطرین گرفتم و داشتم به ظرف های شکستنی فکر می کردم و اینکه چرا همیشه یه عنوان به کوزه گر از کوزه شکسته آب خوردم و اینکه این زندگی با عشق بدون معشوق چه قدر داره بهم خوش می گذره!

پی نوشت: واقعیتش رو بخوای، نفهمیدم چرا و چه طور، وسط دعوا و فحش و شعار، تو جوی که هرگز هیچ کس فکر عاشقی هم به سرش می زنه، وقتی که دیدمت، دستم بی اختیار زیر بازوی تو رفت. چند دقیقه ای طول کشید تا به خودم بیام و بتونم گمت کنم. تعمد منو فهمیدی که هیچ برای پیدا کردنم تلاش نکردی؟

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 14:25 |